من پيش از تو
http://images.persianblog.ir/594119_7cNZpP6v.JPG
- خودت می دانی، فقط به کسی می توان کمک کرد که خودش بخواهد.
( صفحه 80)
وقتی ناخواسته به یک زندگی کاملا جدید رانده می شوی - یا بهتر است بگوییم به زور به زندگی فرد دیگری تحمیل می شوی و تماشاچی لحظات زندگی اش می شوی - کارت به جایی می کشد که با خودت فکر کنی واقعا چه کسی هستی. یا از نظر دیگران چه جور آدمی هستی.
( صفحه 91)
طوری با من رفتار می کرد که احساس می کردم احمق تمام عیار هستم، در نتیجه در حضورش تبدیل می شدم به آدم احمق تمام عیار.
( صفحه 92)
- چه می خواهی؟
- یعنی چی؟
- از زندگی ات چه می خواهی؟
مژه زدم.
- چه سوال سختی، چه بدانم!

- در کل پرسیدم. نمی خواهم که خودت را روانکاوی کنی. فقط پرسیدم که چه برنامه ای برای زندگی ات داری؟ قصد ازدواج داری؟ بچه دار شوی؟ رویاهایی داری؟ سفر دور دنیا بروی؟
- مکث طولانی کرد.
فکر می کنم حتی پیش از این که حرفم را بزنم، می دانستم که جوابم او را نومید می کند.
- نمی دانم. هیچ وقت جدی به این چیزها فکر نکردم.
( صفحه 101)
لحظات گاهی به طور طبیعی سپری می شوند و گاهی غیرعادی. بعضی اوقات انگار زمان کش آمده است و بعضی اوقات هم زندگی، زندگی واقعی، عین برق و باد می گذرد.
( صفحه 123)
- کلارک، تو دیگر کی هستی! واقعا که از خود راضی هستی.
- کی؟ من؟
- خودت را از هر چیزی محروم می کنی فقط با این فکر که اهلش نیستی.
- نخیر، این طور ها نیست.
- از کجا می دانی نیست؟ هیچ کاری نکردی. هیچ کجا نرفتی. واقعا خبر از خودت داری که کی هستی؟
( صفحه 232)
رهبر ارکستر قدمی به جلو برداشت، با پا دو بار به سکو ضربه زد. یک " هیس" قوی سالن را فرا گرفت. سکوت برقرار شده زنده و مشتاق بود. بعد رهبر ارکستر چوبش را حرکت داد و یک باره صدای ساز در نهایت شفافیت سالن را پر کرد. موسیقی حالا برایم عینیت مادی پیدا کرده بود؛ چیزی نبود که فقط از راه گوش بشنوم، بلکه در تمام وجودم جاری شده بود، اطرافم را گرفته و حواس پنج گانه ام را به لرزه انداخته بود. پوستم سوزن سوزن شده و کف دستم عرق کرده بود... قوه ی تخیلم به طرزی غیرمنتظره شکوفا شده بود؛ همان طور که نشسته بودم، هیجان های گذشته یک باره در سراسر وجودم غلیلن پیدا کردند، افکار و ایده های نو در ذهنم پیچیدند، گویی به بینش و بصیرت دیگری دست یافته ام. خیلی چیزها بود، اما اصلا دلم نمی خواست به پایان می رسید. دوست داشتم تا ابد همان جا بنشینم.
( صفحه 240)
اصلا نمی دانستم موسیقی می تواند قفل وجود آدم را باز کند، آدم را به جایی ببرد که حتی آهنگسازش هم انتظارش را ندارد. نمی دانستم موسیقی اثری از خود بر دنیای اطراف ما برجا می گذارد. گویی اثرش را با خود به هر کجا می روید، می برد.
( صفحه 242)
***
عنوان: من پیش از تو
نویسنده: جوجو مویز
مترجم: مریم مفتاحی
ناشر: نشر آموت
سال نشر: چاپ اول 1394
شمارگان: 1100 نسخه
شماره صفحه: 536 ص.
موضوع: داستان های انگلیسی- قرن 20 م.
قیمت: 275000 ریال

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment