روايت اضمحلال انساني
علي رشوند (مجله اینترنتی مرور): اين مجموعه شامل 22 داستان کوتاه با نام های «آكواريوم شماره چهار»، «مار»، «صخره‌هاى كنار رودخانه»، «ماهى‌هايى مثل خرمگس »، «به احترام بى‌نظير بوتو يك دقيقه سكوت كنيد»، «دانه‌هاى سياه برف»، «پوتين‌هاى سربازى»، «روباهى با چشمان مضطرب»، «دست‌هاى سنگى»، «نمى‌تونم تو رو همون طور كه هستى بكشم»، «احمقانه ترين خوابى بود كه مى‌توانستى ببينى»، «چروك‌هاى سركش»، «داره نوازشش مى‌كنه»، «درخت‌هاى گردو» و «ترجيح مى‌دهيم كارمند باشيم تا باعث وقوع جنگ جهانى سوم شويم» است.
شاخصه مشترك داستانهاي آكواريوم شماره چهار " اضمحلال است " فرو ريزش ارزش ها و باورها است اين اضمحلال را هم درعرصه طبيعت مي بينيم كه همان بعد مادي است. هم در باورها و ارزش ها كه هر روز كمرنگ تر مي شود. در داستان دانه هاي سياه برف قدرت فاجعه را متوجه خود جامعه مي كند انگشت اشاره اش به سمت سوي جمع است.

نويسنده در عنوان داستان فاجعه را يادآور مي شود چه اتفاقي افتاده است كه برف كه نماد سفيدي است تغيير هويت داده و جامه سياه برتن كرده است؟ داستان تشريح اين "چه " است. داستان نويس مي كوشد اين چه را آنطوركه مي بيند تشريح كند.
داستان روز برفي را به نمايش مي گذارد كه برف سياه بر سر روي شهر مي بارد واكنش و تحليل مردم از اين پديده غيرمعمول جاي تامل دارد. داستان خبراز فاجعه مي دهد كه بعضي جدي تلقي اش مي كنند بعضي ها شوخي. اما مي شود نگراني را در رفتار و گفتار مردمان ديد.
مشاهده گران اين حادثه غير عادي كيست؟ آنچه كه از داستان برداشت مي شود مسافران اتوبوس مردان و زنان خيابان است بارش برف باعث ترافيكي وحشتناك شده است. كه درآن راوئ و سايرين كه قصد رفتن برسركار دارند دچارمشكل شده اند. داستان از معضلي حرف مي زند به نام ترافيك وحشتناك حرف و حديثها دارد. اين ترافيك معلول همان مسابقه رقابت ساخت ماشين هايي است كه اورا سريع به مقصد برساند اما قفسي آهنيني شده است كه اورا ساعت ها در پشت ترافيك نگه مي دارد . دود ماشين ها عامل سياهي برف است شاهد حاضراست اما مردم ازآنجاكه قدرت رويارويي با واقعيت خود ساخته را ندارند فيلسوف مي شوند دربرابراين بارش توجيه مي بافند
- يكي گفت دوده است
- يكي گفت: شايد جايي آتيش گرفته دوده با برف قاطي شده
- يكي گفت: غيرممكن است برف باشه
- يكي از زنها گفت: خداكنه به خاطر آلوده گي چند روزي تعطيل شه
- زن ديگري گفت: بالاخره اين آسمان سوراخ مي شه اين همه دود. . .
- پسر جواني كه سيگار مي كشيد چند لحظه چشمهايش را ريز كرد انگار داشت با دقت بيشتري آسمان را نگاه مي كرد با صداي بلند خواند: "برلحاف فلك افتاده شكاف  دوده مي بارد از اين كهنه لحاف "
داستان چروك هاي سركش يك داستان فلسفي است داستان بقا است داستان ماندگاري است. هنوز بسياري از انسانها دوست دارند به گذشته خود برگردند و سالهاي نوجواني و جواني را سالهاي طلايي زندگي خود تلقي مي كنند. بقول پرفسور دنوشر اين آرزوها نه تنها منطقي نيست بلكه اعتراف انساني است كه به موازات رشد سني روحش بالغ نشده است يك انسان پاك در مرز ميان سالگي از وسعت ديد و روحي برخورداراست كه يك نوجوان يا جوان از آن بي بهره است. آن افق ديد و سفرهاي روحاني را ندارد. داستان چروك هاي سركش تلاش زني را نشان ميدهد كه به مبارزه عليه پيري و چروكي صورتش افتاده است. هميشه جوان ماندن براي او مساله است. درابتداي داستان جمله معترضه اي است كه گوياي تمام زواياي داستان است دكتر گفت :"پوست يه جايي جواب نمي ده بايد يه جايي قبول كني داري پير مي شي. يه روز همه مون پير مي شيم "
دكتر در داستان گرچه معالجه گر است اما انسان دانايي است نظر و عقيده اي كه درباره پيرزن ها دارد جالب توجه است. به نقل از متن داستان دكتر گفت:" پيرزن ها شبيه فرشته اند. من هميشه مادربزرگمو مي برم حموم. وقتي پير مي شن بدنشون يه جور معصوم مي شه من اين معصوميتو دوست دارم. "از نكات خوب داستان اين است كه پيري را عين زيبايي و معصوميت مي بيند كه معلول همان رشد وگسترش شخصيت انساني است. كه به همان ميزان درگستره روح اوج مي گيرد در گستره جسم فروكش مي كند گويي ميوه رسيده برتن شاخه اي است كه شاخه تحملش ندارد.
 اسب برهنه روايت همان اضمحلال است. داستان حول محور " مرگ " مي چرخد صحبت از ملك الموت است. اين كه چه شكلي است اين كه براي هرفردي ملك الموت فرق مي كند. هركس به نوعي با ملك الموتش مواجه مي شود چنانكه سليمان نبي عزرائيلش را در پيكره يك شاخه گل ديدار مي كند. كليد واژه داستان تاكيد براين باوراست كه " هركس ملك الموت خاص خود را دارد "
عمو گفت: گلنساء. . . قشنگ بگو ملك الموت چي گفت به ات؟
- گفتش تو اين ماه مي خوام سه چهار نفرو و ببرم.
- عمو گفت " اون. . . . اون چه شكلي بود؟ ملك الموت چه شكلي بود؟
- زن جواب داد: يه آقايي بود قد كوتاه
عمو در داستان پيرمردي است كه در حسرت ويلچر است بچه هايش از خريد ويلچر خودداري مي كننداما دوستش مرتضي صاحب ويلچر است حتي بچه هايش مي خواهند ويلچر برقي برايش بخرند. عمو كه درآرزوي ويلچر سوارشدن ناكام مي ماند ملك الموتش اسبي مي شود كه سواربرآن فاصله عدم تا ابد را طي مي نمايد. داستان در واقع تاكيد برهمان باوراست
دست هاي سنگي داستان " گفتگوبا خود است " اين گفتگو با خويشتن است. اين گفتگو دست هارا مخاطب قرار ميدهد. دست هاي تمدن ساز درطول تاريخ بشريت. دست هايي كه صاحبان آنهارا نمي شناسيم. به نقل از متن "مي خواهم درباره مجسمه هاي سنگي بنويسم. مجسمه هاي سنگي كه از جنس ماكت نيستند. ساخته ي دست انسان، انسان هاي گمنام. . . . نام هيچ يك از مردان و زناني كه ديوارهاي تخت جمشيد را ساخته اند ثبت نشده آنها گذشته اند از درياي طوفاني. روح سرگردان يكي از آنهاست كه در دستانم زندگي مي كند شايد. اسامي به چه كار مي آيند؟
دست هاي سنگي نيز روايت اضمحلال انساني است دربستر تاريخي كه اجبارا آمده و تلخي و شيريني زندگي را گذرانده و نمودهايي از آنها به نام كاخ مسجد قلعه. . . به يادگار مانده است و نويسنده خود را نماينده همان نسل درساختن و پرداختن زندگي مي داند نگران است كاش اسامي شان را مي دانستيم اما با شجاعت جواب خودرا مي دهد كه اسامي به چه كار مي آيد؟
داستان هاي مجموعه آكواريوم شماره چهار بي تعارف داستان انسان امروز است. انساني كه تجربه مدرن و پست مدرن را باخود دارد . انساني كه از قطعيت علمي چالمرز تا ابطال پذيري كوهن پيش آمده است درنگاه به آنچه كه به نام علم كاشته است كه چاره ساز مشكلش باشد اورا همچون كلاف سردرگم به خود پيچانده است. آكواريوم شماره چهار روايت داستان زمانه معاصر است. داستاني كه درآن به واقع برف سياه مي شود زمين هر روز گرمتر مي شود. پيري انكارمي شود و. . . . .

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment