جدال سنت و مدرنیته بر سرنوشت
نسرین قربانی (روزنامه ابتکار):  روایتِ بلندِ بیوه کُشی با عددی مقدس شروع می شود؛ با خوابیِ هفت شبانه روزی. هفت کوزه. هفت چشمه. هفت کوه و بالاخره هفت پسرانی که درطی روایت به شرح ماجرای آن ها می نشینیم. ازباورهای کهن ایرانیان که برپایه هفت است می توان به مواردی چون: هفت ایزدان آریایی. هفت طبقه زمین. هفت طبقه آسمان. هفت ستاره. هفت روزهفته. هفت اقلیم. هفت دریا. هفت پیکرنظامی. هفت خان رستم، و هم چنین ضرب المثل ها و کلمات عامیانه ای مثل: هفت پشت. هفت خط. هفت رنگ. هفت قلم آرایش. هفت خال و بالاخره ترشی هفته بیجاررا نام برد. سنّت دیرین ازدواجِ زن بعد ازفوت همسر با بزرگ ترین برادرشوهر، مهم ترین و اصلی ترین موضوع روایت و دغدغه نویسنده است. جغرافیای مکان درمیلکِ قزوین می گذرد. فضا گاه وهم انگیزو گاه سرشار اززندگی با همه شادی ها. مشکلات ومصیبت هایش تا به آخرادامه می یابد و خواننده را هم چون غلامی حلقه به گوش به دنبال خود می کشد و منتظرِسرانجام اش می گذارد که بسیارغافل گیرکننده است. ادبیات روستایی و روستایی نویسی شرایط جغرافیایی و اقلیمی خاص خود را می طلبد؛ هم چنان که ادبیات شهری. نوع آب و هوا. آداب و رسوم. گویش ها. باورها و . . . مجموعه ای ازیک سرزمین را تشکیل می دهند.
بیست وهشت صفحه اول، شرحِ وقایعی است که با راوی شروع می شود. ازخوابی که دیده و باورهایی که درذهن اش جا گرفته: قبل ازاین که حتی به شوهرش بگوید، کلمات را برآب روان بریزد، به این امید که تاثیرخوابِ ناخوشایند را بشوید و ازبین ببرد!با این که ذهن ازباورهای درست و غلطی انباشته شده است که پیشینیان برنسل های بعد القا کرده و یا می کنند، اما همیشه هم این القائات چه خوب و چه بد، آن گونه که درذهن کاشته اند پیش نمی رود. و یا به عبارتی تصوّرذهنیّت خوب، هرگزتضمینی برای پیشگیری ازهیچ اتفاقِ ناگزیری نیست؛ طبیعت ازقانون خودش پیروی می کند و نه ازقانون های القایی ذهن انسان ها. بیست و هشت صفحه را درتب و تابی می گذرانیم که درانتها چه خواهد شد وما را به کجا خواهد کشید وعلتِ دل شوره های خوابیده خانم، راوی، چه بوده است که جواب می گیریم: سُمبه سرنوشت پرزورتر است؛ فقط شامه راوی است که بویی را حس می کند که با وجودِ بیرون ریختنِ رختخواب ها و شسته شدن آن ها وکن فیکون کردن خانه، ازبین نمی رود و این آمده که تنها مشام راوی را آزاردهد تا دست آویزِمسائل بعدی شود.

 اژدرچشمه. سیاه چشمه. گاو چشمه. پلنگ چشمه. سرخه چشمه. زرد چشمه و بالاخره سفید چشمه. سرنوشت انسان هایی که باورها وخرافات را به جانِ دل می پذیرند وازاین راه چه آسیب ها که نمی بینند. اسم ها همگی شناسنامه ای اصیل دارند وراوی هم ازاین قاعده مستثنا نیست: دختری است که مادرش، ننه گل ازنماندنِ فرزندان پیشین عاصی شده و به درختِ تادانه امامزاد پناه می برد. نذرشرا به این شکل جواب می گیرد: شبی آقایی نورانی درخواب می گوید که باید این سفرفقط بخوابی. این بچه باید خوابیده به دنیا بیاید. تعبیری بسیارزیبا ازاعتقادی هزارساله.
جغرافیای مکان چنان ترسیم شده که اگرخواننده فقط کمی با نوع پوشش وگویشِ مردمان خطه شمال آشنا باشد، می تواند به نزدیک بودنِ این مکان با میلک پی ببرد. زنان سنّتی با چادرهای چهارخانه درشت و رنگی که به کمرمی بستند که البته هنوزهم درنسل گذشته آن دیارباقی است. جملات، درعینِ طولانی بودن، پیوستگی وریتم نرم وملایم خود را حفظ کرده اند وباعث نمی شود موضوع در ذهن خواننده دچارپراکندگی و آشفتگی شود. قشنگ خانم، مادرشوهرخوابیده خانم، به هفت پسرش می بالد و به عروسی طعنه می زند که دختری به نام عجب نازدارد که بازدربخشی ازداستان به معنای این است برمی خوریم: شکوفه در زبان طالقانی.
می توان یک حدس هم زد که روایت ازدو قانونِ آهِ مادریا پدرودیگری به رخ کشیدن و سوزاندنِ دلی که به هیچ شکلی درسرنوشت اش دخلی ندارد راوی اما تا مدتی با آن چه که به نام تقدیرو سرنوشت برایش رقم زده اند و زده شده است، می جنگد و سرانجام درانتهای داستان پی می برد اگرتنها ازاین دو مقوله پیروی نکند، می تواند نوعِ بهتری اززندگی را برای خودو تنها دخترش رقم بزند. درواقع نویسنده ذهن خواننده را به یک فرا آگاهی می خواند و وادارش می کند بیندیشد: زندگی فقط و فقط دایره اطراف مان نیست. چنان چه جرقه ای ذهن اش را ازیک باوربه بیرون فرافکنی می کشاند و می گوید: «راستی چرا مثلا هشت سنگ نینداختم تا حالا؟» ذهن راوی درچند جای مختلف ازجمله همان بویی که درابتدای داستان به مشام اش  می خورد، وسیع ترازبقیه است اما مجال مانورندارد که سرانجام به همه تفکرات اش بال و پرمی دهد. اما سرنوشت پسرها، موضوع اصلی داستان است وباوری قدیمی برنحس بودن انسان هایی که می تواند دودمان یک آبادی را به باد دهد، درسرتاسرکتاب به چشم می خورد. «بزرگ» فرزند ارشد قشنگ خانم وحضرتقلی، همسرخوابیده خانم که موضوع فاصله طبقاتی و خان و رعیت را به نوعی تکرارمی کند و دربخش هایی ازکتاب، دختررعیتِ به آذین را درذهن تداعی می کند. داستان را تمثیل ها. افسانه ها. اعتقادات، سنّت ها و خرافه های دیرینه پشتیبانی می کند و پیش می برد. علاقه اژدر، پسرخاله راوی که اتفاقاً هم اسم یکی ازچشمه ها و کوه ها هم است؛ ونفرت و بی زاری راوی ازاو. ماری که ازخرافه های مردم ساده دل سوء استفاده کرده و هرباربه شکلی زهرخود را ریخته؛ جوری که نحس بودنِ خانواده رقیب درباوردیگران گنجانده شده.
اژدر، پسرخاله راوی، کمربه انتقام بسته: بزرگ به طرزعجیب وغریب دراژدها چشمه کشته می شود. سرنوشتِ زنان بیوه ای که بعد ازمرگ شوهرباید به همسریِ برادرشوهردر بیایند، به شدت دراین کتاب و عقاید آدم هایی که روایت می شوند وجود دارد. . . . . وسرانجام گریزی ازسرزمین پدری به شرط فراموشی خاطره هایی که همه زندگی راوی و بعد تنها دخترش را فرا می گرفت. سرتا سرکتاب پراست ازجملاتی زیبا، ظریف و پراحساس. وهم آمده بود تا سرشانه هایش. یا: گرگای کوهستانان، بیامدن تو اندورن من زوزه بکشن. یا: خوابیده خانم پوزخندش را لای گونه اش چال کرد. یا: حالا دیگرملیحه خانم هم به پوستین شان افتاده بود؛ کنایه ازضد شدن. دشمن شدن که با تعبیری بسیارزیبا اورده شده است. با واگویه ای ازذهن خوابیده خانم است با همسرش، بزرگ: «خوابیده خانم نفس راحتی کشید و کمرراست کرد تا هوا به کمرش راه پیدا کند. یزرگ آمد وگفت: «دیدی کارهرمرد نیست؟
«حالا کی بگفته من مَردم؟» پیش ازاین، مجموعه: قدم به خیرمادربزرگ من بود وعروس بید را ازنویسنده خوانده بودم که اگرچه فضا برایم بیگانه بود اما حس می کردم بارها به آن منطقه سفرکرده ام.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment