پاره ای از یک رمان
... جرعه‌ای سر کشید و گفت:
- پریروز که داشتی کتاب فلانری اوکانر می‌خواندی، مگر نه؟ همان روز که حالم خوب نبود.
- داستان کوتاه منظورت است؟ باورم نمی‌شود که توجه کردی.
- یهو چشمم افتاد. کتاب را گذاشته بودی روی میز و من نمی‌توانستم برش دارم.
- آها.
- چرت و پرت نخوان. کتاب داستان فلانری اوکانر را با خودت ببر خانه. به جایش این را بخوان.
می‌خواستم قبول نکنم ولی با خودم فکر کردم واقعا نمی‌دانم چرا می‌خواهم رد کنم ...

  صفحه 230 كتاب «من پیش از تو» نوشته‌ی «جوجو مویز» ترجمه ی «مریم مفتاحی»

http://media.isna.ir/content/1431328029556_2%20(3).jpg/4

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment