
دیروز باشکوه بودید؛ باشکوهتر از سالهای قبل حتی.
دیروز مثل همیشه فکر میکردیم، احتمالا چند نفر از رفقای همیشگی میآیند و چند دقیقهای کنار هم خواهیم بود و نشر آموت وارد هفده سالگی و کتابفروشی آموت وارد هفت سالگی میشود اما مثل همیشه اشتباه کرده بودم.
دیروز اینجا، شلوغترین روز تمام این سالهای نشر و کتابفروشی بود و خجالتزده شده بودم که چرا این خانه اینقدر کوچک است که دوستان من و آموت نمیتوانند به راحتی در آن بگردند.
کیپ تا کیپ کلمه بودید و جمله شده بودید و کتابی خواندنی که هر کسی افتخارش را ندارد به خواندن مهر و محبتهای شما.
کلی برنامهریزی کرده بودم که چه بگویم و چطور تشویقتان کنم مثلا که کتاب بیشتر بخرید و چرخ اینجا بچرخد اما بعد که آمدید، دیگر زبانم نچرخید به گفتن کلمههای از پیش آمادهشده و با دیدن چشمهای شما، کلمهها بودند به قدردانی و همراهی؛ امیدوارم قدردان بمانم و بمانیم تا همیشه.
آن اوایل که نشر آموت راه افتاده بود، نه یاد روزی میافتادم که اولین کتاب آموت منتشر شد و نه یادم میماند امروز چه روزی است تا برای اولین بار نهسال پیش، درست وقتی خیس عرق، با آقایدالله بار خالی میکردیم دیدم زنگ میزنند. در را باز کردم. مارال بود که از رشت آمده بود. بعد دوباره زنگ زدند؛ نفیسه بود از اصفهان. بعد زنگ زدند مهشید بود از قزوین. بعد زنگ زدند غزال و ابراهیم بودند از لواسان. بعد دوباره زنگ و دیدم وستاست از گرگان و بعد حمیدخان که آنروزها دانشجو بود و از دانشگاه آمده بود و بعد هم ایرنا و ساینا. نگو با هم هماهنگ کرده بودند و اولین جشن تولد کتابفروشی آن سال برگزار شد و سال بعدش هم باز.
تا وقتی که کتابفروشی آموت در روز ۲۸ آذر ۱۳۹۷ افتتاح شد و آن روز از ساعت چهار بعدازظهرش آمدید تا دوازده شب و چه روز باشکوهی بود آن روز.
اولین سال تولد کتابفروشی هم شلوغ شد. سال دوماش هم شلوغ شد. سال سوماش خوردیم به کرونا. سال چهارماش هم باز کرونا. سال پنجم که همه غمگین بودیم و جمع نشدیم. پارسال اما شش و شانزده را دور هم جمع شدیم و امسال که هفت و هفده بود.
دیشب به یقین رسیدم که هیچوقت تنها نیستیم و اگرچه همهمان این روزها غمگینایم اما وقتی کنار هم جمع میشویم هیچ دیو سیاهی، راه این چشمه را نمیبندد؛ نخواهد توانست که ببندد.
دور تکتکتان میگردم.
مبارکا باشد این جمع.
https://t.me/aamout/16048?single




