
همهی شکوه دیدار دوستان #کتابخوان در #انزلی، با یک پیام شروع شد.
همان روزهای اول انتشار #خاموشان، خانم لیلا مسروری پیام داده بود که «این دفعه انزلی بیایین».
برایشان نوشتم «با افتخار. فقط پیدا کردن کتابفروشی با شما.»
در دهپانزده سال گذشته چند بار به نمایشگاه کتاب رشت رفته بودم، #خاما در #رشت رونمایی شده بود اما به شهرهای دیگر نرفته بودم هرگز.
گمانم بود اگر دیداری در آن برگزار شود نهایت چند نفری خواهند آمد و ...
حالا خجالتزدهام برای این پیشداوری. و بار دیگر به خودم نهیب میزنم «کتابخوانان #جهرم را یادت رفته؟ جمعیت عاشق کتاب در #پارسیان و #شهرک_اندیشه و #شهرقدس و ... یادت رفته؟»
دیشب #کافه_کتاب_بوکا غلغله بود؛ هم سالن و هم راهرو.
خوشحالم خانم دکتر مستانآبادی و همسر مهربانش مهندس اسبلانی و همکارانشان به کتابخوانان ایمان دارند؛ و چه مدیریت غبطهبرانگیزی دیدم در روزهای قبل دیدار و دیروز.
دیشب حرف زدیم، از جنس همان حرفهایی که در اهواز گفته بودم اما روی دیگر ماجرا بود گویی. تلنگر بود برای توجه مردم شمال به زبانشان و البته نگهبانان این کلمهها که با قصه و زندگی، این فرهنگ را زنده نگه داشتند.
به این که هیچ دقت کردهاند خیلی از کلمههایشان در متون کهن ماندهاند؛ به مهجوری!
به وقت امضا هم وقتی اشک مخاطبی که #خاما را خوانده بود احساساتیام کرد و دوستی که #بیوه_کشی را راه رفته بود و البته که وقتی شنیدم «علیخانی نمینشیند راه میرود» گفتم «وقت انتشار #زاهو به خاطر شرایط کرونا نشستم. اتفاقی برایش افتاد؟»
شخصا معتقدم وقت نوشتن باید نوشت.
وقت تحقیق باید گوش و چشم شد.
و وقت انتشار داستان و یک کتاب، باید تماما پا شد و رفت؛ برای دیدهشدن نوزاد تازهآمده.
خوشحالم اینقدر باشکوه هستید؛ همهتان.
https://t.me/aamout/16884



