بیوه کشی
مرتضي كربلايي لو: داشت رمانها را می چید رو هم و کنارش دو زن و یک دختر هم مانتو مقتعه ی تکفرم پوشیده ایستاده بودند رو به مردم. نزدیک که شدم و از سوی نگاه دید لبخند سبیلش را خم انداخت. گذاشتم به روال همیشه بگوید که دویده تا این رمانها را رسانده نمایشگاه و ببین پیراهنم خیس عرق است. گفت. گفت. زنها لام تا کام حرف نزده ایستاده بودند مترصد که دوباره دعواست بین من و او یا خبراحوال خوش خوشان. پرسش را در چشمهایش خواندم. امان ندادم. گفتم یوسف بیوه کشی عالی است. ماند. نگاهش یک دم از حرامی ناشری کشید بیرون و مثال بره زل ماند. چه بگوید؟ گفتم انتظار نداشتم با این اشتغالی که برای خودت درست کرده ای. گفت اینو میگی روحیه بدهی یا بی تعارف؟ گفتم بی تعارف. گفت زبان را می بینی چه کرده ام؟ گفتم هی زبان زبان نکن اول بسم الله. حرف توی دهان منتقدها نگذار. قصه ات جان دارد زبان بسته. خیلی ها زبان ریخته اند و نشد. دیدم آن دختر و آن دو زن لبهاشان به خنده وا شد. گفتم صاحب کتاب این است. من دارم تمجید این را میکنم شما چرا می خندید. بزرگشان گفت پارسال آمده بودید دعوا. امسال آشتی است. گفتم داستان ما را همخون می کند، از آشتی آن ورتر. از زنها پرسیدم شما خوانده اید. آن که دختر می زد گفت دارم میخوانم. برگشتم به خودش. گفتم اینی که هی میگویی خوانده گریه کرده کدام اینهاست. یکیشان را نشان داد گفت این است که برایم می خواند و گریه می کند. بهش گفتم حواست باشد. اشکت میزان است برای فروش. به رسم تفأل زیاد اشک بریز. خندید. گفتم عدس بخور. طلبه ها میخورند تا در روضه بیشتر اشک بریزند که اندازه پر مگس اش هم ثواب دارد. شگفتزده گفت جدی؟ بزرگشان گفت بله، در روضه عدسی می دهند که اشکها را از چشمه اش روانه کند. کشیدمش کنار گفتم تا دیروز نویسنده داستان کوتاه بوده ای. اینک آن تعین را داده ای بزرگ و نامتعین و خاموش خزیده ای پشت سطرها. امضای مبارکی است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment