ناگهان تصویر قدم بخیر در ذهنم روشن شد
 
نارسيس بانو: قدم بخیرمادر بزرگ من بود ، اولین کتاب از سه گانه ی یوسف علیخانی نویسنده و ناشر مهربان و بااخلاق کشورمان است  . این کتاب شامل دوازده داستان کوتاه است که در روستایی به نام میلَک  رخ می دهد . 
 کتاب را که دستت می گیری ، انگار علیخانیی دستت را گرفته و میبردت گوشه به گوشه ، خانه به خانه ، کوچه به کوچه ، باغ به باغ و ..... جای جای میلک را با نقل خاطره ای نشانت می دهد . اما این میلک آدم هم دارد ، و آدم هایش حرف می زنند و ، ..... لهجه دارند .
بار اول که قدم بخیر را خواندم گاهی آن قدر درگیر معنی کلمات در پاورقی و لهجه ها می شدم که  رشته ی داستان در ذهنم سست می شد . دست آخر کتاب را خواندم و تمام کردم ، اما می دانستم یک جای کار می لنگد و این قدم بخیر نبود که من خواندم .
تا این که مدتی پیش "عزاداران بَیَل " ؛ که من خودم شاهکار ساعدی می دانمش ؛ را خواندم . نمیدانم تا حالا برایتان اتفاق افتاده که فیلمی یا سریالی بسیار پرکشش ببینید ، یا کتابی بسیار زیبا بخوانید و وقتی تمام شد ، هنوز در فضای آن باشید و به قول معروف دنبال بقیه اش بگردید ؟ خوب ، من دنبال بقیه ی عزاداران بیل بودم ، و ناگهان تصویر قدم بخیر در ذهنم روشن شد ..... باید دوباره آن را می خواندم . این بار بدون تُپُق زدن خواندم ، نرم و روان ، به همان نرمی و روانی قلم نویسنده ، و داستان ها در جانم نشست .  فکر کردم اگر یوسف علیخانی خود را ملزم به شناساندن گویش میلک نکرده بود حتما مادربزرگش خیلی پرطرفدار تر از حالا بود ، اما از طرفی هم فکر کردم شاید همین گویش ، کتاب را از سایر همردیف هایش متمایز کرده است و دلنشین .
ساعدی در عزاداران بیل ؛ که مفصل در موردش نوشته ام ؛ فضای روستایی را به تصویر می کشد که در نهایت از جزء به کل می رسد . خرافاتی که ساعدی مطرح می کند به واقع خرافه هستند و به غیر از داستان اول و صدای زنگوله ها که برای خواننده باورپذیر می شود ، همواره رنج ناشی از حضور خرافات در روستا خواننده را می آزارد .
اما در میلک خرافه ها واقعی هستند ! واقعا یه لنگ می آید و با گلپری خوش و بش می کند ، واقعا جنازه ای غیب می شود و این کار از هیچ چیزی جز کفتال پری بر نمی آید ، واقعا سمک ها دیکته می کنند و نویسنده می نویسد و باهاشان کل کل می کند و ...... 
و این است که " قدم بخیر مادربزرگ من بود " را  حالا نه در ژانر وحشت ؛ که اینجوری دیگر اغراق است ؛ اما می توان در دسته کتاب هایی قرار داد که خواندنش قادر است یک نموره دل آدم را بلرزاند .
از میان همه ی داستان ها "رعنا" را بیشتر از همه دوست داشتم ، آنقدر که دلم می خواهد می توانستم صوتی اش کنم . شاید یک روز آقای علیخانی اجازه داد و راهنماییم کرد تا این کار را بکنم .

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment