نگاهی به رمان «تقاص برادری»
http://farheekhtegan.ir/content/newspaper/Version1699/0/Page8/Block39923/newspaperb_39923.jpg 
محمود قلی‌پور (روزنامه فرهيختگان): بی هیچ مقدمه‌ای باید گفت وقتی زبان اثر، لحن، شخصیت‌پردازی و فضا‌سازی خوب اما ایده مرکزی داستان گنگ و سردرگم باشد، داستان مبهم می‌شود. ممکن است شما ایده‌های خوبی برای تولید داستان در ذهن داشته باشید، اما استفاده از همه ایده‌ها به صورت همزمان، رمان را سردرگم و نامفهوم کند، به عبارتی ایده شما از بین می‌رود. یکی از آسیب‌هایی که حین اجرای ایده وجود دارد، شخصیت‌های اضافی است. درست است که رمان برخلاف داستان کوتاه قابلیت ورود شخصیت‌های متعدد را دارد، اما همیشه نویسنده باید تلاش کند، این شخصیت‌ها را در حاشیه نگه دارد یا آنها را در خدمت شخصیت‌های اصلی به کار ببرد، در غیر این صورت، هر از گاهی هنگام خواندن رمان گمان می‌رود که داستان متعلق به شخصیت دیگری ا‌ست؛ شخصیتی که نه قهرمان داستان است و نه اصلا قرار است داستان حول محور او پیش برود. از دیگر مشکلاتی که شخصیت‌ها می‌توانند ایده را مخدوش کنند وقتی است که شخصیت اصلی فاقد مشخصه بارز باشد. فرض کنید در کل یک رمان، شخصیت اصلی را «او» بنامیم و هیچ مشخصه اخلاقی، رفتاری و فیزیکی برای او متصور نشویم، در این صورت در هر جای دیگر رمان که از ضمیر او استفاده کنیم، ذهن مخاطب دچار پرش و داستان دچار سکته می‌شود. این اتفاق هنگامی پررنگ می‌شود و داستان را بیشتر با مشکل روبه‌رو می‌کند که زمان داستان نه در یک محدوده کوتاه زمانی که در یک بازه زمانی طولانی؛ مثلا از جوانی تا زمان مرگ شخصیت اصلی داستان در پیری روایت شود؛ مانند رمان «تقاص برادری».
رمان به معنای کلاسیک، یک ساختار تعریف شده دارد. سرپیچی از دستورات ساختارگرایانه اگرچه شیوه‌ای برای ارائه است، همیشه این خطر را به دنبال دارد که زمام کار از دست نویسنده خارج شود. رمان «تقاص برادری» نوشته ناصر نخزری‌مقدم، همان‌طور که از نام رمان پیداست درباره یک رابطه برادری و تبعات حاصل از آن است، اما نداشتن ایده واحد، محوریت مشخص و هدف خط روایی سردرگمی در یافتن داستان اصلی ایجاد می‌کند. در ابتدای داستان با سرباز- معلمی مواجه هستیم که در حال تشریح فضایی بین مدرسه، دشت و کویر، پاسگاهی دورافتاده، از دانش‌آموزان و سربازها و گروهبانی می‌گوید و داستان در همان صفحه‌های اول با یک شوک فوق‌العاده از رویارویی شخصیت اصلی با موجودات غیرارگانیک شروع و شخصیت اصلی داستان دچار توهمات خاصی می‌شود. نخست گمان می‌کنید که این همان خط روایی داستان است که باید دنبال کنیم؛ اما بعد از چند صفحه این خط روایی رها و به حدی کمرنگ و مشوش می‌شود که مخاطب فکر می‌کند پس داستان چیز دیگری است.
از میانه‌های رمان با شخصیت دیگری روبه‌رو می‌شویم به نام گروهبان 0021459. این شخصیت تا لحظه مرگش در داستان حضور دارد، اما اجازه بدهید کمی به عقب برگردیم. این همان سرباز-معلم است؟ یا گروهبان معرفی شده با شماره شناسایی نظامی‌اش؛ همان گروهبانی‌ که در روایت سرباز- معلم، همیشه مرخصی می‌گرفت و زنش همیشه با او مشکل داشت؟ جواب به این سوال شاید ساده باشد اما با قطعیت همراه نیست و مساله افت رمان همین عدم قطعیت نه به معنای فلسفی که به معنای نداشتن وحدت موضوعی است. کمی در رمان پیش می‌رویم و لحظه ورود شاه به منطقه را می‌بینیم و بعد نامه‌ای که پدر گروهبان به شاه می‌دهد و بعد رفتن گروهبان به گارد محافظتی شاه. فکر می‌کنید این همان شخصیت اصلی داستان نخزری‌مقدم است؟ قاعدتا باید همان باشد، چون داستان قرار است حول محور او شکل بگیرد؛ اما چند صفحه جلوتر گفته می‌شود که او از گارد اخراج شده و بعد از آن هم این موضوع به وضوح حل نمی‌شود. این دست سردرگمی‌های ناشی از تشویش ایده، فضاسازی بی‌نظیر، روایت تاریخی دقیق و داستان‌های غیرهمانی پری‌گونه، رمان نخزری‌مقدم را به ناکجا می‌برد. او در رمان صحنه‌های بدیع و خرده‌روایت‌های بی‌نظیری دارد؛ اما همه چیز تحت‌الشعاع همین سردرگمی‌ها، کم‌رنگ، بی‌رمق و بی‌اثر می‌شوند.
ایده مرکزی به‌عنوان ستون خیمه رمان و داستان کوتاه همیشه باید از وحدت و انسجام خاصی پیروی کند. هرگاه رمان یا داستان به سمتی متمایل شود، حضور ایده پررنگ باید دوباره داستان را به سمت خود بکشاند. با توجه به توانایی‌های نویسنده که در بالا به آن اشاره کردیم و نیز تسلط او به تاریخ سیاسی- اجتماعی منطقه‌ای از کشور که انصافا در این سال‌ها از لحاظ ادبی مغفول مانده، امیدوارم در آینده رمان‌های بهتر و درخشان‌تری از ناصر نخزری‌مقدم بخوانیم.
«خاطره درد دوباره، خودآزاری و یادآوری برخی چیزها سخت و دردناک است. آدمی چیزهایی را می‌بیند که باورکردن‌شان مشکل است. از سقف و از پا آویزان شده‌ام. چشم‌هایم می‌خواهند از کاسه سرم بیرون بپرند. پایین می‌آورندم. روی تختی پرت می‌شوم. آیا این دایی من است؟ بی‌رحمانه با شلاق به تنم می‌کوبد. بیچاره معصومه، بیچاره من. »

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment