يك رمان در هفت اپيزود
http://media.isna.ir/content/0202-4.jpg/4 
محمد صرفي: تقريبا دو دهه پيش وقتي سريال روزي روزگاري آغاز شد، يکي دو قسمت اولش را ديدم. فضاي نامانوس و شخصيت هاي عجيب و غريبي داشت. پر بود از آدم ها و ماجراهاي گنگ. از مراد بيگ گرفته تا حسام بيگ و نسيم بيگ و بسيم بيگ و غلام بيگ و سعدل بيگ و ....
    چند هفته اي رهايش کردم و دوباره رفتم سراغش تا کم کم بتوانم اين همه بيگ و رابطه شان با هم را تشخيص بدهم و در کوه و کمر همراهشان شوم.
    چند هفته پيش در سفري کوتاه، «روزگار تفنگ» (نشر آموت/ 272 صفحه/ 15هزار تومان) را هم با خودم بردم. در سفر 10 صفحه اي خواندم. فضاي داستان و آدم هايش يک جورهايي غريب بودند. کتاب را دو هفته اي بستم. يک شب گفتم قبل از خواب يک ساعتي بخوانمش. نشان به آن نشان که دم دمه هاي اذان صبح کتاب را بستم. تمام.
    روزگار تفنگ، از منظرهاي گوناگوني جاي تحليل و بررسي دارد و آنچه مي خوانيد تنها چند نکته - از نوع بي آداب و ترتيبش- از انبوه مطالبي است که درباره اين داستان مي توان گفت و نوشت.
    1- حبيب خدادادزاده -نويسنده داستان- اهل دزفول و اين اولين رمان وي است. در تنها مصاحبه سطحي و کوتاهي که با وي انجام شده، وي خود را مغازه داري دزفولي - همان جغرافياي داستان- معرفي مي کند. نمي دانم بايد خوشحال بود که مغازه داري دزفولي مي تواند رماني پرکشش بنويسد يا عرض تسليت داشت که نويسنده اي بااستعداد مشغول مغازه داري است!
    2- داستان درباره شخصيتي تاريخي و البته واقعي به نام نعمت است که در جنوب کشور عليه اشغالگري انگليس و آمريکا در جنگ جهاني دوم دست به تفنگ برده و در اين راه رشادت و دليري بسياري از خود نشان داده و از بذل تمام داشته هاي خود نيز ابايي ندارد. داستان نعمت نشان مي دهد دايره قهرمانان اين سرزمين به رئيس علي دلواري و ميرزاکوچک خان جنگلي و چند نفر ديگر محدود نمي شود. کم کاري و خواب زدگي فرهنگي ماست که داستان جذاب قهرماناني مانند نعمت بايد 70 سال خاک بخورد و نويسندگان اغلب پرمدعاي وطني از درد بي سوژگي ناله سردهند.
    3- شروع و افتتاحيه هر داستاني از اهميتي به سزا برخوردار است. تفنگداري که تمام زندگي اش تفنگ و اسبش است، به خاطر رسيدن به دختري که هوش از سرش ربوده، تفنگ را زير خاک چال کرده و اسب چالاکش هم به جاي تاختن، بايد از اين پس نقش چهارپايي را بازي کند که او را به زمين کشاورزي مي رساند. نويسنده به خوبي قلاب خود را در مغز مخاطب فرو مي کند. ريتم سريع و حوادث پي در پي داستان را مي توان از نقاط قوت اثر دانست که تا پايان کار تقريبا حفظ شده است.
    4- اين روزها يافتن رمان ايراني که داستان بگويد، کار آساني نيست. در حالي که اغلب نويسنده ها بيش از آنکه خود را ملزم و درگير قصه کنند، سعي دارند با بازي هاي فرمي قدرت و خلاقيت ادبي خود را در چشم خواننده و صدالبته ناشر فرو کنند، آماتور بودنِ نويسنده به کمک اثر آمده و داستان گويي و روايت به معناي ايراني اش خود را به خوبي نشان مي دهد. البته معتقدم اين نکته را نبايد به حساب دور بودن نويسنده از ادبيات به معناي حرفه اي آن تلقي کرد. کافي است وقتي براي اولين بار کتاب را دستتان مي گيرد صفحه 137 را باز کرده و روايت فوق العاده دعاي مردم براي طلب باران را بخوانيد.
    5- نويسنده در پيشبرد داستان هاي فرعي رمان به همراه داستان اصلي موفق بوده اما ماجراي ژنرال نوئل انگليسي را مي توان آجر لق روزگار تفنگ دانست که با منطق قوي داستان همخواني ندارد و پرسش هاي قابل تاملي را موجب مي شود. در داستان هاي شبه پست مدرن و متداول امروزي شخصيت هاي مختلف ممکن است در موقعيت هاي گوناگون رفتاري خاص و غيرمنطقي و پيش بيني ناپذير از خود بروز دهند. اما در يک رمان رئاليستي ماجرا متفاوت است. نوئل يک ژنرال کهنه کار و بلندپايه انگليسي است. چنين ژنرالي در ميانه جنگ جهاني که کشورش در وسط معرکه است، چرا بايد چند سال از عمر خود را در يک شهر کوچک و فاقد اهميت استراتژيک بگذراند؟ آيا بهتر نبود نوئل به جاي ژنرالي بلندپايه، يک افسر اطلاعاتي ارتش انگليس باشد؟ لق بودن آجر نوئل در ساختمان داستان به اينجا محدود نمي شود و برخي رفتارهاي وي نيز اگرچه براي پيش بردن داستان است، اما گاهي ابلهانه و برپايه تصادف است. ژنرال براي بردن اسناد خود شبانه به خانه سابقش برمي گردد در صورتي که پيش از فرار از صحنه قتل مي توانست به راحتي اسناد را با خود ببرد يا در روزهاي بعد اين ماموريت بسيار ساده و بدون دردسر را به ژنرال زيردست خود ( ژنرال هنري) بسپارد. چنين ريزه کاري هايي، مانند لکه اي سياه روي پيرهني سفيد هستند که با تمام کوچکي کار خودشان را مي کنند. در روزگار تفنگ چندتايي از اين لکه هاي جزئي به چشم مي خورد که مي توانستند نباشند.
    6- رمان به شدت تصويري است و جان مي دهد براي ساختن سريال پرمخاطب تلويزيوني. از آنجا که بسيار بعيد مي دانم در دستگاه عريض و طويل صداوسيما و سيستم پيچيده و شبه مافيايي توليد سريال هاي تلويزيوني جايي براي روزگار تفنگ باشد، اين نکته را رها و نه وقت خود را تلف مي کنم و نه سر شما را درد مي آورم!
    7- نمي دانم سالي چقدر هزينه مي شود تا مردم بدانند که آمريکا و انگليس دلشان براي آنها و اين آب و خاک نسوخته و دشمن ما هستند. روزگار تفنگ برنده جايزه رمان اول ماندگار شده است اما به نظر مي رسد اين جايزه براي اثري که هنرمندانه و دور از حرف هاي تکراري و اغلب کسل کننده، نسبت آمريکا و انگليس با اين سرزمين و مردمانش را به تصوير مي کشد، کوچک است. بهترين جايزه براي يک اثر، کمک به بهتر و بيشتر ديده و خوانده شدن آن است.
□ روزنامه كيهان، شماره 20978 به تاريخ 5/11/93، صفحه 7 (ادب و هنر)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment