گفت وگو با جوجو مويز، نويسنده انگليسي
http://www.etemadnewspaper.ir/1395/07/07/Main/JPG/13950707-3636-9-69.jpg 
بهار سرلک (روزنامه اعتماد):‌پس از تمام كردن رمان «من پيش از تو» نوشته جوجو مويز متوجه مي شويد چرا اين كتاب در ٢٨ كشور دنيا پرفروش است. ليزل شيلينگر، منتقد روزنامه نيويورك پس از خواندن رمان «من پيش از تو» معرفي اين كتاب را با اين جمله آغاز مي كند: «وقتي اين رمان را تمام كردم، نمي خواستم معرفي اش را بنويسم، دلم مي خواست دوباره آن را بخوانم.» رمان «من پيش از تو» داستاني عاشقانه و خانوادگي است و از سوي ديگر روايتي از شجاعت و تلاشي مداوم براي بازگرداندن زندگي به مسير درست. لوييزا (لو) كلارك دختر ٢٦ ساله اي از طبقه كارگر است كه پرستار مرد ٣٥ ساله باهوش، ثروتمند و خشمگيني به نام ويل ترينر مي شود. ويل پس از تصادف با موتوسيكلت دچار فلج چهار اندام شده و دو سالي مي شود كه روي ويلچر مي نشيند. كاميلا، مادر ويل، از روي ناچاري لوييزا را استخدام مي كند. او پرستاري را هم براي مراقبت هاي پزشكي ويل استخدام كرده است اما اميدوار است لوييزا روحيه پسرش را به او بازگرداند.
     جوجو مويز روزنامه نگار انگليسي است كه از سال ٢٠٠٢ تمام وقت پاي نوشتن رمان نشست. تا سال ٢٠١٢ هشت رمان نوشت كه با استقبال روبه رو نشد اما با انتشار رمان «من پيش از تو» در ژانويه ٢٠١٢ بلافاصله نام او در صدر جدول پرفروش ترين هاي انگلستان جاي گرفت. مويز سپتامبر ٢٠١٥ دنباله آن را تحت عنوان «پس از تو» روانه كتابفروشي ها كرد. اين دو كتاب در ايران نيز با ترجمه مريم مفتاحي از سوي انتشارات آموت منتشر شده اند كه رتبه هاي اول و دوم جدول پرفروش هاي رمان خارجي اين نشر را به خود اختصاص داده اند.
     به تازگي اقتباس سينمايي رمان «من پيش از تو» به كارگرداني تيا شروك روي پرده رفت. اين فيلم نخستين تجربه فيلمنامه نويسي را براي مويز رقم زد. در ادامه ترجمه مصاحبه هايي را كه مويز با نشريه هاي گاردين و Signature-Reads داشته، مي خوانيد. او در اين مصاحبه ها درباره روند اقتباس سينمايي يك رمان، نوشتن دنباله داستاني، شخصيت هاي داستان هايش و حذف برخي صحنه هاي كتاب در فيلم صحبت كرده است.
    دنباله هاي داستاني مانند روباه هاي حيله گر هستند. چه انگيزه اي از نوشتن دنباله كتاب «من پيش از تو» داشتيد؟
     صداي «لو» مانند صداي باقي شخصيت ها من را ترك نمي كرد: بخشي از آن هم به اين دليل بود كه خواننده ها مي خواستند درباره لو و اينكه چطور او به تجربه هاي آنها مربوط مي شود، صحبت كنند. بعد اينكه نوشتن فيلمنامه «من پيش از تو» به اين معني بود كه او هر روز در ذهن من در رفت وآمد است. در نهايت، وقتي به خودم آمدم ديدم من هم همان سوالي را مي پرسم كه ديگران مي پرسند: «بعدش چه مي شود؟»
رمان شما شامل شخصيت هايي مي شود كه حاشيه نشين هستند: يكي از شخصيت هاي داستان آنها را «پسماند» توصيف مي كند. چرا به آدم هايي علاقه مند شديد كه چه از لحاظ احساسي، فيزيكي يا اقتصادي در حاشيه زندگي مي كنند؟

    https://scontent-sjc2-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/e35/14533773_944292975717150_5451791079042973696_n.jpg?ig_cache_key=MTM1MDA2OTEwMjAxODcwNDIxMQ%3D%3D.2 
 چون فكر مي كنم بسياري از ما آدم ها چنين احساسي را داريم. به آدم هايي كه سرخوشانه در گروهي جاي مي گيرند و زندگي شان چيزي كم ندارد، علاقه اي ندارم. من جذب تنش آن آدم هايي مي شوم كه با محيط پيرامون شان سازگاري ندارند و فكر مي كنم برخي از ما بخشي از زندگي مان را صرف اين احساس مي كنيم كه ما با محيط پيرامون سازگار نيستيم.
به همين خاطر است كه بسياري از شخصيت هاي زن داستان هاي شما اغلب ساده، كاملاگرفتار و درگير هستند و شغل هايي خسته كننده دارند؟
     من اينطوري احساس مي كنم كه انگار چند زندگي مختلف دارم. بعضي از اين زندگي ها شامل شغل هاي كم درآمدي مي شود كه اواخر شب با تاكسي خيابان ها را مي چرخي يا در كافه نوشيدني سر ميزها مي بري، خيلي چيزها درباره طبيعت انسان ياد مي گيري. زندگي هاي پرزرق وبرق علاقه ام را برنمي انگيزانند. كنجكاوم بدانم براي آن آدم هايي كه در تلاشند در جامعه اي كه مدام به آنها مي گويد موفق نمي شوند به جايي برسند، چه اتفاقي مي افتد. جامعه اي كه فرصت ها را جهتي خلاف حركت اين آدم ها به جريان درمي آورد.
در رمان «پس از تو» گروه اندوه درماني هست كه تكان دهنده است و در عين حال بامزه و ظاهرا واقعي است. حضور در چنين گروهي را تجربه كرده ايد؟
     در دهه چهارم زندگي ام چند سالي تحت درمان بودم و بايد بگويم اين درمان طرز فكرم را در مورد خودم اساسي تغيير داد. من جذب ناتواني مردم در شناخت اشتباهات زندگي شان يا تحليل رفتارشان مي شوم. لذت نوشتن ادبيات داستاني اين است كه بيشتر مردم تا حدي خودفريبي مي كنند و همين منبع عظيمي از الهام براي من شد.
اغلب ادبيات داستاني معاصر به قلم زنان اهميت كمتري نسبت به همين ادبيات از سوي مردان دارد. اين موضوع شما را نااميد مي كند؟
     فقط به اين دليل كه كتابي با عبارت مخوف «ادبيات داستاني تجاري زنان» دسته بندي مي شود به اين معني نيست كه نگاهي به مسائل اجتماعي ندارد و اشاره اي به اتفاقاتي كه در دنيا مي افتد نكرده است، يا اين طور بگويم چه اتفاقي مي افتد وقتي براي شركتي كار مي كني كه در قراردادش ساعت كاري تعريف نشده است. اگر بتوانم مردم را به فكر كردن وادارم و در عين حال داستاني قابل فهم بنويسم و همزمان آنها را بخندانم و بگريانم، بعد، رك و راست بگويم، اصلااهميت نمي دهم به من چه لقبي مي دهند. دوست دارم [جاكومو] پوچيني ادبيات باشم. از اينكه احساسات را در خواننده برانگيزانم شرمسار نمي شوم.
من پيش از تو» هشتمين رمان شماست. موفقيت اين رمان، شما را در مقام نويسنده تغيير داد؟
     فكر مي كنم احتمالامن را دلگرم تر كرد. چون بعد از انتشار هفت كتابي كه خيلي خوب فروش نكردند، كم كم اين سوال را مي پرسي كه آيا كتاب هايت، همان داستان هايي است كه مردم مي خواهند بخوانند و بعد اينكه «من پيش از تو» آنقدر موفق بود كه خواننده ها سراغ كارهاي قبلي من رفتند و افزايش فروش اين آثار مثل اين بود كه بي گناهي من ثابت شود.
شما به پاتريك نس و نويسنده هايي پيوستيد كه ١٠٠٠٠ يورو براي نجات پناهندگان سوري اهدا كردند. چه انگيزه اي باعث شد به آنها بپيونديد؟
     واكنشي بديهي بود. احساس كردم اين شرايط غيرقابل تحمل است. من طرفدار پروپاقرص مكتب «همان رفتاري را انجام بده كه دوست داري با تو بشود» هستم و در آن زمان به اين فكر مي كردم اگر ما مورد حمله قرار بگيريم مجبور مي شوم وسايلم را جمع كنم و دست بچه هايم را بگيرم تا راهي سفري خطرناك شويم، بعد چه اميدي به همشهري هايم خواهم داشت؟ قطعا انتظارم مهرباني و بخشندگي است.
براي نوشتن رمان «من پيش از تو» از چه اتفاقي الهام گرفتيد؟ مفهومي جذاب و دشوار درون اين داستان هست، چه چيزي شما را به سمت آن كشاند؟
     چيزي كه ياد گرفتم اين است كه بايد داستاني را بنويسي كه در ذهنت جاي گرفته است. نمي تواني داستاني بدبينانه بنويسي. نمي تواني داستاني بنويسي كه فكر مي كني براي بازار است. سال ٢٠٠٨ يا ٢٠٠٩ خبري درباره ورزشكار قهرمان جواني در انگلستان شنيدم كه پس از سانحه اي فلج شده بود و چند سال بعد والدينش را ترغيب كرده بود تا او را به مركزي براي خودكشي كمكي ببرند. در آن زمان، اصلانمي توانستم چيزي كه مي شنوم را باور كنم. به هيچ وجه آن را درك نمي كردم. بنابراين شروع كردم درباره آن اطلاعات جمع كردم و فهميدم آن طور كه من تصور مي كنم تصميم ساده اي نيست. ما دوست داريم فكر كنيم اگر از سانحه جسمي وحشتناكي به رنج افتاده اي و شبيه به كريستوفر ريو شده اي، آدمي خارق العاده مي شوي كه راهي براي نجات پيدا مي كني. من مطمئنم نيستم چنين آدمي باشم. فكر كنم مدتي طولاني خيلي خشمگين باشم. با پرستاري صحبت كردم كه با بيمار هايي كه ستون فقرات شان آسيب ديده، سروكار دارد. او مي گفت فقط دو بار در حرفه اش مرداني را ديده كه از سازگار شدن با وضعيت شان اجتناب مي كردند، كساني كه از پيدا كردن راهي براي نجات سر باز مي زدند. اين موضوع من را جذب كرد چرا كه به اين فكر مي كردم كسي كه مادر اين مرد است شبيه به كيست، كسي كه عاشق اوست به چه كسي شبيه است، اگر خود اين مرد باشي شبيه به چيست؟ مي دانستم اين داستاني است كه بايد تعريف كنم.
     داستان درباره دو شخصيت است كه در پيشبرد اهداف داستان موثر هستند. داستان در اين باره است كه چطور مي تواني آدمي را تغيير دهي و وقتي آنها از تغيير سر باز مي زنند، چگونه مي تواني آنها را با شرايط شان سازگار كني. داستان درباره انتخاب هاست. درباره كيفيت زندگي و چه كسي حق دارد تصميم بگيرد زندگي چطور باشد. اما من بيشتر فكر مي كنم داستاني عاشقانه بين دو آدمي است كه جفت همديگر نيستند و وقتي درباره آنها مي نويسم من را به خنده مي اندازند و با توجه به سوژه داستان اين خنده ها غيرمحتمل هستند. اما اين شخصيت ها من را به خنده مي اندازند.
معتقديد شوخ طبعي براي نقل تجربه مهم است؟
     خب، فكر مي كنم كليد آن است. قبل از «من پيش از تو» هفت كتاب نوشتم كه يك خنده ريز هم در بين كلماتش پيدا نمي شد. گرچه چيزي كه فهميدم اين بود كه مي تواني خواننده يا مخاطب را همانقدر با داستان بكشاني كه همزمان او را بخنداني. بنابراين داستان نويسي درباره تداوم اين تعادل است و مي تواني همزمان موضوع داستان را مورد توجه قرار دهي.
در مورد موضوع داستان، چقدر عميق براي «من پيش از تو» تحقيق كرديد؟ چون دو موضوع مهم و حساس داشتيد، يكي فلج چهار اندام و خودكشي كمكي.
     من دو خويشاوند داشتم كه براي زنده ماندن به مراقبت ٢٤ ساعته احتياج داشتند، در نتيجه عناصر روزمره اي كه در اين كتاب خوانديد در واقع برآمده از تجربيات شخصي من يا آنها است. به صورت آنلاين با انجمن هاي فلج چهار اندام صحبت كردم تا تمايلات آنها را بفهمم و نظر پرستاران آنها را بدانم. چون پرستاران به واقع بخش عمده اي از داستان هستند. تعداد ايميل هايي كه از پرستاران و همچنين افراد فلج دريافت كردم براي من نوعي تسلي بود. بيماران مي گفتند احساس مي كنند من مي خواهم داستان آنها را روايت كنم. يكي از چيزهايي كه در اين داستان دوست دارم تعداد زن هايي است كه عاشق «ويل» مي شوند. ناتواني كم اهميت ترين موضوع مي شود، اين زنان اين موضوع را فراموش مي كنند و مي گويند: «من عاشق ويل ترينورم. » (مي خندد.) بايد به توييتر فيدم نگاه كنيد. هر روز صبح پيام زن هايي را مي بينم كه نوشته اند : «ازت متنفرم! چطور تونستي اين كار را با ويل بكني!» بله. (مي خندد.)
نخستين بار است كه فيلمنامه مي نويسيد، درسته؟
     بله، گرچه آنها از فيلمنامه غول ساختند. حالاقرار است اقتباس سينمايي دو داستان ديگر را بنويسم. عاشق روند نوشتنش شدم.
از كدام قسمت اين روند بيشتر غافلگير شديد؟
     با اين روند سخت ترين منحني يادگيري زندگي ام را پشت سر گذاشتم. من از آنها نخواسته بودم اقتباس سينمايي بنويسم. در واقع خيال مي كردم آنها از من مي خواستند تا آنجايي كه امكانش هست دور باشم چون همه ما داستان را شنيده بوديم. (مي خندد.) اما فكر مي كنم آنها احساس كردند كتاب لحن خاصي دارد و تعادلي كه بين شوخ طبعي و تراژيك بودن يا بين عشق و داستان و جنبه هاي بحث برانگيز داستان ايجاد كرده- بايد افسار همه چيز را به دست بگيري. به من گفتند: «مي خواهي يك امتحاني بكني؟» و من از آن دسته آدم هايي هستم كه قبل از اينكه به همه دلايل فكر كنم و بگويم نه، مي گويم بله. (مي خندد.)
نوشتن فيلمنامه مشخصا هيولاي متفاوتي از نوشتن يك رمان است. مطمئنم لحظاتي بوده كه مجبور بوديد عناصر داستاني را حذف كنيد. به قول معروف عزيز ان تان را بكشيد. اين كار شبيه به چي بود؟
     سخت ترين قسمت بود. بايد براي پيدا كردن ماهيت داستانت كار كني. البته، به عنوان نويسنده به اين ايده معتقدي كه «هر چيزي» كه فكر مي كني براي فيلم حياتي است. بعد آنها را كنار هم قرار مي دهي و متوجه مي شوي فيلمنامه اي كه نوشتي ٣٨٠ صفحه مي شود كه هيچ كس حوصله ديدن فيلمش را ندارد. صحنه هايي بود كه بايد آنها را كنار مي گذاشتيم و شش ماهي سر آن كشمكش داشتيم. مثل صحنه باغ پر پيچ وخم.
غافلگير شدم اين صحنه در فيلم نبود. به نظرم در كتاب صحنه با اهميتي بود. چرا آن را حذف كرديد؟
     يكي از لحظاتي بود كه دشواري هاي ترجمه كتاب به فيلم را ياد گرفتم. من اين صحنه را در فيلمنامه نوشتم، در واقع در چند پيش نويس آن را نوشتم. هر چه بيشتر روي آن كار مي كرديم، بيشتر متوجه مي شديم كه اين صحنه در كتاب، صحنه اي بي مصرف در فيلم است. اين صحنه با زباني غيرقابل انتقال توصيف شده بود. وقتي لو براي نخستين بار مي گويد كه فكر مي كند چه اتفاقي افتاده، به نوعي به گذشته برمي گرديد و مي گوييد: «او همان چيزي را گفت كه فكر مي كنم گفته؟» بعد بايد به عقب بازگرديد. گذشته چيزي است كه او آن را دفن كرده، چيزي كه آن را سركوب كرده است. وقتي سعي مي كني صحنه باغ پر پيچ وخم را به صورت بصري دربياوري، با وحشت آن اتفاقي كه افتاده، سنگيني اين صحنه بيشتر مي شود و تقريبا بر كل فيلم چيره مي شود.
منظورتان اين است كه ارايه اين صحنه روي پرده با روي كاغذ متفاوت است؟
     بله، چون نمي شد صحنه بصري را مثل يك صحنه بي مصرف يا به شكلي مبهم به تصوير كشيد. هيچ راهي پيدا نكرديم كه اين صحنه از ارزش هاي موضوع داستان چيزي كم نكند. لو نمي توانست بگويد: «آه، اين اتفاق وحشتناك، چند سال پيش براي من افتاد، اما حالاخوبم.» خيلي مسخره مي شد. مي گويم اين صحنه، صحنه اي بود كه من و تي شاروك ماه ها سر آن بحث و جدل مي كرديم. در آخر احساس كرديم به خاطر محدوديت هاي زماني، مهم ترين داستان رابطه ويل و لو بود و آدم هايي كه عاشق كتاب هستند اين صحنه را پيش زمينه اي مي دانند كه ما نتوانستيم در فيلم بگنجانيم.
اميدواريد مخاطبان از فيلم چه پيامي را دريافت كنند؟ اين پيام، با پيامي كه اميدواريد خواننده از كتاب تان داشته باشد، متفاوت است؟
     اميدوارم فيلم و كتاب تا آنجايي كه سعي مان را كرديم به هم شباهت داشته باشند. بعد از اكران روزهاي اول فيلم مردم براي من توييت مي كردند: «دارم گريه مي كنم و يك جورهايي هم مي خندم. خيلي عصباني ام. اما تحت تاثير قرار گرفتم و نمي دانم چه احساسي داشته باشم!» خيلي خوشحال مي شدم. تا حالاواكنشي نديدم كه كسي بگويد: «خب، ناراحت كننده ترين فيلمي بود كه تا حالاديدم.» به نظر مي رسد مردم از سينما بيرون مي آيند خوشحالند و تحت تاثير قرار گرفتند. در نهايت، پيام داستان اميد است.
روزنامه اعتماد، شماره 3636 به تاريخ 7/7/95، صفحه 9 (هنر و ادبيات)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment