هر سال چنین وقتی همه به کاری بودند و رئیس که تو بودی، میگفتی «پوستر رو پرینت گرفتی؟» میگفتم «بله.» میگفتی «امشب خبرش رو منتشر میکنم.» بعد مثل هر سال تردیدم را بهت میگفتم که «واقعا کسی رو دعوت نکنیم؟» و محکم در یک کلمه میگفتی «نه.»
این تولدبازی را اولینبار بچههای آموت در نه سالگی آموت گرفتند؛ بیخبر. با خودشان هماهنگ کردند و یکییکی آمدند و من که یا در حال بار خالی کردن یا فاکتور زدن یا پیگیری آمادهسازی کتابها بودم، با تعجب نگاهشان کردم که «چی شده؟ چرا همهشون امروز اومدن؟» و بعد که جمع شدند، آخرین نفر با یک کیک پرتقالی و یک دستهگل نرگس آمد؛ گلی که بعد فهمیدم از طرف مهربانجان است.
دو سه سالی آمدند دفتر نشر آموت تا وقتی مجبورم کردی بدوم دنبال مجوز کتابفروشی. از ششماه قبل این صفحه را در اینستاگرام راه انداختی و مجبورم کردی مطلب بنویسم تا صفحه جان بگیرد و آنوقت چند روز قبل از افتتاحیه نوشتی «۲۸ آذرماه؛ کتابفروشی آموت.»








