اتاق
http://www.salamcinama.ir/public/images/usrUploader/movImg/room20151.jpg 
انزواي مجازي ياس: فیلمش از روی یک کتاب ساخته شده بود نویسنده اش همان نویسنده ی کتاب بود اتاق ! دیده بودم کتابش را بین کتابهای نشر آموت. کی؟ یادم نبود! اما یادم بود فقط دیده بودمش حتا وسوسه نشده بودم ورقش بزنم ...ماجرا ماجرای دختری بود که وقتی هفده سال داشت توسط یک دیوانه گروگان گرفته میشود به اوتجاوز میشود ودوسال بعد از همان گروگان گیر که زن صدایش میکند نیک پیرصاحب بچه میشود مردبا آنها زندگی نمیکند آنها را زندانی کرده توی اتاقی که درش رمز دارد هیچ راه فراری نیست ... تمام این مدت زن پسربچه را از مرد قایم میکند واجازه نمیدهد مرد به اونزدیک شود مادر دنیا را اینطور برای پسرش ساخته است ما تنها موجودات دنیا هستیم تلویزیون وآدمهایش واقعی نیست اند اصلن پشت این دیوارها دنیایی نیست صحنه ای دارد که هردوشان می ایستند روب روی منافذ و داد میشکند با تمام وجود داد میشکند تا آدم فضایی ها به سراغشان بیایند اما خانه ی انها از فضا وآدمهایش دور است خیلی دور ... پسرک باهوش است خیلی باهوش اصلن قسمت هایی از فیلم که تک گویی های ذهنی پسرک است دنیاست ... وقتی پنج سالش میشود مادرش تصمیم میگیرد واقعیت را برایش بگوید اینکه پشت دیوارهای اتاق زندگی هست همه ی چیزهایی که پسرک توی تلویزیون میبیند واقعی است موش ها وجود دارند درخت هاهم جنگل ها وآدمها هم پسربچه مقاومت میکند اول مادرش برگی را که روی پنجره ی بروی سقف وجود دارد را نشانش میدهد بببین ایم مال یک درخت است این برگ مال درخت است درخت واقعیت دارد ... بعد به واقعیت فکر میکند یک شب نیک پیر تمام وسایل گرمایشی را قطع میکند همین میشود جرقه ای که مادر تصمیم بگیرد واقعیت را به پسرش بگوید واز او برای فرار از اتاق کمک بگیرد ... شب اول به پسرش یاد میدهد خودش رابه مریضی بزند ووقتی نیک پیر اورا به بیمارستان برد آنجا آدرس ونشانی مادرش را به دکترها بدهد نیک پیر نمیبردش ...شب بعد اخرین شب است آخرین راه به پسربچه مردن را یاد میدهد نفس ات را حبس کن می گذارتت پشت وانتش وقتی ماشین شروع به تکان خوردن کرد دیگر نفس ات را حبس نکن نفس بکش قل بخور تا حصیر باز شود وقتی اولیت تابلو را رد کردی بلند شو وقتی اولین آدم رادیدی وقتی سرعت ماشین کم شد خودت را بینداز پایین برگه رابده دستشان ازشان کمک بخواه ... وقتی نیک پیر جسد بچه را میبرد مادرش التماس میکند اوراجایی دفن کند که درخت باشد جسد پیچیده شده میان پتو را میبرد بیرون برای اولین بار میتوانیم بیرون اتاق را ببینیم ... وقتی تمام درخت ها را اطراف اتاق نشان میدهد یک لحظه پراز دلهره میشوی نکند همینجا دفنش کند ... پسربچه درخت ها را میبند دنیا را برگها را آسمان را میبند همانقدر که اسمان است ولذت دیدن دنیا برای اولین بار بهت دیدن دنیا برای اولین بار عظمت دیدن دنیا برای اولین بار نه نه این نه ! لذت دیدن حقیقت برای اولین بار بهت دیدن حقیقت برایی اولین بار عظمت دیدن حقیقت برای اولین بار ... انجا که برای اولین بار زل میزند ب دنیای بیرون بلند میشود بدنش سست است وخسته وشکسته از باور یک جای این همه حقیقت ... چند بار تعادلش را از دست میدهد می افتد اما موفق میشود که دنیا را کشف کند حقیقت را کشف کند مادرش را نجات میدهد باقی فیلم دوست داشتنی تر میشود انگار داستان تر میشود انگار سخت تر میشود انگار لمس دنیا لمس حقیقت کنار آمدن با تغییرهای ناگهانی دنیا بابزرگ شدن ناگهانی دنیا ... لمس تنهایی... کلمه کردنشان خیلی کارمن نیست حرف من هم نیست ... حرف من این است که گاهی فکر میکنم گیر کرده ایم همه مان توی اتاقی که نمیگذارد حقیقت را ببینیم نمیگذارد واقعیت راببینیم گم شده ایم باید فرار کنیم باچشمهایی که خیلی به نور عادت ندارد دنیا را ببینیم تعادلمان بهم بخورد زمین بخوریم بلند شویم فرار کنیم زمین بخوریم دوباره بلند شویم بدویم دوباره زمین بخوریم شاید حقیقت را لمس کردیم شاید با دنیای بزرگتری که نمی تواند دنیای کوچک لعنتی امروزمان باشد آشنا شدیم شاید درختی را دیدیم که پیش از این فقط برگهایش را دیده بودیم ... یک درخت واقعی ...

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment