جلسه نقد نيمه ناتمام در ساري
1-205.JPG 
ناهید گرامیان : کارگاه نقد داستان هم نگر ساری روز شنبه 26 مهر 93 جلسه ی نقد و بررسی رمان "نیمه ی ناتمام" از"نسرین قربانی" را با حضور نویسنده برگزار کرد. نخست ، حسین اعتمادزاده ، سرپرست کارگاه ضمن خوش آمد گوئی و تشکر از خانم قربانی ، برای آشنائی هر چه بیشتر ایشان ازفعالیت های کارگاه ، روند جلسات نقد را این گونه بیان کرد: حضور نویسنده در کارگاه نقد دو ویژگی دارد . اول این که با خواندن داستان به یافته های جدید می رسیم و به نویسنده می گوئیم که مخاطب داستانش را چگونه دید . آیا ارتباط برقرار کرد ؟ و دوم این که در حین نقد و بررسی پی می بریم که در بخش ساختار داستانی ، نویسنده چقدر در چید مان عناصر داستانی موفق بوده ؟ آیا توانسته همچون یک پازل ، تکه ها را خوب بچیند و اسکلت ساختمانی داستان را درست بنا کند ؟ زمانی که نقد می کنیم عادت نداریم به به و چه چه بگوئیم. کلی گوئی  و تعریف و تمجید متداول هم نداریم. سعی مان بر این است که نقطه قوت و نقطه ضعف اثر را بشناسیم . چرا که می خواهیم نویسنده در اثر بعدی اش ، موفق تر باشد تا بتواند در رساندن پیام اش به مخاطب توفیق بیشتری نصیب اش شود. بارها در این کارگاه و جاهای دیگر ، شاهد بودیم که نویسندگان نقد ها را پذیرفته و در کارهای بعدی شان به کار گرفتند. سخن را کوتاه می کنم و از دوستان می خواهم که نظرات شان را بیان کنند.
سپس اعضای نشست هم ضمن تشکر و سپاس از خانم نسرین قربانی که در جلسه کارگاه شرکت کردند، به ارائه نظرات شان پرداختند که چکیده ای از آن را می خوانیم.
داریوش عبادی : در یک جمله اگر بخواهم خلاصه کنم ، رمان به زندگی یک خانواده که پروسه ی اجتماعی و طبیعی اش را طی می کند، پرداخت. مهم ترین و زیبا ترین بخش آن ، زبان داستان است و مخصوصا زبان نیره که رمان را جذاب و خواندنی کرده است. در مجموع شخصیت پردازی خوبی داشته ومی توان حتی در یک خانواده هم چندین تیپ پیدا کرد. اما بیشتر شخصیت ها ، قالبی اند. نتوانستید شخصیتی خلق کنید که جدا از این قالب باشد. رمان سعی می کند در آخر کار برای همه شخصیت ها گره گشائی کند و تلاش می کند همه را به جائی برساند. در واقع یک نظم ساختگی دیده می شود. می توانستید در سرنوشت بعضی از شخصیت ها تعلیق ایجاد کنید و به عهده خواننده بگذارید.
ناهید گرامیان : این رمان با زاویه دید اول شخص نوشته شده ونویسنده توانسته از ویژگی های این زاویه دید استفاده کند. به این معنی که هم رفت و برگشت های ذهنی و کشمکش های ذهنی و فلاش بک را دارد ( مثل مرور خاطرات امیر در ذهن مهناز  و یا فصل 4 که با فلاش بک همراه است ) و هم روایت های عینی و بیرونی را بازتاب می دهد.اوج هنر نویسنده را در به کارگیری اصطلاحات و ضرب المثل ها و فرهنگ عامه می دانم. از باورهای مذهبی هم به خوبی استفاده شد. نویسنده توانست با این ضرب المثل ها ، شناخت خوبی از شخصیت ها و رفتار و گفتار شان به مخاطب انتقال دهد. از این رو زبان رمان عالی بود. رمان موضوع پیچیده ای نداشت، داستانی که بتواند ذهن مخاطب را در گیر کند و به چالش بکشاند. نویسنده برای معرفی تک تک شخصیت ها وتیپ ها ، صفحات بسیار طولانی را اختصاص داد و چیزی برای کشف کردن برای من مخاطب باقی نگذاشت. به همین دلیل شاهد طولانی شدن و تکرار مکرارت هستیم. مثلا موضوع کنکور مهناز و صبا شاید حدود 5 فصل ، مرتب تکرار می شود و مخاطب را خسته می کند.نویسنده رمانی نوشته که در آن همه هنجار ها و ناهنجاری های اجتماعی دو دوره ( فاصله زمانی بیش از 30 سال و با بیش از 50 شخصیت ) را به تصویر کشیده است. از این رو این رمان فراگیر است و هر مخاطبی چه مخاطب عام و چه حرفه ای از خواندن آن لذت برده و حتما یک تکه ای از زندگی خود و یا اطرافیانش را در آن می یابد.
محد اسماعیل کلانتری : از نثر خوبی که داشته اید تشکر می کنم. جاهائی از نثرتان به شعر نزدیک می شد. آیا آگاهانه بود که به بعضی از اشعار شاعران نزدیک شدید ؟ شما هیچ اشاره ای به جنگ و پایان آن نکردید. فقط در یک جا به بمبی که در بیمارستان می افتد ، اشاره کردید. آیا تعمدی وجود داشت ؟
فیروزه اصفهانی : شباهتی میان سبک نوشتاری شما با نویسنده دیگر دیدم. زبان قشنگی داشتید و بسیار روان و شیوا بود.نویسنده گاهی ، افرادی را در داستانش می آورد که واقعی اند و در اطرافش هستند. حتما نباید در تخیل این افراد را بپرورانیم و زنده کنیم. من این افراد را دوست داشتم. ولی مهناز گویا خودش خیلی هویت نداشت. کلام مادر را نپذیرفتم. چون جاهائی عاری از عاطفه و محبت مادری بود. داستان گره ای نداشت که من آن را کشف کنم و مخاطب را به چالش نمی کشاند.
بهشته ونداد : شخصیت پردازی و زبان داستان برایم بسیار برجسته بود. وقتی پشت جلد کتاب را خواندم ، فکر کردم با یک رمان سیاسی مواجه ام. اما پس از خواندن رمان ، دیدم یک زندگی معمولی اجتماعی  به تصویر کشیده شد ، مثل یک فیلم. تک تک این افراد را گویا می شناختم. همه ی شخصیت ها به سرانجام رسیدند. شما چه اصراری داشتید که حتما همه ی افراد به جائی برسند. فقط وضعیت مسعود است که مشخص نیست.امروز ما داستان های چالش برانگیز را بیشتر می پسندیم.باز هم تاکید می کنم که از زبان داستان بسیار لذت بردم. اگر انتهای داستان دو جمله پایانی آورده نمی شد ، به نظرم بهتر بود.
مهدی فرج پور : قطعا شما با نسل گذشته زندگی کردید که به این زیبائی زندگی شان را به تصویر کشیدید و درست هم کار کردید. از نام داستان شروع می کنم که نیمه ناتمام است. هر زنی نیاز به جنس مخالف دارد . چنانچه یک پیوند ارگانیک درست داشته باشد ، این نیمه کامل می شود. بحث اصلی داستان تقابل سنت ومدرنیته است. تا زمانی که خانه پدری مهناز کوبیده نشده ، شما هیچ مکان دیگری را تصویر سازی نمی کنید. شما خواستید سکون وعدم تحرک یک خانواده یا یک تیپ ر ا مطرح کنید که بدون ارتباط با دیگران سرنوشتی جز عزیز ندارند. طلاق عاطفی را مطرح کردید که امروزه هم داریم. فاصله بین دو نسل را به خوبی نشان دادید. مهناز در جائی می گوید : من با بچه هایم حرکت می کنم". امروزه پدر و مادرها باید خیلی جهشی حرکت کنند تا اختلاف دو نسل را به حداقل برسانند. چرا که با ابزار و وسائل جمعی و فناوری هائی که داریم می بینیم که اختلاف دو نسل حتی در یک خانواده بین یک خواهر و برادر هم اتفاق می افتد. من شخصیت امیر را وصله ی ناجور این داستان نمی بینم. یک وجدان سرگردان می بینم. از نشانه هائی همچون محبوبه شب ، مش قاسم و... خوب استفاده کردید. تعلیق به کار رقته در رمان خوب بود. مثل ماجراهای بندر که بعدا فهمیدیم علت بندر رفتن پدر چه بود. شما با اصطلاحات ، شخصیت سازی کرده و پازل پیرنگ را پر کردید.
ابوالحسن سپهری : در داستان تخیل بیشتر حرکت می کند تا واقعیت. داستان شما با این که پا در مدرن دارد ولی مخاطب حضور این افراد را در اطرافش حس می کند. در هر داستانی کشمکش است که داستان را به پیش می برد. در یک بخش عزیز را داریم که پا در سنت دارد. واقعا استعداد فردی می خواهد که این گونه صحیت کند. ناگفته نماند که زبان بسیار قوی داشتید. و در بخش دیگر پدر را داریم که باا جتماع ارتباط دارد که ضمن این که سنتی ست و حاج آقا می نامندش ، رفتار امروزی هم دارد. این کشمکش ها در داستان دیده می شود. تضاد بین عزیز وپدر را کاملا می بینیم. عزیز شدیدا ایدئولوژیکی فکر می کند. اما پدر خواهان بالندگی دختران و خواهان تحصیل شان است. بالندگی پسران صورت نمی گیرد . جامعه تحت فشار سنت ومدرنیته است. یک تفکر سنتی می خواهد خودش را تحمیل کند. به خوبی نشان دادید در اثر ناهنجاری هائی که وجود دارد یک نسل سوخته مثل مسعود به وجود می آید. پسر ها که با دنیای مدرن ارتباط دارند ، خواسته های زیادی دارند.اما مادر چون هیچ ارتباطی با دنیای مدرن ندارد، سنتی باقی می ماند. هیچ نقطه اوجی که عبور از انقلاب باشد نمی بینیم. هیچ حس نکردم که از قبل از انقلاب به بعد از انقلاب رسیدیم. برای نسلی چون من شاید قابل هضم باشد. اما برای مخاطبین جوان این قسمت داستان مبهم است. در واقع این گذر زمان حس نمی شود. برای من هم جای سوال است که چرا پایان رمان ، همه ماجراها به خوشی تمام شد؟
حسن قربانی : در آغاز فکر کردم با یک رمان عامه پسند رو به رو هستم. ولی بعد دیدم با فضاسازی خوب و... نویسنده توانست رمان را به جهت خوبی بکشاند و از رمان های عامه پسند دور کند. در رمان توالی زمانی به سرعت انجام شد. یعنی گردش بهار و تابستان و.. و بزرگ شدن بچه ها و غیره . در مجموع می توان گفت رمان مقبول عام و خاص است.
ایرج عرب :  پیداست که نوشتن دغدغه ی زندگی شماست. چهار عامل باعث شد که رمان ، شیرین وجذاب شود. اول این که رمان ، رمان اجتماعی ست. مورد دوم ، رمان روایت محور است. مورد سوم، زبان ایده ال ومورد پسند است که در تمام دیالو گ ها خودش را نشان داد.و مورد آخر ، از متن زندگی ست ، آن هم نه زندگی آدم های خاص. تضادهای سنت و مدرنیته به خوبی نشان داده شد. این تضادها روز به روز بیشتر شده و افراد خانواده را از هم دور تر می کند و بر محیط و وضعیت اجتماعی افراد خانواده تاثیر می گذارد. ما تحول و تغییر افراد را در این پروسه ی زمانی دیدیم. مثلا پدر با آن ساختار اخلاقی خاص اش که مربوط به طبقه متوسط است ، با افکار جدیدش سازش دارد. هر جامعه ای گرفتار و اسیر تضاد های نو و کهنه است. چاره ای هم نیست. حرکت های اجتماعی که به وجود می آید را نمی توان تخطئه کرد . اما کهنه را هم نمی توان دور انداخت. اما در پایان داستان این سوال به وجود می آید که آیا این فاصله ها باید بیشتر شود ؟چرا ؟ عدم مدارا کردن از هر دوسمت این چالش ها را بیشتر می کند. برای همین آدم ها نیمه ناکامل خودشان را کامل نمی کنند. که اگر بکنند دیگر این تقابل ها و تضادها به وجود نمی آید. شکست زمانی و رفت وبرگشت ها و شخصیت پردازی مناسب به ویژه شخصیت عزیز که دوست داشتنی هم هست با آن زبان گزنده ، همه ی این موارد خوب بود. استفاده از این زبان بسیار خوب است وجاذبه را بیشتر می کند. اما زبان هر شخصیت باید با خود شخصیت همخوانی داشته باشد. لحن هر کس باید مخصوص خودش باشد. ما پشت این متن زبان نویسنده را داریم. حتی لحن دائی و بچه ها و سایر افراد هم ، این گونه است . پس زبان همه تحت سیطره زبان نویسنده است. البته گاهی هم متن ادبی می شود.. کنایه های خیلی خوبی آوردید که با درونمایه مرتبط است .
پس از پایان یافتن بحث ها و نظرات دوستان ، حسین اعتمادزاده به منظور جمع بندی نظرات دوستان ونیز پاسخ به بعضی از ابهامات ، چنین گفت : رمان " نیمه ی ناتمام " یک داستان خطی ست ، با این که در آن تکنیک مدرن هم دیده می شود ولی روایت خطی دارد. اما باید تغییراتی ایجاد می گردید که خواندنی تر و تکنیکی ترمی شد . نویسنده سعی کرد از تکنیک های امروزی همچون زاویه دید اول شخص استفاده کند. اما باید بدانیم که راوی اول شخص در یک محدوده ای می تواند حضور داشته باشد. به طور مثال جاهائی ، زاویه دید اول شخص وارد ذهن عزیز می شود که نباید این کار صورت گیرد. در دانای کل نا محدود می توان وارد ذهن افراد شد. در ادبیات داستانی بر این باوریم که استفاده از ضرب المثل ها باید در خدمت فضای داستانی باشد. خوشبختانه در این رمان 98 درصد این اصطلاحات در خدمت داستان بود. به زیبائی این اصطلاحات به کار برده شد. بسیاری از این شخصیت های نام برده را می توان در جامعه پیدا کرد. به نظرم بخش زیبای این اثر همان پدر و عزیز هستند. داستان برگرفته از واقعیت است ، اما واقعی نیست. داستانی که خلق می کنیم ، حتما بخشی از تخیل و بخشی هم از دور و اطراف مان است. و زبان گفتار هم مربوط به افراد دور وبرمان است. خانم قربانی زبان گفتار را به خوبی به کار برد. همان طور که دوستان به درستی اشاره کردند ، درونمایه و محور اصلی رمان تقابل سنت ومدرنیته است. اختلاف دو نسل هم محور داستان بود. این جاست که متوجه می شوید ، چشم وگوش داستان نویس با آدم های عادی فرق می کند. نویسنده هر چه را که در بیرون می بیند جمع می کند ودر داستانش منعکس می کند. اگر در بحث کوبیدن خانه ، تکرار زیادی وجود داشت ، آزار دهنده نبود چون در ارتباط با درونمایه است ومی پذیریم. یکی از مشکلات داستان ، شخصیت  دائی است که کمی با اشکال مواجه است. یا شخصیت امیر که ناگهان رها شد. سوال است ، پس امیر برای چه آمده ووارد داستان شد؟ باید شخصیت امیر پررنگ تر می شد. توجه کنیم که شروع وپایان داستان ها باید یک ارتباط تنگاتنگ داشته باشند.  جاهائی به توصیفات زیادی برخوردیم که مربوط به ادبیات قرن نوزدهم است. کاش این توصیفات آورده نمی شد. امروزه به جای اینکه توصیف کنیم ، در داستان باید نشان دهیم. در مجموع باید بگویم همه بر این باوریم که رمان خوب و جذاب و شیرینی ست. با زبان عالی و ساختار خوب. به هر حال در همه ی آثار ، ضعفی هم دیده می شود. اما خوشبختانه در این اثر ، ضعف کمی دیده شد و به همگان توصیه میکنم حتما این رمان را بخوانند.
در این جا خانم نسرین قربانی نویسنده رمان " نیمه ناتمام " ضمن تشکر از سرپرست کارگاه نقد داستان هم نگر ساری و همه ی اعضای نشست ، به چند نکته اشاره کرد و گفت : از همه ی شما که این رمان را خواندید تشکر می کنم. و باید بگویم که بسیار دقیق هم خواندید. در پاسخ به تعدادی از سوالات تان اشاره کنم نوشتن این رمان دو سال طول کشید و اگر شباهت هائی با اشعار شاعران دیده می شود ، نه تنها برداشت نیست بلکه همه ی این نثر شاعرانه زائیده  خیال خودم است. به موضوع انقلاب وجنگ هم نمی خواستم بپردازم. اگر از اسم رمان بخواهم شروع کنم باید گفت اکثر شخصیت ها این وضعیت را دارند. آقاجون از یک طرف می خواهد عزیز را به صحنه اجتماع بکشاند و از طرفی ارتباطش با دائی رضا بسیار قوی ست و برای آزادی اش تلاش بسیار می کند. امیر از نظر شخصیتی آدم خیلی نرمالی نبوده ، برای همین در اوج رها کرد و رفت. در واقع مهناز به خاطر حجب و حیائی که داشت هیچ نشانی از او نجست. درست است که راوی مهناز است . اما راوی اصلی صبا است. مهناز یک سمبل است ولی صبا حرکت دهنده است. اگر صبا نباشد مهناز فرو می ریزد. همه جا با اوست . حتی برایش کار می گیرد. صبا برادر مهناز را دوست دارد ولی هیچ حرفی نمی زند. یک نیمه ی ناتما م این جاست. نادر ، صبا را می خواهد .پس یک نیمه ی ناتمام دیگر هم این جاست. در همه جای داستان شما نیمه های نا تمام را می بینید.اشاره کنم به شخصیت آقاجون که در دهه ی پنجاه با این که به فرزند پسر بها داده می شد، اما آقاجون به دخترانش بها می داده . در کل زوال یک خانواده هفت نفری را می بینیم که در نهایت دو خواهر باقی می مانند. ملیحه که خودکشی می کند ، مجید که فوت کرده ... . و پس از طی همه ی این وقایع ،آخر داستان این مهناز است که ملیحه و زنگ زدن مجید را در ذهنش مرور می کند.
پس از اتمام صحبت های خانم قربانی ، حسین اعتمادزاده ضمن تشکر از خانم قربانی ، داستان کوتاهی از منصور یاقوتی  به نام " قرنطینه" را معرفی کرد که برای جلسه بعدی کارگاه ( 24 آبان 93 ) در نظر گرفته شد.
در این جا جلسه ی کارگاه در مهر 93 که با حضور نویسنده رمان " نیمه ناتما م" صورت گرفته بود ، به پایان رسید.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment