از اولین لحظهاش که کاوهجان و بهرنگجان کیاییان آمدند و دلم تنگ شد برای روزبهجان و توی دلم گفتم «چه روح بزرگی دارید شما کیاییانها که کتاب جانتان هست.»
بعد دامونجان آذری آمد و رفقای #آوانامه که امسال بعد چهارسال در نمایشگاه غرفه دارند.
هنوز این رفقا نرفته ابوالفضل و آسو و امیرحسین آمدند از گروه #هیما که همیشه تحسینشان کردم.
عابسجان قدسی آمد که برایم نماد ایستادگی است و مقاومت.
بعد مژگان مقیمی آمد که امسال رییس بخش ماست.
محسنجان بنیفاطمه و رضاجان خسروزاد از نشر نون آمدند که جان مناند هر دو. بعد اباذر رضایینیا از کتاب کولهپشتی آمد.
از اینطرف ابوالفضلجان اللهدادی، آقای مترجم آمد که نیاز دارم به چند دقیقه حضورش در سال.
مهشید مجتهدزاده و هستی حسینی آمدند و کلی سر به سر هستی گذاشتم که ناشر شده.
فرشیدجان قربانپور آمد و گفتم این قبول نیست و باید با سورن و سمیه بیاید.
سپندجان عبداللهی و پسرجاناش آمدند و خاطرات آن طرف قهوه نمایشگاهها زنده شد و مهدی مظفری ساوجی و پسر آقای دعایی و رفقای خبرنگار که دور تکتکشون بگردم که هنوز منو بعد بیستسال از خودشان میدانند.
عکاسهای زیادی هی عکس میگرفتند که نوددرصدشان را نمیشناختم و این لابلا فوری یک عکسام رفت توی سایت جامجم و پیام مجیدجان آزاد. این عکس را عمدا نگذاشتم. رازی در اون عکس هست که شاید زمانی دربارهاش نوشتم؛ سه کتاب دستم هست: #اتاق و #خدمتکار_و_پروفسور و #پیش_از_آنکه_بخوابم
#محیا_ساعدی آمد که نگران دست بستهاش شدم. آقای بندهزادگان برایمان از یزد کیک آورده بود ووو
#آریا_نوری مترجم آمد و سلام آورد
و رفقای دور و نزدیک.
چه بگویم
چه بگویم که هر لحظهی امروز یک دنیا بود
از مادر و دختر کتابخوان بگویم که ده سال است درست روز اول میآیند و شریکی کتاب میخرند یا از دختری بگویم که #زاهو را خوانده بود و دنبال #خاما آمده بود یا ذوقام از دیدن یک خانوادهی مهربان اهوازی که خانم از دوستان ساکت در گروه آموتنوشت هستند یا دختر جوانی که پدر و مادرش او را از تبریز آورده بودند یا ...
پرفروشهای امروز را فرداصبح اعلام میکنیم
https://www.instagram.com/p/DJXKlZsK-aM/?igsh=Mm85eWh4ZTRuMTNq




