دختر جوانی با شوق و ذوق رسید به غرفه؛ با لیست. تازه داشتم شوقام را بهش میگفتم که یهو گفت «کثافت!»
شوکه شدم و رد نگاه دختر را دیدم که به مرد جوانی که عملا میدوید که لای جمعیت، گموگور شود، گفته بود کثافت.
پرسیدم: دخترم کار ناشایستی کرد؟
با خجالت گفت: گفت آموت، نشر زرد.
کلمهها آمدند به زبابم که: دخترم! پیراهن من زرد است. رنگ سازمانی آموت زرد پرتقالی است. چه ایرادی داره بهمون بگن زرد؟
گفت آخه؟
گفتم لیستات رو بده ببینم. اگر حرف قانعکنندهای داشت که فرار نمیکرد.
لیست را گذاشت کنار و گفت: امروز میخوام با پیشنهاد شما، کتاب بخرم.
عکسهای روزانه کتابخوانان طی روز در صفحهی نشر آموت منتشر میشوند و عکسهایی که شبها خودم منتشر میکنم، رفقای نویسنده و مترجم و خبرنگار و بلاگر و مسوولان حوزه کتاب هستند. دوستی امروز میگفت حکومتی شدی ها؟
خندیدم و گفتم حکومتیام و بعد تمام یازدهروز را از اول وقت تا آخر وقتسرپا میمانم و به مردم میگم سلام؟
گفت خب این عکسا چیه میذاری؟
گفتم کدوم عکسا؟
گفت همین حکومتیا که میذاری؟
گفتم خیلی از اینها دلسوزترینها به حوزهی کتاب هستند که اگر این چند نفر هم نبودند فاتحهی حوزهی کتاب خیلی وقت پیش خوانده شده بود.
خبرنگار رادیو زنگ زد که علیخانی؟
گفتم بله.
گفت کارتون چیه؟
پرسیدم امرتون؟
گفت بهم گفتند باهاتون گفتگو کنیم.
خجالتزده گفتم کارگر کلمهام.
گفت ساعت دوازده اینحا باشید.
دوازده رفتم مقرشان وسط نمایشگاه.
هنوز ننشسته بودم که گفت ما اجازه نداریم اسم نشرتون رو بیاریم، برنامه زنده است، شما هم نگویید.
بدون خداحافظی برگشتم غرفه.
امروز رفقای زیادی را دیدم و ذوق کردم از دیدنشان.




