
تازه نوشته بودم «غروب رسیدیم رامهرمز. نخلها همه غمگین. غروب، خونیتر از هر روز ...»
مهربانجان تندی آمد که «جمع کن این بساط رو. مگه من مُردهام که اینطور مرثیه مینویسی.»
گفتم «تازه میخواستم عکس ویلچرت رو بذارم توی پیج و زاری که ...»
گفت «بیجا میکنی. خودم مُرده بودم که تا به حال عکسی از خودم و ویلچرم و اتاقام بگذارم؟»
گفتم «نگفته بودی اتاقت رو آبی کردی! دیدم که هنوز پردهاش رو هم آویزان نکرده بودند.»
خندید.
بال زد و آمد و رنگ پاشید به هوای بالای سرم و گفت «خودت رو جمع کن پسرجان!»
آب دهانم را قورت دادم و شوری اشک ...
گفت «آفرین پسر خوب. بلند شو!»
بعد بال زد و رفت روی سیم برق بالای سر بهشت رضوان نشست و آرام پرید روی بلندترین نخل و پرواز کرد تا رام و ...
#مهربان_جان
#اعظم_آیتی



