وقتی مینویسی که وقتاش باشد.
و وقتی منتشر میشود که وقتاش شده باشد.
این سیودوتا داستان تا #خاموشان بشوند، دو سالی طول کشید. آخر سالی رفت برای مجوز. به روالی که دانی و دانیم، چند تا کلمه را حذف کردند: مثل لخت شدن زن زائو. بعد که مجوزش آمد، دیگر هفتهای به نمایشگاه کتاب تهران مانده بود و میشد سزارین کرد و کتاب را رساند به خوانندهها اما ماندم.
بعد هم تا مهربانجان به جلد نهایی برسد ماهی گذشت و قرار بود به روال طبیعی، خاموشان اول تیرماه منتشر شود که شد؛ اما در میانهی دوازده روزی بودیم که هیچ داستانی جز داستان آن روزها، خواندن نداشت.
بعد قرارم شد بگذارماش کنار تا وقتی دیگر؛ شاید چند ماه دیگر اعلام کنیم «خاموشان منتشر شد».
هفتهی گذشته که رفقای کتابفروشی آمدند و دیدم این جمع شدن به قصد خواندن، دورشان میکند از هراس و تنهایی، گفتم «من کیام که دیگری جان و مال دهد!»
خاموشان سد را شکست و زاده شد؛ درست به وقت خاموشی.
خیلی گفتند «نکن! وقتاش نیست. کسی ابن روزها دغدغهی کتاب و داستان ندارد.»
خیلی گفتند «این روزها مردم ...»
خیلی ...
گفتم «خاموشان باید این روزها منتشر شود تا معنا پیدا کند؛ چه خوانده شود و چه گم شود در تاریکی.»
و حالا از دیروز تا الان که روز دوم پخش سراسری عزیز است، از پخش ققنوس خبر دادند «هرچه فرستاده بودی، برکت شد. دوباره بفرست»
به حمیدخان گفتم «یه تعداد #خاموشان برای رفقای ساعت چهار پنجشنبهی #کتابفروشی_آموت، نگه دار و الباقی را بفرست برای پخش.»
و زنگ زدم به چاپخانه که چاپ دوم را بریزند توی جلد.
از دیروز صدها پیام از دوستان نویسنده و منتقد و کتابفروشیها و خوانندگان داشتم؛ به تکتکشان پاسخ دادم. عمری باشد هر کتابفروشی از هر شهری، اراده کند با پای خودم به دیدارشان میروم (شماره موبایل نشر آموت توی تمام کتابها هست و خودم پاسخگو هستم)
دیگر چه؟
اینکه شماها هستید و کتاب میخوانید و روشنان هستید اگرچه فصل، فصل خاموشان باشد.
دورتون نگردم؟
https://t.me/aamout/16550




