زیستنی زنانه در دایره محتوم رنج
 
شهلا آبنوس: «خاطرات زنی که نصفه مُرد» نام مجموعه داستان کوتاهی است که زمستان 93 توسط نشر آموت به دنیای نشر پاگذاشت. این اثر دومین کتاب الهامه کاغذچی است که متشکل از چهارده داستان کوتاه در ژانر شگفت و واقع‌گرای اجتماعی است. راوی درهفت داستان، سوم شخص و در هفت داستان دیگر اول شخص یا «من راوی» است. در داستان اول «بیداری» موارد تخطی راوی وجود دارد.
گاه به سیال ذهن و سوم شخص تبدیل می‌شود، با این وجود آسیبی به خوانش داستان وارد نشده و آزاردهنده نیست.
در داستان ششم؛ «خواب» باز هم راوی اول شخص و من راوی است که ماورایی است و به هیچ می‌رسد، انگار که خوابیده است. در این داستان با چرخش راوی روبروییم و با مخاطب درون‌متنی که گویا خود راوی است.

نثر داستان‌ها زیبا، روان و مستحکم است، در جاهایی نثر با تمام سادگی‌اش به شعر پهلو می‌زند. گاه نثر فلسفی می‌شود. سایه ها نمی میرند، زندگی همین است، یک بازی مار و پله ، زندگی تکرار رنجی خوش‌آیند است، مادرم راست گفته بود آدمیزاد به هیچ بند است ( در داستان اینجا مانده‌ام)، می‌دونی هیچ چیز واقعی نیست و هیچکس (در داستان هیچ کجا) و دیگر موارد فلسفی که در جای‌جای داستان‌ها به شکل زیبایی جا خوش کرده‌اند.
داستان‌ها داستان زن و زنانی که دردمند هستند و رنج می‌کشند. «صفر مثل بوی مادر می‌ماند. مثل همه وظیفه‌های انجام شده، امابلاتکلیف، مثل دست‌های زنی که جوراب‌های شوهر ولنگارش را کوک می‌زند، وظیفه به حساب می‌آید. مثل جان کندن زنی که باید پسر به دنیا بیاورد.»
(صفحه  67 و 68 کتاب)
دغدغه نویسنده در داستان‌ها زن است. این زن گاه همسرشاهوست، زنی که آن روزظهر همسرش در بمباران کشته می‌شود و مادر پیر شاهو و بچه‌ها همه چشم به دست او دارند. گاه این زن بلقیس است؛ همسر دوم و با انصاف شیخ، گاه حمیرا زن سوم شیخ که نگران آمدن رقیب است و قرار است که پسر به دنیا بیاورد.
زن دراین داستان‌ها رب می‌پزد، بچه مرده به دنیا می‌آورد. بادمجان سرخ می‌کند، مثل مادر راوی در داستان «حقیقت» مثل ماهی و
 خاله خدیجه.
 این زن نگران از راه به درشدن شوهراست و باز در همین داستان زنی هست که قهرمان است، زیباست، کتاب می‌خواند، باسواد است و هیچ وقت بوی پیاز داغ نمی‌دهد. «زنی که برگ‌های حُسن یوسف عاشق از پنجره اتاقش بالامی‌خزند تا صبح تا شب یک دل سیر تماشایش کنند.»
در مجموعه داستان «خاطرات زنی که نصفه مرد» به دنبال داستانی با این نام نگردید که این نام خود نیز فلسفه‌ای در بر دارد انگار که تمام داستان‌ها می‌خواهند یک راز به تو بگویند؛ زن، ناگفته‌ها و مرگ. در تمام داستان‌های این مجموعه پنجره وجود دارد شاید راه گریز و خلاصی و نیز خون، نماد ظلم و خشونت و شاید عصیان باشد.
هیچ کدام از داستان‌ها بی‌گذر مرگ نیست، دخترکی معصوم با چشمهای خاکستری و موهای خرمایی پیام‌آور مرگ است. زندگی و مرگ درهم تنیده شده.
به نظر نگارنده همه چیز در این داستان‌ها خاکستری است، مطلق وجود ندارد، همه چیز نسبی است. با این حال زن در این داستان‌ها محکوم به سرنوشت محتوم است، چه می‌شود کرد. باید مرضیه و مقدسه، شیرین عقل باشند، باید زن‌عمو شاهو از اول حوریه را به فائز می‌داد، قبل از اینکه زن بگیرد و طلاقش دهد.
باید پیرعشیره شیخ موسی که حسرت به دل پسر بود و طلبکار بود تا محبوبه خردسال عروس شود، در دلش انگار قند آب کند و ثریا از زور حسودی زندگی یحیی را که هزار سال نمی‌خواستش بهم بریزد و خانه خرابش کند.
در پایان و آخرین داستان‌های مجموعه، داستان «بیداری» که اولین داستان بود از نگاه راوی سوم شخص به شکل زیبایی روایت می‌شود و این آخرِ اول مجموعه را بسیار خواندنی کرده است.
خواندن این مجموعه را به علاقه‌مندان داستان کوتاه پیشنهاد می‌کنم. با امید موفقیت برای الهامه کاغذچی و کارهای جدید ایشان.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment