رويا‌هاي شکست خورده خانواده آمريکايي
http://www.ibna.ir/images/docs/000129/n00129933-b.jpg 
فرشيد عطايي (روزنامه جام جم): «خانه» رمان تحسین شده‌ای از مریلین رابینسون نویسنده 68 ساله و برنده پولیتزر است که آن را پس از دو رمان تحسین شده دیگرش خانه‌داری (1980) و گيلياد (2004) نوشته است.
داستان این رمان، وقایع نگاری زندگی خانواده یک کشیش به نام رابرت بائوتون و دو فرزند بالغش است که پس از سال‌ها به «جلعاد» (گیلیاد) واقع در آیووا (ایالتی در آمریکا) بازمی‌گردند. رمان خانه، رمان همراه جلعاد محسوب می‌شود ولی در عین حال کتابی مستقل است که داستان آن همزمان با داستان رمان جلعاد رخ می‌دهد. رمان خانه، جایزه کتاب لس آنجلس تایمز و اورنج را به دست آورد و نامزد نهایی جایزه کتاب ملی هم شد. روزنامه‌های معتبر آمریکایی آن را یکی از بهترین کتاب‌های سال معرفی کردند و جیمز وود منتقد معروف و سخت‌گیر مجله نیویورکر آن را به عنوان یکی از ده کتاب محبوب خود انتخاب کرد.گفتنی است رمان خانه در 408 صفحه و با قیمت ده هزار تومان توسط انتشارات آموت بتازگی منتشر شده است.
رمان خانه نوشته مریلین رابینسون، مثل یک جور غش گیر برای رمان جلعاد (برنده پولیتزر) اوست؛ یک اثر همراه که همان مضامین پدران و پسران، ایمان و سرنوشت خانوادگی را می‌کاود، ولی در اینجا این کار را با تلاش و حزن‌انگیزی بیشتری انجام می‌دهد.
این رمان، رمانی است که مثل یک موسیقی جدی و سنجیده قرن هجدهمی خوانده می‌شود؛ یک داستان درون‌نگر درباره سه آدم ناامید: یک مرد رو به موت و دو فرزندش که خسران‌های زندگی‌شان را شمارش می‌کنند و از دور بودن‌شان از خدا حرف می‌زنند.
ما در رمان جلعاد که ماجرای آن در یک دهکده و اواخر دهه 50 رخ می‌دهد، با یک چوپان بیمار به نام جان آمز آشنا شدیم که تصمیم گرفت زندگی‌اش را برای پسر هفت ساله خود تعریف کند؛ این پسر نتیجه ازدواج دیرهنگام او با یک زن خیلی جوان‌تر از خودش بود: «من اینها را دارم می‌نویسم تا اگر از خودت پرسیدی در زندگی ات چه کار خاصی کرده‌ای (البته این سؤال برای هر کسی دیر یا زود مطرح می‌شود)، بگویم که تو برای من لطف و موهبت الهی بوده‌ای، یک جادو؛ چیزی فراتر از جادو.»
رمان خانه با مقایسه‌ای حساب شده، داستان کشیش رابرت بائوتون، بهترین دوست و همسایه آمز را تعریف می‌کند. رابرت بائوتون بیشتر عمر خود را به نگرانی از پسر محبوبش، جک سپری کرد. جک که در زمان جوانی باعث خفت و بی‌آبرویی خانواده خود شده بود، اکنون، پس از 20 سال، ناگهان، به خانه بازگشته است.
خوانندگان، اول بار در رمان جلعادبا بائوتون و پسر اسراف‌گرش آشنا شدند. داستان این پدر و پسر در واقع نقطه مقابل داستان آمز بود. خانم رابینسون در رمان خانه تاریخچه آنها را با دقت شرح می‌دهد، ولی این جزئیات عملا حزن‌انگیز و در اغلب موارد، کسل‌کننده از آب در آمده است.ما متوجه می‌شویم که بائوتون هر روز دارد نحیف‌تر می‌شود. گلوری، دختر 38 ساله او، به خانه پدری برگشته تا از پدر خود مراقبت کند. او همچنین سعی دارد تکه‌های زندگی خود را پس از تجربه کردن یک شکست عشقی، دوباره کنار هم بچیند.
بازگشت گلوری به خانه پدر مصادف می‌شود با پدیدار شدن ناگهانی و غافلگیرکننده جک که به قصد پناه‌جویی و شاید هم رستگاری به جلعاد بازگشته است. هم گلوری و هم جک، هر دو، بازگشت به خانه پدری‌شان را نشانه نوعی شکست و ناتوانی می‌دانند؛ ناتوانی در ایجاد یک زندگی مستقل و تصور کردن زندگی در فراسوی مرز‌های زادگاه‌شان.در حالی که خانم رابینسون در رمان جلعاد از قدرت توصیفی عالی خود و نثر ریزبینانه‌اش استفاده کرده بود تا خواننده، آن شهر کوچک را با تصویری دقیق ببیند و خود، تاریخچه خانواده غیرعادی جان آمز را بیرون بکشد، در این رمان روی حس ناکام عاطفی رابطه جک با پدرش متمرکز می‌شود که البته این کار او در مقایسه با توانایی‌های فوق‌العاده‌اش در نویسندگی چندان خوب از کار درنیامده است. همان‌طور که رمان جلعاد ثابت کرد، خانم رابینسون کار توصیف آمال معنوی و متافیزیک ایمان را بهتر انجام می‌دهد تا ترسیم کردن رابطه‌های روان شناختی پیچیده.در عین حال، رمان خانه فاقد شدت و حدت حکایت‌گونه و خیرگی بصری و استعاری رمان اول و محبوب او خانه‌داری است. در عوض در رمان خانه ما شاهد صحنه‌های متداومی از جک و گلوری هستیم (و بعضی وقت‌ها پدرشان) که با هم از تردید‌ها و پشیمانی‌ها و رؤیا‌های شکست خورده‌شان، حرف می‌زنند.و نتیجه این کار یک روایت ایستا و ساکن و حتی خفه‌کننده است که در آن اتفاقات زیادی دراماتیزه نمی‌شود و خیلی چیز‌ها به صورت دست دوم به یاد آورده می‌شود و این باعث می‌شود شخصیت‌ها، مخصوصا جک، بشدت در خود فرو رفته به نظر برسد و مدام دلایل نفرت از خود را تکرار می‌کند. او همچنین با پدرش درباره پشیمانی و سرنوشت و امکان رستگاری صحبت‌های زیادی می‌کند.جک انگار از همان اول بد بوده؛ دوران کودکی‌اش همیشه با ناکامی همراه بوده و همیشه یاغی و از خود بیگانه و مشکل دار بوده است.
او پس از داشتن یک رابطه پر درد سر با یک زن، زادگاه خود را ترک کرد و به مکانی ناشناخته رفت.جک مدت20 سال به خانه بازنگشت، چون از شیوه زندگی خود شرمنده بود و همین بازنگشتن او به خانه باعث می‌شد پدرش هر چه بیشتر دچار درد شود. حالا که به خانه بازگشته و پدرش هم دارد می‌میرد، احساس می‌کند باز هم باید برود. جک می‌گوید نباید پدرش را یاد ندامت‌های قدیمی بیندازد، ولی رفتن قریب‌الوقوع او باعث می‌شود پدرش درد و اندوه بیشتری را حس کند.خانم رابینسون به جای آن که کاری کند همه این اتفاقات ناگزیر به نظر برسد، فقط خواننده را به حال خود رها می‌کند تا خواننده احساس کند که شخصیت‌هایش خودسرانه تصمیم می‌گیرند با هم گفت‌وگو نکنند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment