غریبه برمی‌گردی؟
http://media.isna.ir/content/1456899870069_00177-gharibe.jpg/4 
دکتر پیمان نواب: جان ای ریچمن (متولّد 28 فوریه 1947) نویسنده ای آمریکایی است که بیش از هرچیز بواسطه ی رمانهای سه گانه اش "ماجراهای مونتا" شناخته می شود.  (1.مرا مونتانا صدا کنید،چاپ 2007 2.غریبه بر می گردی؟ ،چاپ 2008  3.نبرد بر سرِ قوچِ بزرگشاخ ،چاپ 2009) او همچنین تعداد زیادی مقاله در گستره ای
از موضوعاتِ مختلف از مسایل اجتماعی مدرن ،دیدگاههایی درباره ی کسب و کار تا داستان در روزنامه ها و مجلّات مختلف به چاپ رسانده است.ریچمن در تمام دوران کاری اش مصمم بود یک مجموعه داستان را که مخاطبانش،  جوانان مدرن باشند به رشته ی تحریر در آوَرَد و به دست انتشار بسپارَد . درآمدِ حاصل از این انتشار، البته برای او هیچ اهمیتی نداشت. این کار در سال 2009 با انتشار سومین رمان از سه گانه اش "نبرد بر سر قوچِ بزرگشاخ" به پایان رسید.این سه گانه را که در قالب سه رمان جدا از هم به زیور طبع آراسته
شدند،زنجیره ای از داستان به هم پیوند می دهد که مونتانای جوان را از مزرعه اش در مونتانای شرقی، رهسپارِ یومینگ،  کانزاس و تگزاس می کند و او را در نهایت به مونتانا باز می گرداند. مونتانا با سودای کابویی شدن به راه می افتد و البته  راه و حوادثش از او یک فردِ ایده آل می سازد.ریچمن خاطر نشان می کند که سبکِ روایتِ این سه گانه تعمدا به گونه ای متفاوت انتخاب شده است،او تلاش دارد در اثرش بهترین داستانهای  کابویی دهه های 30 و 40 را به همراهِ سریالهای تلویزیونی دهه ی 50 بازسازی کند و البته سعیِ وافر می کند که در پردازشِ شخصیتِ مونتانا خشونتهای بی دلیل ونژاد پرستیِ تحمیلی به بومیان آمریکایی را که در داستانها و فیلمهای کابویی موج می زند ،به رمانش وارد نکند. "ماجراهای مونتانا"  همچنین برای ریچمن انگیزه ای شد تا تمام قد به پدیده ای به نام "ستاره پرستی" که در آمریکای مدرن رواج دارد حمله کند
."ستاره پرستی" یعنی انسانهای مشهور و معروف یا همان ستارگان، نبضِ زندگی ات را به دست می گیرند و تو را و قلبت را تماماً به خود مشغول می دارند،گویی زندگیَت با مرکزیت آنها به تعریف در می آید. ریچمن می گوید:" ستاره پرستی اگرچه می تواند حتّی بالغین عاقل را هم گرفتار کند و برایشان دردسر ایجاد نماید،امّا برای کودکان ما قطعاً مخرّب و ویرانگر است.دختران جوان گرسنگی می کشند تا خود را شبیه باربی کنند، پسران و دختران ِآمریکاییِ آفریقایی تبار زمان زیادی صرف می کنند تا موهای فِر ِخود را از حالت فر خارج کنند و آن را بسان الگوهایشان صاف نگه دارند،به اینها اضافه کنید جراحی های پلاستیک را که هدیه ی فارغ التحصیلیِ جوانان است و این ها همه کاملا در این فضای فرهنگی پذیرفته شده است.این همه تمرکز ِ بیش از حد بر ثروت و محبوبیت ِ فراوان، سیگنالهایی را برای کودکانِ دیگر فرهنگ ها ارسال می کند که در تقابل آشکار قرار می گیرد با آموزه های والدینشان که خودباوری و نگاه و اتّکای به خود و نه دیگران و نیز اصول اخلاقی را ارزش میدانند."
ریچمن در قالبِ شخصیتِ مونتانا یک پسر خوب و قابل، امّا با نگاهی قدیمی و سنّتی را به تصویر می کشد که به درستی به این نتیجه می رسد که خانه و کاشانه را ترک کند.او خانه و کاشانه را رها می کند و از این پس البته باید شخصاً و بدون کمک دیگران با جهان بیرون مواجه شود. (کاری  که در آمریکای 1885، بالقوه تهدیدکننده وخطرناک بود)  آنچه مونتانا را از دیگران متمایز می سازد اعتقاد تغییر ناپذیر ِ او به خوبیِ ذاتیِ آدمیان است به این معنا که آنان در میان خوب و بد معمولا دست به گزینش خوب می زنند. آموزه های داستانهای مونتانا به خوبی از زمان و مکانی که در آن اتفاق می افتند فراتر میروند .
برای آنکه "ماجراهای مونتانا" از شکل  داستانیِ خود فراتر رود و شکلی ملموس تر به خود گیرد و صدایش بهتر شنیده شود ریچمن داستانها را با فضاهای تاریخی واقعی ، وقایع تاریخی واقعی و حتی با شخصیت هایی نزدیک به شخصیت های تاریخی واقعی همراه می کند. این مساله نیاز به پژوهشی ویژه و توجّهی جدی به زمینه ی تاریخی داشت چیزی که به صورت معمول در داستانهایی که برای جوانان نوشته می شود حضور ندارد.تاریخ به هیچ روی نقشی مرکزی را در پیرنگ داستانهای ریچمن ایفا نمی کند ، اگرچه اگر خوانشی دقیق از این رمانها داشته باشیم و با ذرّه بین به لوستر زمان و مکان در این رمانها نظر بیفکنیم آویزهای کوچکِ تاریخ ِواقعی را که از این لوستر آویزان شده اند خواهیم دید.ریچمن اشاره کرده است که گویی قلّابی لازم داریم که با آن تاریخ را از دل این رمان ها بیرون بکشیم.
شخصیت مونتانا در اصل از Dean(دیین) برادر نویسنده اقتباس شده است، که در  دهه ی 1950  در سن 10 سالگی  فیلمنامه ای در باره ی مرد جوانی که در غرب پیشا مدرن بزرگ شده است نوشت.عبارت عجیب و غیر معمول او در زیر نویس ِ کوتاهِ فیلمنامه اش :"اعضای خانواده مرا مونتانا صدا می کنند" تا سالها وسیله ی خنده و سرگرمی برادران و خواهرانش را فراهم کرد اگرچه سرنخی را به دست ریچمن داد که شخصیت اصلی داستانش را بر آن اساس متولّد کرد.دیین فارغ التحصیل 1965 از آناپولیس و سربازِ معلولِ جنگِ ویتنام ،قسمت اعظم دوران بزرگسالی اش را در تگزاس به سر برده است و به نوعی همچنان مظهر روح و شهامت مونتاناست.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment