همش هم نگران پایان داستان بودم که آبکی نباشد

http://tabadolketab.com/wp-content/uploads/2016/04/IMG_72188.jpg 
روزانه ی آغشته به کتاب: توی شهر ما کلا دوتا کتابفروشی هستند که فقط کتابهای غیردرسی میفروشند. یکی از آنها بزرگتر است و به همان نسبت غیر بروز تر. قبلن که بچه بودم و تابستان میشد با مامان میرفتیم چنتا کتاب برای اوقات فراغت تابستان میخریدم و میخواندم. با کتابهای دانستنی های علمی هم در همانجا آشنا شدم و هربار پشت جلدشان را نگاه میکردم تا ببینم چه کتاب دیگری از آن سری وجود دارد و موضوعش چیست تا دفعه بعد بخرم. دانستنی هایی درباره بدن انسان، حشرات، گیاهان و جانوران و فلان که بعدها بصورت مفصل ترش را در زیستشناسی ۴ سال دبیرستان خواندم و حالا تخصصی تر در درس آناتومی دانشگاه میخانم، و حالا دیگر برایم جذابیت چندانی ندارد.
کتابفروشی بعدی بروز تر است و اغلب روی شیشه اش اسم کتابهای تازه را مینویسد. چند روز قبل کتاب های "بیوه کشی" و "من، پیش از تو" را روی شیشه دیده بودم و فکر کرده بودم که سرم که خلوت شد میخرم و میخوانمشان.
این هفته امتحان آناتومی داشتم و در طول ترم یک صفحه هم ازش نخوانده بودم که هیچ حتا جزوه ام هم ناقص بود.
بعد از روزهای سختی که هفته قبل داشتیم ناهار را با میم قرار گذاشتیم در فست فود و طبق رژیم من، یک ساندویچ کامل چیزبرگر کالری زیادی داشت، پس باید با پیاده روی جبرانش میکردم. از دانشگاه پیاده برگشتم و سر راه جلوی کتابفروشی توقف کردم. هربار که از آنجا میگذشتم حتما باید یک گشتی توی مغازه میزدم و دفترچه های جدید را نگاه میکردم و سراغ کتابهایی که تا آن روز توی شهرمان پیدا نشده بود را برای چندمین بار میگرفتم. یهو اسم بیوه کشی از دهانم خارج شد و کتابفروش فوری کتاب را داد دستم. پرسیدم چطور کتابیه؟ از اسمش مشخصه درباره حقوق زنان و اینهاست. گفت نمیدانم راستش نخوانده ام. یک صفحه را شانسی باز کردم و خواندم از متن آن یک صفحه یاد ِ کتاب "و کوه طنین انداخت"ِ خالد حسینی افتادم که هرچه تلاش کرده بودم نتوانسته بودم بیشتر از ۲۰ صفحه اش را بخوانم. کتاب را پس دادم و گفتم "من پیش از تو" کتاب قطوری در آورد و گرفت مقابلم. ۵۰۰ و خورده ای صفحه بود. جلد پشت کتاب را خواندم و دیدم همه گفته اند که از جذاب ترین کتاب های سال است و اشک آدم را درمی آورد. کتاب را خریدم و خارج شدم.
تا رسیدم خانه بیخیال آناتومی نشستم و ۴۰ صفحه را بدون وقفه خواندم. داستان جذابی داشت و حتا میشود گفت یکجایش هم داستان کسل کننده نشد برایم. تا شب ۱۱۷ صفحه خوانده بودم. داستانش جالب بود ولی برایم تکراری می آمد و دلیلش این بود که در نوجوانی رمان های عاشقانه هما پوراصفهانی را خوانده بودم. شاید مقایسه کردن پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز با داستان های غیرچاپی هما پوراصفهانی که آن زمان ها با نسخه پی دی اف جاوا توی گوشی کشویی میخواندیمش، کار مسخره ای باشد ولی در اصل شبیه بودند. فقط چند فرق وجود داشت یکی پایان غیر آبکی جوجو مویز بود و دیگری روحیات و شرایط طرفین ماجرا. برای همین فکر میکنم میشود از داستان برداشت های مختلفی کرد ولی چیزی ک من یاد گرفتم برنامه ریزی برای زندگی است. یعنی بعد از خواندن این کتاب دلم میخواست روزهای زندگیم را جدی تر بگیرم و برای هر روز برنامه مشخصی داشته باشم. حتا درسی حتا آناتومی. تاثیر این کتاب در این زمینه انقدر زیاد بود که صفحه ۴۰۰ را که سر کلاس اندیشه خواندم بعدش رفتم و در کتابخانه آناتومی را باز کردم و نصفش را برای امتحان خواندم.
با اینکه داستان حول زندگی لوئیزامیچرخد ولی شخصیت اول بنظرم ویل است. پندهای نهفته داستان توی زندگی ویل و عقاید و حرفای ویل است. همش هم نگران پایان داستان بودم که آبکی نباشد، اگر آخرش لو ویل را منصرف میکرد و باهم ازدواج میکردند و سالهای سال لو برای ویل همسری عاشق و فداکار باقی میماند و زندگی باب میلشان میشد چه؟
اگر آخرش آنطور قابل پیش بینی تمام میشد چه؟
نمیدانم از کی انتظار این ک کتاب باب میل من تمام شود برایم بچگانه می آید.
نمیدانم از کی  دلم نمیخواست کتاب ها و فیلم ها آنجوری تمام شوند که من میخواستم. دوس داشتم غافلگیرم کنند. قابل پیش بینی نباشند. دلم میخاست کتاب را ک تمام میکنم احساس رضایت از خواندش داشته باشم و لبخند بزنم. نه اینکه از پایان قابل پیش بینی اش پوزخند روی لبهایم نقش ببندد.
در کل کتاب خوبی بود و بنظرم برای کسی که مدت ها از کتابخوانی دور بوده و دوباره میخواهد استارت بزند خوب است.
جزییاتی توی داستان بود که برایم قابل لمس بود مثلا انگشت های مردانه و "چهارگوش" ویل که همیشه گرم بود. آلبومی که پدر و مادر لوئیزابرای تولدش تهیه کرده بودند و تویش کنار عکس های بچگی تا بزرگسالی اش، دستخط دوران بچگی اش را گذاشته بودند. و حرفای ویل و طرز تفکرش که سعی میکرد توی کله لوئیزا فرو کند که فقط یکبار به دنیا می آید.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment