
مهربانجان که پیام داد «خبر چاپ سوم #خاموشان را از صفحهی #نشر_آموت بگذار!» به نظرم رسید یک ایدهی نو را با #خاموشان، روشن کنم.
بهش چیزی نگفتم. قبلاش چاپ اول و دوم و سوم #خاموشان را برده بودم بیرون #کتابفروشی و چند تا ازش عکس گرفته بودم. وسط عکس دوم یا سوم بودم که ایرنا زنگ زد. بهش گفتم «عزیزم! زنگ میزنم بهت. وسط یه کار خیلی مهمام.» نخندید خداییاش! کارم خیلی مهم بود خب. نه لزوما عکس گرفتن، همین که هر وقت بیرون کتابفروشی، گوشی به دست میگیرم، تمام تن و بدنام میلرزد که نکند الان یکی بقاپد و بپرد روی موتور و ...
بدیاش این شد که وقتی آمدم داخل، پیام مهربانجان آمد و بعد هم چرت قیلولهی حاجآقایی بعدازظهر و آقای شلمان که ساعت خواباش درست بین سه و نیم به صدا درمیآید و خیلی مقاومت کند، تا ساعت چهار است و بعد توی این گرمای خانمانسوز میرود توی اتاقک پرنور و انگار نه انگار، بهشت دلربای اسپیلت داخل کتابفروشی آنجاست، نه آنجا که خواب میبردش؛ و هنوز به ایرنا زنگ نزدم.
بعد که بیدار شدم، دیدم مهربانجان نوشته «یک یادداشت قشنگ بنویس برای خبر چاپ سوم #خاموشان.»
من که مثلا خواستم آن ایدهی نو را اجرایی کنم، ماندم چه کنم؟ به دل مهربانجان بروم یا این ایدهی نو. هزار تا سنگ بلند کنم بهتر است تا حرفی خلاف حرف او بنویسم که همیشه در برابرش تسلیمام. کوتاه مینویسم «یادداشت برای یه وقت دیگه.»
از عجایب است این همه کوتاه آمدن امروزش. جواب میدهد «باشه. پس خبرش را با یک سوال بذار!»
و برایش مینویسم:
«خبر کوتاه است: چاپ سوم #خاموشان رسید.
معرفیاش؟
شما در چند خط #خاموشان را معرفی کنید؟
موافقید؟»
مینویسد «خوبه.»
خجالت میکشم بپرسم «واقعا؟»
از اتاقک پرنور درمیآیم. آفتاب غروب درست از پشت پنجرهی دخل آمده داخل و یک هوای غریبی درست کرده. عکسی میگیرم از #خاموشان در این نور خاموشانی.
از شما میپرسم:
«میتوانید در چند خط #خاموشان را معرفی کنید؟
اینجا نظرتان را بنویسید
https://t.me/aamout/17299




