گفت‌وگو با” الهامه کاغذچی” درباره‌ی مجموعه «خاطرات زنی که نصفه مُرد»
 
رضا فکری (روزنامه ابتکار / PDF) -«خاطرات زنی که نصفه مُرد» روایت زنانی است از گروه‌های زیر متوسط جامعه که زایمان از امور روزمره زندگی‌شان است و میان مردهای بی ‌قواره و زشت و نادان و خرافه‌ باور گیر افتاده‌ اند. هرچند که اغلب در خلاء حضور همین مردان است که زن‌ های داستان ناگزیر از تامین معاش خود هستند و در این وضعیت مخاطره‌های به مراتب بیش‌تری به زندگی‌ شان سربار می‌ شود. داستانهایی که اغلب با زبانی شاعرانه روایت می ‌شوند و گاه البته از خط داستانی فاصله می‌ گیرند و درگیر درون‌ گوییِ شخصیت‌های زن داستان می‌ شوند. داستان هروقت که به اقلیم‌ های گونه‌گون سر می ‌زند و متناسب با موقعیت داستانی، گویش و زبان تغییر می‌کند غنای بیشتری می‌ یابد و هر وقت به گذشته می ‌رود و از مثل‌های زبان فارسی بهره می ‌جوید، بیشتر خودنمایی می‌کند. در همه زمان‌ها و مکان‌ ها اما زن ‌ها همانی هستند که بودند. در کودک ‌سالی شوهر می ‌کنند و دیری نمی‌ گذرد که خودشان مادر می‌شوند و این روند تلخ در دایره ی تکرار می ‌افتد. مجموعه داستان «خاطرات زنی که نصفه مُرد» را نشر آموت در 143 صفحه منتشر کرده است.
*زن ها در همه داستان های مجموعه ات نقش محوری دارند و قضایا دور و بر آن هاست که رخ میدهد و حس و حال این زن هاست که زیر و رو می شود. از ابتدا با همین رویکرد نوشته شده اند یا اینکه داستان های گردآوری شده هستند؟
تقریباً همه ‌ی شخصیت ‌های 14 داستان این مجموعه ریشه‌ای در حقیقت دارند. مثلاً همین مادر و دختر شیرین ‌عقل را از نزدیک دیده ‌ام. جایی نزدیک درخونگاه زندگی می ‌کنند. اما خُب، تخیل داستان‌ نویس همین وقت‌ هاست که به کار می ‌آید و خیلی چیزها را با خیال خودش پس و پیش می‌ کند. البته در کلیت کتاب و داستان ‌ها تغییراتی صورت گرفته اما به جز دو داستان، باقی داستان ها از ابتدا زن ‌محور بوده ‌اند.

*انگار سراغ زن هایی هم رفته ای که در گروه های فرودست تر جامعه قرار می گیرند.
زندگی این دسته از زن‌ ها تلخ ‌تر و حزن انگیزتر است. جایی که فکر و فرهنگ با هم رشد نکنند، همه چیز انگار چرک‌ تر و سیاه ‌تر می‌شود. نبود مدیریت و اعتماد به نفس و فرهنگ گاهی فجایعی برایشان به بار می‌ آورد که باور کردنی نیست. بیشتر این زنان حتی امیدی به معجزه ندارند. زندگی‌ شان محکوم به فناست و این یک دور تسلسل است که بین نسل‌ها می ‌چرخد و می ‌چرخد، از یک نسل به نسل بعد. کمتر پیش می‌ آید که کسی بتواند خودش را از این حلقه ‌ی تنگ رها کند و نکته‌ ی دردناک و تاسف‌ بار هم همین‌ جاست!
*این حس استقلال طلبی که به طور شاخص در میان زن ‌های دو سه داستان از کتاب وجود دارد جالب است، چرا زمانی اجازه بروز می یابد که مردهای داستان از بین می روند؟
نه این‌ طور نیست. به نظرم حسادت زن ‌ها نسبت به یکدیگر است که آن ‌ها را نابود می ‌کند. زن ‌ها غم هم را می ‌خورند و برای هم دست به هر کاری می زنند، اما وای به وقتی که جهل فکر آدمی را ببلعد! در این داستان ‌ها بیشتر زنان، تیشه به ریشه‌ی هم می‌ زنند. در بیشتر آن ‌ها این عدم حضور مردان است که اعتدال میان‌ شان را بر هم می‌ زند. اتفاقاً معتقدم که وجود منطق و استدلال و میانه‌ روی مردان در این داستان ‌ها، می ‌تواند افراط در بروز احساسات زنانه را به نوعی مدیریت کند. البته این وضعیت تنها در جامعه ‌ای از زنان اجازه بروز دارد که متاسفانه از فرهنگ و سواد کمتری برخوردار هستند و خُب! در همین شرایط هم البته معتقدم وجود لطیف و پر از عشق زن هم می‌ تواند از بروز خشونت‌ های مردانه جلوگیری کند.
*این دو دسته بودن زن ها از مشخصه های توی چشم داستان هاست. بعضی‌ شان در فکر سنگ اندازی و نیش و کنایه اند و بعضی دیگر در تلاش برای حفظ بقای شرافتمندانه، انگار وضعیت میانه ای وجود ندارد.
کل مطلب همین است. فاصله ‌ی بین آدم ‌ها. درک نکردن و درک نشدن. من همیشه فکر می‌ کنم که همه چیز در این دنیا به شدت نسبی است و بیشتر آدم‌ ها فکر می‌ کنند که خودشان بهتر از دیگری می‌ فهمند. این تفکر در لایه های فرودست ‌تر جامعه بیشتر رسوخ می ‌کند و عمیق‌ تر می‌ شود. به نظرم همان مادر و دختر شیرین‌ عقل یا مثلا «سودی» زنی که خار چشم اهل محل است، بیشتر به این تعادل و تعامل رسیده اند. آن ‌ها درک بهتری از دیگران دارند .
*چه اصراری داشتی به اینکه زن ها مشاغل شوهر از دست رفته شان را پی بگیرند؟ شغل هایی مثل معرکه گیری و یا تعمیرکار رادیو و تلویزیون از آن هایی است که دیده نمی شود زنی آن را برگزیده باشد.
ما در فرهنگ عامه‌ مان می‌گوییم شغل زنانه! شغل مردانه! این درست است. حالا هر چقدر هم که دوستان روشنفکر بخواهند این باور را از میان بردارند چندان شدنی نیست. حداقل تا زمانی که جامعه فرصت و باورش را پیدا کند. اگر یک زن در کشوری دیگر مثلاً کله‌پزی داشته باشد خُب، شاید خیلی راحت همه با کارش کنار بیایند اما این‌جا هنوز این ‌طور نیست. چند درصد جامعه حاضرند که خواهر و مادرشان شغل ‌هایی از این دست داشته باشند؟ می‌ خواهم بگویم که ما هنوز به آن‌ جا نرسیده‌ ایم که یک زن بتواند بدون دغدغه کاری را که گمان می‌کند از پس‌اش بر می ‌آید انجام بدهد. اگر خودش هم بتواند جامعه قبول نمی ‌کند. حکایت رانندگی خانم ‌هاست. هزاران مرد در این شهر رانندگی‌ شان افتضاح است، اما فقط کافی است که یک خانم پشت چراغ قرمز و روی شیب ماشینش خاموش بشود!
*کتاب سرشار است از رویدادگاه های گونه گون داستانی، از شهر گرفته تا روستا، از جنوب گرفته تا شمال. روند وقایع هم دوره ای نسبتاً طولانی را در بر می گیرد. گاهی با وقایع انقلاب گره خورده گاهی با جنگ و گاهی هم در اکنون سیر می ‌کند. چطور به چنین تنوعی در پرداخت داستان ها رسیدی؟
گمان می ‌کنم درد آدمی زمان و مکان ندارد. شخصیت دختر بچه ‌ای به نام «بیداری» که نماد مرگ است روایت‌ گر همین واقعیت است. زمانی در بی‌ زمانی و مکانی در بی‌ مکانی. فقط اشاره‌ هایی کوچک، تا مخاطب بتواند فضا را بهتر تجسم و درک کند. «بیداری» هیچ‌ وقت بزرگ نمی ‌شود. در همه‌ ی داستان ‌ها با همان سن و سال همه ‌جا هست. حضور سیال اوست که زمان و مکان را در می ‌نوردد.
*این فضاهای داستانی که گفتی از قضا در مجموعه بسیار برجسته است و پاراگراف های زیادی از داستان ها را به خود اختصاص داده و البته خوب و ملموس هم درآمده. هنگام نوشتن، نگران نبودی که خط روایت را در خودش فرو ببرد و مخاطب را از خط اصلی داستان دور کند؟
چه سئوال سختی! خوب وقتی مجموعه‌ ای به این شکل می ‌نویسی باید حواست به خیلی چیزها جمع باشد. باید بتوانی به همه‌ ی شخصیت ‌ها هم‌ زمان فکر کنی و مراقب ‌شان باشی. بعد هم که بارها و بارها خواندن و چک کردن همه چیز! شاید برای همین است که فاصله‌ ی چاپ بین دو مجموعه چهار سال طول کشید. وسواسی که شامل همین موارد می ‌شود!
*یـــک اندوه عمیق از سطر سطر کتاب موج می زند، می شود گفت این اندوه در مجموعه قبلی ات «چهارشنبه دیوانه» هم بود. زن ها تلاش هایی می کنند اما در پایان به بن بست می خورند و راه چاره ای نمی یابند. با این سرنوشت های محتوم و مصیبت بار آیا کورسوی امیدی برای این دسته از زن ها وجود ندارد؟
به نظرم در بیشتر مواقع امیدی نیست . اگر باشد در چه حد؟ حکایت از چاله بیرون آمدن و به چاه افتادن است. نه این که فکر کنی می‌خواهم سیاه‌ نمایی کنم یا به همه چیز به دیده‌ ی یاس نگاه کنم. اما واقعاً چه کسی در قبال این دسته از جامعه (که کم هم نیستند) مسئول است؟ هیچ راهی نیست به جز فرهنگ‌سازی. آدم‌ ها تا حق و حقوق خودشان را نشناسند امیدی به زندگی بهتر برای آن‌ ها نیست. وقتی مردی در قبال خانواده ‌اش احساس مسئولیت ندارد، خوب اوضاع معلوم است. زن مجبور می‌شود همه‌ ی بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشد. اگر در جامعه ‌ای هیچ مردی وجود نداشت چه؟ زن باید سرش را بگذارد و بمیرد؟ نه ! باید دستش را به زانویش بگیرد و برخیزد. در این میان البته برخورد و رفتار دیگران هم شرط است. کورسوی امید آن ‌جاست که با فرهنگ ‌سازیِ درست همه‌ ی ما به این درک برسیم که ممکن است شرایطی پیش بیاید که مجبور شویم بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشیم. زن و مرد هم ندارد. پس بهتر است به دور از حرف و حدیث مردم کار خودمان را بکنیم! امیدوارم روزی بیاید که این فاصله ‌ها برداشته شود و هر کسی سرجای خودش بایستد. روزی که زنان و مردان به دور از اداهای شبه روشنفکریِ نخ‌ نما و یا از سر تحجر و جهل که هر دو به نظرم به یک اندازه مخرب اند، هر کدام به بهترین نحو مسئولیت زندگی و با هم بودن را درک کنند و توانایی ‌های یکدیگر و البته توانایی‌ های خودشان را بفهمند. به نظرم این تنها راه رستگاری جمعی ‌مان است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment