اصالتي كه دلمان برايش تنگ شده است
یوسف علیخانی و بیوه کشی 
حميد نورشمسي (مجله پنجره): اواخر سال 88 بود. درست به خطرم مانده باشد زمستان 88 بود. تب و تاب دنیای کتاب با برگزاری نخستین جایزه ادبی جلال آل احمد بیش از هر زمان دیگری ودب و من در مراسم پایانی این جایزه برای نخستین بار دیده بودمش؛ با آن قد بلند و سیبیل های پر پشتش. از لباسش کاپشن بهاری اش یادم مانده و شلوار پارچه ایش. آمد.  روی سن. بلخند کمرنگش پر رنگتر نشد. جایزه را گرفت و رفت. تقدیر شده بود انگار.
یک ماهی گذشت تا بر سر سوژه ای روتین که ماه ها و روزهای زیادی امثالش در خبرگزاری بر سر ما خراب می شد چشمم در دفتر تلفن به شماره اش خورد. زنگ زدم. موضوعم را گفتم. به جای جوابم شوع کرد به گفتن حرف هایی که تا قبلش نشنیده بودم. داستان روزنامه نگار و نویسنده ای که یازده ماه کنار خانه نشست و کسی صدا نکرد که فلانی تو که فلان مصاحبه هایت جذاب بود و فلان پژوهشت دلنشین و یا فلان ترجمه هایت از زبان عربی مشتری خوبی داشت و صفحه های ادبی روزنامه صدا و سیما را جان تازه داده بودی. کجایی. گفت که سکه ها را فروخته و خرج زندگی کرده و البته به فکر کاری کوچک نیز هست. آن روز از آن گفتگو مصاحبه ای نصیب من نشد اما دوستی من و یوسف شکل گرفت.
یکی دو ماهی بعد او بود که اینبار تلفن زد. دعوتم کرد به دفتری در زیر پل کریمخان. رفتم. دو سه قدم مانده به اول ایرانشهر جنوبی. پله های ساختمان سرد سیمانی را شمردم و رفتم بالا. در را که باز کردم سالنی دیدم با مبلمانی قدیمی و پر از آدم. اتاق هایی که پیرمردهایی از آن داخل و خارج می شدند. فکر کردم اشتباه رفته ام. اما از ته سالن دوست قد بلند و سیبیلویم آمد به استقبال. دستم را به گرمی فشرد و بردم در اتاق چهار پنج متری ته سالن. گفت که دفتر وکیل و محقق و ایرانشناسی بوده که انتشار کتابهایش نخستین کار جدی انتشاراتی بوده که او ثبتش کرده است و به رسم جوان نوازی از سوی پیرمرد چند سالی به او اجاره داده شده است.
اتاق کوچکش از آن پس برای من محل بسیاری از دلنشین ترین ساعتهایی شد که فقط و فقط در آن صحبت از ادبیات بود و بوی کاغذ. یکی از جدی ترین گفتگوهایم را در همان سالها با او در بالکن همان اتاق زدیم. گفت که روشنفکران داستان های من را نخوانند و شنیدم که بعدها نواختنش به زرد بودن و سطحی بودن. دلیلش؟ بگذریم از اینکه چه گفت اما به باور من جرمش این بود که خودش بود و هست.
یوسف علیخانی این روزها نه یک نویسنده و ناشر که یکی از اهالی ادبیات است که توانسته خودش بماند هرچند که می شود فهمید چطور سخت و فراوان روزگار نواختتش. او حالا ناشری است با بیش از دویست عنوان کتاب که بخش عمده اش متعلق به جوان هایی است که روزگاری مثل خودش بودند؛ پرشور و شیدا و البته گم نام و صد لبته صاحب حرف هایی جدی برای کتابخوان.
همه اینها مقدمه ای بود برای انتشار نخستین رمان یوسف علیخانی؛ به خاطر افزوده شدن «بیوه کشی» به قفسه کتابخوانان ایرانی. باورش سخت است نویسنده ناشری که شش ماه از سال با کارتن های کتابش سرتاسر ایران را در نمایشگاه های کتاب می چرخد، به زندگی، خانواده دوستان و خودش هم برسد و در کنار همه آنها نویسنده هم باشد و رمان هم بنویسد.
نوشتن جدی برای علیخانی اگر با مجموعه داستان «قدم به خیر مادربزرگ من بود» و با «اژدهاکشان» جدی تر شد و با «عروس بید» به تیبت نزدیک شد اما با «بیوه کشی» دیگر می شود گفت که نویسنده قد بلند سیبیلوی ما به سبکی منحصر به خودش رسیده است؛ چیزی که من از آن با عنوان رئالیزیم روستایی یاد می کنم و این یعنی ادبیاتی که از اصالت بومی نویسنده اش جدا نشده است؛ رنگ و لعاب مصنوعی ندارد، جدی است و پر از احساس. ادبیاتی که مخاطبش را با دنیای ساده و افسانه ای روستاهایی می برد که رسوم و سننش برای ما مانند کشف یک راز قدیمی مهیج و جذاب است.
بیوه کشی از این زاویه رمانی است بالغ و صاحب ادبیاتی که هدفمند می داند که می خواهد با مخاطبش چه کند. می پرسید چه؟ می گویم. سخت نیست. ساده اگر بخواهم بگویم می شود ادبیاتی که تعبیرهایی عاشقانه از باورهای درون ما دارد. باورهایی که تار پود واقعی ما را ساخته حال اگر یادمان نیستشان و یا نمی خواهیم باشد چه باک؛ ادبیات اصالتش در همین واکاوی ها و آئینه گونی هاست و نه روایتی گس از پوسته و ظاهر.
علیخانی در سه مجموعه داستان قبلی خود نشان داد نویسنده ای است که در رئالیزم روستایی بیش از هر چیز شیفته روستا و باورهای آن ست تا رئالیزم اما در رمانش به ترکیبی موزون از این دو دست پیدا کرده تا سبکش کامل پخته شود. حالا او می داند که قصه تنها افسانه های میلک(روستای زادگاه نویسنده) نیست بلکه نوع روایت او از آن افسانه ها، مردم و گویش هاست که قصه را می سازد.
بیوه کشی او این روزها پاسداشتی است از ادبیات ناب و سالمی که بومی است و اصالت دلچسب ایرانی واری دارد. خود خود جنس است. ما خودمان است و به قول فرنگی ها مید این ایران و صد البته که سالهایت دلمان برای چنین متاعی تنگ است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment