تابستان آن سال
http://s2.img7.ir/LPxTr.jpg 
" تنها راه زنده ماندن و دوام آوردن است ... آدم تمرین می کند تا حرفه ای شود. وقتی ماموریتی داری، دل و روده اش را می کشی بیرون و آن کار را به ثمر می رسانی. درباره ساختمان سازی هم همین طور است. آدم نقشه ای دارد، مواد اولیه اش را تهیه می کند و بعد آن را طبق نقشه می سازد. "
" بسیار خب، ولی ببینم همه ماموریت ها و تمام پروژه های ساختمان سازی دقیقا طبق نقشه پیش رفته اند؟ "
" خب نه، همیشه هم مطابق نقشه پیش نمی روند."

" آن موقع چه کار کردی؟ "
" با امکانات موجود می سازی و کارت را پیش می بری. طبق حس و غریزه ات عمل می کنی."
" فکر می کنم همین الان عصاره پدر و مادری را خلاصه وار تعریف کردی."
" جدی جدی این را باور داری؟ "
" باور ِ تنها کافی نیست. من اصولا بر همین اساس زندگی می کنم."
( صفحه 311)
...
" همیشه با کمال میل حاضرم نظر مشورتی بدهم، حتی اگر بیشترش اشتباه باشد. "
" من که فکر می کنم بیشترش درست است، دست کم برای من."
" جنا آرام گفت: " جک گاهی وقت ها اوضاع خیلی سریع پیچیده می شود. باور من این است که باید سر فرصت و با حوصله جلو رفت."
" به گمانم دارم این را می فهمم."
" ممنون که پرسیدی. ولی چرا خیال کردی این قضیه مسائل را بین من و تو عوض می کند؟ من که فکر می کنم تو فقط قدری اطمینان خاطر لازم داشتی، شاید هم کمی دلداری."
" ولی برای من این ها قضایای خیلی مهمی هستند؛ من عادت ندارم برای این جور مسائل بروم سراغ کسی. بیشتر گوشه گیر هستم. زمانی لیزی زنده بود، می رفتم سراغ او."
" نیمه گمشده ات؟ "
" و بهترین دوستم. ما می توانستیم درباره هر موضوعی با هم حرف بزنیم."
جنا با حوصله و حالت رضایت بخشی آه کشید: " همین الان تصویر، نه ... رویای من، را از رابطه کامل توصیف کردی."
" همه چیز که کامل و بی نقص نبود. ما هم مشکلاتی داشتیم."
" ولی آن ها را با همدیگر حل می کردید؟ "
" خب، آره. مگر ازدواج جز این است؟ "
" باید همین طور باشد. ولی هر چه می گذرد، بیشتر به این نتیجه می رسم که نیست. انگار آدم ها خیلی راحت از هم نا امید می شوند ... "
( صفحه 312)
...
جک به فانوس دریایی اشاره کرد: " می خواهی بدانی چرا من پدر خودم را درآورده ام تا آن چیز لعنتی خراب شده را به راه بیندازم؟ "
میکی کنارش نشست: " چون مامان عاشقش بود؟ " بعد با قدری ملاحظه و احتیاط گفت: " و می خواست شما آن را تعمیر کنید؟ "
" اولش من هم همین فکر را می کردم؛ اما تازه وقتی تو را دیدم که آن جا ایستاده ای، چیزی به فکرم خطور کرد؛ انگار لایه ای مه از روی مغزم کنار رفت. " جک لحظه ای درنگ کرد و بعد صورتش را با آستینش پاک کرد: " تازه متوجه شدم که فقط قصد داشتم چیزی را درست کنم، حالا هر چیزی. می خواستم فهرستی را مرور کنم، کارهای لازم را انجام بدهم و نتیجه نهایی هم این باشد که بی معطلی راه بیفتد و کار کند. آن موقع همه چیز روبه راه می شد."
" ولی این اتفاق نیفتاد؟ "
" نه، جواب نداد. می دانی چرا؟ "
میکی به جای نه سرش را تکان داد.
"چون رسم زندگی این نیست. تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر کنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور می کنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب با عقل جور در نمی آید. " جک لحظه ای درنگ کرد و به دخترش چشم دوخت: " کسی که نباید این جا باشد، هست و کسی که باید باشد، نیست. هیچ کاری هم از دست کسی ساخته نیست. هر چه قدر هم که تلاش کنی، باز نمی توانی این وضع را تغییر بدهی. این مسئله هیچ ربطی به خواسته و آرزو ندارد، فقط با واقعیت سر و کار دارد که اغلب هم منطقی نیست."
( صفحه 318)
***
عنوان: تابستان آن سال
نویسنده: دیوید بالداچی
مترجم: شقایق قندهاری
ناشر: نشر آموت
سال نشر: چاپ اول 1394
شمارگان: 1100 نسخه
شماره صفحه: 416 ص.
موضوع: داستان های امریکایی- قرن 20 م.
قیمت: 225000 ریال

نویسنده : لی‌لی کتابدار

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment