آكواريوم شماره 4
 
شهاب عطايي: "آکواریوم شماره چهار" آخرین اثر میترا داور (نشر آموت) بیش از تمام مجموعه داستانهای قبلی همین نویسنده یک مجموعه داستان اجتماعی است که به احساسات پیچیده و متناقض آدمی در میان جمع می پردازد .آدمی که شخصیت پردازی اش با حضور صداهای متعدد و متناقض آدمهای دورو برش در غالب تیپهای داستان قوام می یابد و تعدد تیپها به شخصیت پردازی قهرمانان داستان کمک میکنند.
اینکه چرا تعدد تیپها در داستانهای این مجموعه در بافت داستان خوب نشسته اند به خلق موقعیتهای خاص برمیگردد . موقعیتهایی نظیر بحران آلودگی هوا تا حدی که برف سیاه میبارد یا آدمهایی که راجع به عکس پوتینهای سربازان روی زمین اظهار نظر میکنند .
در داستان دانه های سیاه برف یکی به فکر فرار از شهر است ودیگری به  تعطیلی به خاطر آلودگی دلخوش است . یکی در فکر نقاشی دانه های سیاه برف و یک موتور سوار به طنز میگوید :اون بالا لاستیک سوزوندن با برف قاطی شده... درست میشه ، ولی راوی در این میان گیج و خسته مثل دوربینی میچرخد و آخر سر به سرکارش نمی رود و دست آخر به خانه بر میگردد .
در این داستان مثل داستان پوتین های سربازی هرکسی نگاه خودش را دارد وراوی در زاویه دید نمایشی مثل یک دوربین شاهد حوادث و فراتر از آن به زندگی است .چون در حقیقت در پس نوع نگاه آدمهای مختلف به حوادث داستانهای مختلف ، نگاه به زندگی نهفته است .  همچنانکه در نگاهی به عکس پوتینهای سربازی یکی میگوید کشته شدن و دیگری میگوید پریدن توی رودخانه ...
در داستان" آکواریوم شماره 4 " هم تعدد تیپها در عمق بخشی به احساسات انسانی مخاطب به عنوان شاهدی که داستان را با زاویه دید نمایشی و نگاه دوربینی می نگرد ، کمک شایانی کرده است .
در این داستان ، آدمهایی با لباس غواصی در آکواریومها به نمایش داده میشوند . آدمهایی که با چند حرکت مسخ شدگی را تا حد یک حیوان سیرک عمیقا" به مخاطب القاء میکنند و رفتار و جملات تیپهای داستانی به عنوان مسافرین یک تور در ترسیم فاصله ایی احساسی نقش مهمی ایفا میکنند :
" چند نفری چیپس و پفک می خوردند ،چند نفری به حرفهای راهنمای تور گوش می کردند و یادداشت برمی داشتند .
چندتایی به آکواریومها نزدیک شدند . یکی اززن ها رفت جلوتر و گفت : بذار ازشون بپرسم این لبخندشون برای چیه ؟
خانمی که راهنمای تور بود گفت :لطفا" کمی فاصله بگیرید از آکواریوم . اینها خیلی حساس هستند. بعد به چند نفری که عکس می گرفتند گفت : فلاش هاتون رو خاموش کنید. اشعه اذیتشون می کنه .
یکی از زن های توی آکواریوم شروع کرد به دست و پا زدن ،انگار می خواست حرفی بزند . شاید هم می خواست از آکواریوم بیرون بیاید .
زنی که راهنمای تور بود با صدای بلند روبه جمعیت گفت :لطفا" ازش فاصله بگیرید.
یکی گفت : انگار چیزی می خواد .
راهنمای تور گفت :بذار بهشون غذا بدم .
دست کرد توی کیفش . چیزی برداشت . دستش را برد توی ظرف آکواریوم . زن دهانش را جلو برد و خوراکی را بلعید .
راهنمای تور گفت : حالا بچرخ !بچرخ!
زن چرخید .
راهنمای تور دوباره دست کرد توی کیفش، از پاکت چیزی درآورد . نزدیک دهان زن برد و گفت : حالا دندوناتو نشون بده .
جمعیت ایستاده بودند روبروی آکواریوم .زن دوباره گفت :حالا دندوناتو نشون بده !
یکی از مردها گفت: بعد از اینکه دندوناشو نشون داد بهش غذا بده .
جمعیت خندیدند . "
 همان گونه که می بینید ،فضای این داستان شباهت فوق العاده زیادی به داستان معروف  "هنرمند گرسنگی " اثر کافکا دارد ، گویا یک بازنویسی موفق از داستان هنرمند گرسنگی کافکا باشد در مکان و زمانی کاملا" مدرن و ایرانی .
" و آن وقت کیف خاص بچه ها بود که هنرمند گرسنگی را ببینند . او برای بزرگترهایشان چه بسا شوخیی بود که از قضا باب روز بود ،اما بچه ها دهن گشوده می ایستاندند ،محض ایمنی بیشتر دستهای یکدیگر را می گرفتند و شگفت زده نگاهش می کردند همچنان که او پریده رنگ ودرلباس بدن چسب سیاه آنجا می نشست با دنده های بیرون جسته، تازه روی صندلی هم نه ،میان کاهها روی زمین ...."(مجموعه داستانهای کافکا/ترجمه امیرجلال الدین اعلم / نشر نیلوفر/ص 317)
داستان" ماهی هایی مثل خرمگس" نیز یکی دیگر از داستانهای این مجموعه است که به احساس تنهایی و متناقض آدمی در میان های و هوی جمع می پردازد و شباهتهایی در فضا سازی و شخصیت پردازی به یکی دیگر از شاهکارهای تاریخ داستان کوتاه جهان یعنی داستان " تپه هایی چون فیلهای سفید " اثر همینگوی  دارد .  مرد سعی دارد همسر خود را با در میان جمع بردن خوشحال و راضی کند ولی زن به نظرمیرسد از درون احساس تنهایی و زخم ناخوشایندی دارد که شاید در درداستان سیال ذهن و محاکات گونه ی "به زودی کاغذ میشوم " در ارتباطی بینامتنی با دیگر آثار نویسنده به مرگ  نویسنده اشاره میکند تا این دورنی ترین نوشته ی این نویسنده به حساب آید :
...کلمات تاریک ، کلمات روشن ،انسانهای محو شده ،تمام شده ... انسان کاغذی شکل میگیرد ،تو هم دردهایت رنگ میگیرد و ناتوانی هایت . باد پرده را کنار میزند . گریز آفتاب از بیرون به درون . انسان کاغذی من حالا پریشان است . کلمه ها باید بنویسند . همچنان که نوشتند روی پوست و درخت و نقاشی کشیدند . دایناسورها را کشیدند . گل را کشیدند . هرچه خواستند در خلوت خودشان . درپاکستان سیل شهر را ربوده است ،زلزله هم آمده ،در استرالیا هم همین طور . چهره های جهانی و بسیاری دیگر از محققین در حال نظردهی هستند . مایکرو ویو برای سلامتی مضر است . اشعه در حال بلعیدن بخشی از دنیاست . عشق هم حتما" هست اگر نباشد که همه ی زن ها و مردها ،مرده وار در پس کوچه ها سقوط می کنند .بوی عطر می پیچد . هنوز زندگی هست زندگی همیشه هست .
سنگ های ریز و درشت این رودخانه ی نوشتن باهم و همگام می روند . دردها را همانند شیر می نوشند و می روند . چیزی نخواهد گذشت که می نویسند روی تکه کاغذی و یا یک قطعه سنگ :
اینجا آرامگاه انسان کاغذای است که آرام گرفت . خوابیده است .
کلمه ها آن روز آرام و رها می چرخند . بی دغدغه ی نوشتن .

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment