روایتگر مویرگ‌های تاریخ
 
روزنامه جام جم: حبیب خدادادزاده، متولد 1352 است و مغازه‌دار. البته این روزها او را نویسنده‌ای می‌دانند که با اولین کتاب جدی خود در حوزه رمان با نام «روزگار تفنگ» از نشر آموت برنده جایزه رمان اول ماندگار شده است.
 خدادادزاده معتقد است که با نوشتن این رمان غبار 70 سال فراموشی را از شخصیت تاریخی دزفول به نام نعمت علایی برداشته است. او هنگام نوشتن، نثری سنجیده با جملات درهم تنیده دارد و هنگام صحبت کردن، بسادگی از مواجهه مردم با کتابش می گوید؛ از مردی که کارش تعویض روغن بوده و نعمت را در این کتاب بهتر شناخته و مرد فرسوده ای که یک بار 12 شب خدادادزاده را پیدا می کند و از او می خواهد تا صبح نشده یک جلد از این کتاب را به دستش برساند.
شما حدود چهل سالگی اولین رمانتان چاپ شده است و جایزه ای از آن خود کرده اید. حرفه اصلی تان چیست و چقدر اهل خواندن هستید؟
من مغازه دار هستم و نمی دانم رمان نویسی بودم که مغازه دار شدم یا مغازه داری بودم که رمان نویس شدم. در هر صورت، تفریح شخصی من رمان خواندن بود و بیش از همه به آثار ویکتور هوگو، چارلز دیکنز، مارکز و البته احمد محمود علاقه دارم.
شخصیت «نعمت» روزگار تفنگ چقدر با واقعیت هماهنگ است؟
رمان ها نه صد درصد تخیلی اند و نه صد درصد واقعیت و رمان من نیز از این قاعده مستثنا نیست. در زمانی نه چندان دور، در دزفول، شخصی به نام نعمت یوسفعلی (نعمت علایی) زندگی می کرد که مورد احترام و علاقه مردم بود. او زیر گرد و غبار تاریخ مانده بود. احمد محمود در کتاب «غریبه ها و پسرک بومی» به نعمت اشاره می کند، ولی او به دلیل دوری از فضای دزفول، نتوانسته بود قصه نعمت را آن طور که هست، بیان کند. حتی در انتهای داستان گفته بود، نعمت را گچ گرفته اند. در حالی که در اطراف دهلران رسم است که افراد یاغی را گچ بگیرند. و من هنوز متعجبم که چطور این نویسنده توانا چنین پایانی را برای شخصیت محبوب اهالی دزفول درنظر گرفته بود. نوشتن درباره افراد مهم تاریخی و دوست داشتنی مردم، حساسیت های خاصی را می طلبد.
نظر مردم دزفول نسبت به رمان «روزگار تفنگ» چه بود؟
نعمت شخصیتی مردمی است و من کتابم را برای مردم نوشتم و آن قدر مردم دزفول از اثرم استقبال کردند که حتی خودم متعجب شدم. در جامعه خواننده گریز، یکی از اهداف نویسنده باید این باشد که مخاطب کتاب نخوان را به پای کتاب بنشاند. در رمان «روزگار تفنگ» ابتدا مردم را در نظرم گرفتم. و از طرفی، ریتم تندی برای کتابم انتخاب کردم، زیرا به نظرم خواننده ایرانی کم حوصله است. پس باید از ریتمی استفاده کرد که خواننده را در گرداب رمان گرفتار کند.
به نظر شما نوشته هایی با موضوعات تاریخی تا چه اندازه مردم را با کتاب آشتی می دهد؟
مردم ایران کتاب های تاریخی را دوست دارند. نه فقط کتاب، بلکه سریال های تاریخی هم همیشه مورد استقبال قرار می گیرد، زیرا نسبت به دوره های گذشته تا حدی آشنایی دارند و شناخت بیشتر تاریخ را می پسندند. حال این تاریخی نویسی می تواند شخصیت محور باشد، یا می تواند صرفا در بستر یک برهه از تاریخ که اتفاقا برای مردم مهم است رخ دهد. هنر رمان تاریخی نشان دادن مویرگ های تاریخ است. تاریخ نویسان کلی سخن می گویند ولی رمان نویسان با تم تاریخ، مویرگ های زمان را به نسل آینده نشان می دهند. رسالت هنر آن است که گذشته را به حال، و حال را به آیندگان برساند.
شما چطور با شخصیت نعمت آشنا شدید و تصمیم گرفتید درباره آن کتاب بنویسید؟
من این شخصیت را از زمان نوجوانی می شناختم. زمان گذشت تا این که با تعدادی از نزدیکان نعمت مواجه شدم. گویا خدا می خواست که در زندگی ام نعمت را بیشتر بشناسم، به همین دلیل راه هایی را که موجب آشنایی من با او می شد، برایم باز می کرد. مثلا روزی برای کمک به خانه زن و مرد پیری رفتم. بعد متوجه شدم که این مرد یکی از تفنگچی های بازمانده نعمت است. او خاطرات متعددی برایم نقل کرد. البته من با تعداد زیادی از تفنگچی های نعمت آشنا شدم و اطلاعات دقیقی از آنها گرفتم.
نوشتن چه بخشی از فصل های کتاب برایتان دشوار بود؟
نوشتن فصل آخر برایم سخت بود، زیرا نمی توانستم شخصیت نعمت را که حداقل دو سال در حین نوشتن رمان، با او زندگی کرده بودم، بکشم. احساس می کردم اگر کشته شدن نعمت را بنویسم، به نحوی به تمام تفنگچی های بازمانده از زمان او، و حتی به رفاقت خودم با نعمت، خیانت کرده ام. البته یک شب با وجود آن که بغض در گلو داشتم، کشته شدن نعمت را نوشتم و رمان را تمام کردم. گرچه می دانم من نعمت را فقط به خاطر بیان واقعیت کشتم، وگرنه او زنده است. معتقدم هرکس که در راه آرمان حقیقی خود بمیرد، نامش زنده می ماند. زیرا تلاش در راه خدا، بر زمین نمی ماند. من با کتابم غباری را که 70 سال بر یاد نعمت مانده بود، پاک کردم.
کدام یک از جنبه های نوشتن این رمان پیچیده بود؟
وارد کردن شخصیت های خارجی به «روزگار تفنگ» یکی از دشواری های این اثر بود، زیرا مخاطب، مردم بومی را می شناسد و با آنها انس می گیرد، ولی چسباندن چند وصله خارجی به رمان، می توانست موجب دلزدگی خواننده شود.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment