الان که این کلمهها را مینویسم مزهی پسته کوهی (بنه) زیر زبانم هست و پیام یکی از رفقا را به یاد میآورم که نوشته بود «خودتان نوشته بودید اکیدا از آوردن گل و شیرینی خودداری کنید! من هم برایتان مغز پسته کوهی آوردم.»
درست ۴۸ ساعت پیش اینجا زیباترین نقطهی جهان بود و البته من و همکارانم، پر از هراس: نکنه برق بره؟ اینجا کوچک هست و نکنه دوستانم اذیت بشوند؟ گرما؟ و ...
اعتراف میکنم تا یک ساعت قبل از رونمایی #خاموشان اصلا فکر نمیکردم این همه دوست کتابخوان به #کتابفروشی_آموت بیایند.
به قول دوستی که چنین وقتهایی سر و کلهاش پیدا میشود و مسخرهام میکند که «نه یوسفجون ما این روزها منتظر بودیم تو کتاب بنویسی که صف ببندیم ای دنبراون سبیلو!» واقعا خودم هم یک هزارم تصور نمیکردم پنجشنبه ۱۹ تیرماه ۱۴۰۴ آنقدر اینجا غلغله بشود که نیمی از دوستان تازه رسیده، مجبور بشوند جلوی در کتابفروشی، توی گرما منتظر بمانند تا بهشان سلام بکنم.
نگرانیهایم وقتی جدی شد که گفتند چاپ اول برکت شد و خوشبختانه مثل همیشه، حمیدخان به همراهی آمد و رفت و از چاپ دوم آورد.
پنجشنبه، روزی بود که اگرچه به اسم #خاموشان بود اما حضور کتابخوانانی بود که نشان دادند روشنان هستند.
و خوشحالم در وضعیتی که از آسمان و زمین، خبر و بمب و ظلم میبارد که نباشیم، این جمعها نباشد، این همدلیها نباشد، چند تا داستان کوتاه، باعث سبز شدن گل شادی در دل دوستانم شد.
اگر عمری باشد و اگر دوستان جاتنگ بهشان برنخورد، اولین رونمایی کشوری را در اهواز خواهم بود؛ چهارشنبه این هفته. تا اینجا ده تا شهر، هماهنگ شده و امیدوارم سیاتیک پای راستام همراهی کند و دلم را نشکند برای رفتن به تمام شهرهای ایران و دیدن دوستانم.
اگر روزگار، روزگار بود و خبر در دستان خبرنگاران واقعی، باید چنین وقتی فریاد میکردند که به چاپ دوم رسیدن یک مجموعه داستان ایرانی در کمتر از پنج روز، اگر نگوییم از نوادر روزگار است، باید نوشت یک اتفاق بود.
تمام شیرینی چاپ دوم #خاموشان را تقدیم میکنم به شما که زیر درخت تادانه، جمع شدید و شادی کردید.
دوستتون دارم و ممنونم #کتاب میخوانید.
https://t.me/aamout/16642




