همیشه هر جلسهای که در کتابفروشی برگزار میشد، بعدش تن و بدنام میلرزید که «مهربانجان چی میگه الان؟» و خوش به حال روزی که بعد جلسه، برایم مینوشتی «آفرین پسرجان. درخشیدی.» و حالا من منگام و گنگام و لال و کر و کور و هیچی نمیبینم و چون گمگشتهای بالبال میزنم دنبال نشانهای که بگویی تولد ۱۸ و ۸ امسال چطور بود.
وسط جلسه حس کردم میگی «بسه پسر! تولد نشر آموت و کتابفروشی است. چقدر بیراه میروی.» و هی مقاومت میکردم که «بیراه نمیروم. این بچهها همهشون عاشقات بودند. هیچکس به غیر ِ من ندیده بودت اما در همهشان زندهای تا همیشه. و امروز مجالی بود که ازت بگن.»
قبل از مراسم، یهو هوس کردم احمدرضا احمدی بشنوم؛ «در شب سرد زمستانی» نیما یوشیج. تا خواند و محمد نوری شروع کرد، پشت کردم به بچهها که نبینند اشکهایم را. این روزها جز آرمیتا، کسی ندیده اشکهایم را؛ و تو که ...







