شووآ را بخونيد. جادوست
http://img.p30i.com/images/i7bb3e1xd7dbua314rq.jpg 
پروانه‌ای روی شانه‌ی دلتنگی من!!: توي پاركينگ داشتم به بچه اي كه ديده نمي شد شير مي دادم.  همسايه ام كنارم نشسته بود و دخترك چشم آبي موطلايي اش برايم شيرين زباني مي كرد.
توي خيابان پراز برف بود و پاركينگ تابستان داشت.  توي برفها گير كردم. بايد كلاس مي رفتم. نمي دانم زبان يا دانشگاه يا مدرسه. سرخوردم. كمرم ياري نمي كرد. درد داشت.شكسته بود.
ديشب عجولانه از چاه كشيدمش بيرون. خون پشت سرش خشك شده بود. واگويه داشت. گريه داشت. درد داشت. پرتقال خوني شد. كشته شد. مرد.
جادويي كه از زير دكمه هاي كيبور توي صفحه ي  WORD ذخيره شد،‌با شووآ ي شيوا پورنگ در هم آميخت و من صبح توي آشوبي دست و پا زدم كه هم درد داشت هم سرخوشي.
شووآ را بخونيد. جادوست.دارمش مي خوانم..
-كتاب خوب را با خودت توي رختخواب مي بري و با خيالش به خواب مي روي و خوابش را مي بيني.
-چه لذتي بالاتر از اين كه نويسنده ي نازنين شووآ بيايد و  توي نظرات همين پست برايم حرف بزند.
-گاهي كتاب را كنار مي گذارم و فكر مي كنم اگر من بچه اي نامريي داشتم، حالا كجاي اين خانه لباسهايش را درآورده بود و خودش را از من پنهان  مي كرد؟ كجا قرآن مي خواند و مي گفت (من وارث زمينم..! من!!) ؟ از فكرم مي ترسم و كتاب را مي بندم و مي گذارم روي ميز وسط مبل و مي روم كه بخوابم.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment