یادداشتهای یک کتابفروش

تازه لایو شروع شده بود که آمدند؛ با کلی حس خوب. دوسال و دو ماه است لایوهای ساعت چهار جمعه‌ها همیشه برقرار بوده؛ مگر این‌که اینجا باز نباشد یا من سفر باشم.

اول لایو دربارهٔ #سایت_کتابفروشی حرف زدیم و این‌که تمام کتاب‌های کتابفروشی برای دوستان #کتابخوان تخفیف دارد؛ به شرطی که عضو سایت شده باشند.

بعد هم گفتیم کتاب‌های #نشر_آموت تخفیف ویژه خورده و این تخفیف یک‌جور قدردانی است که حداقل هزینهٔ پست شما را جبران کند.

بعد رفتم وسط کتابفروشی که لیست #پرفروش_های_هفته را اسم ببرم که دیدم‌شان. مشغول انتخاب #کتاب بودند. آقا گفت «ما از #کرج اومدیم. اگر می‌دونستیم سایت‌تون تخفیف داره، این‌همه راه نمی‌آمدیم.»

خندیدم و گفتم «البته لطف خرید حضوری قابل مقایسه با هیچ خریدی نیست.»

دخترجان که بعد فهمیدم اسم‌اش تاراست خندید و گفت «خیلی‌هاش از #نشر_آموت است.»

گفتم «آموتی‌هات که تخفیف دارند دختر گلم.»

بعد باز مشغول لایو شدم و بابا و دختر هم لابلای کتاب‌ها ماندند.

بعد نوبت خواندن بخشی از یک کتاب رسید که امروز به جای شعر، افتتاحیهٔ فصل چهارم رمان #خاک_آمریکا را خواندم؛ جدا از اینکه عاشق این کتاب هستم، عجیب حال‌وهوای این زن #کتابفروش را درک می‌کنم. این چند صفحه را چند بار تا به حال خواندم و هر بار حس کردم گویا تمام #کتابفروشان دنیا یک بخش خاص در کتابفروشی‌شان دارند که دوست ندارند کتاب‌هایش فروش برود و وقتی یکی از آن بخش، کتاب برمی‌دارد، با تعجب نگاه‌اش می‌کنند و باورشان نمی‌شود.

لایو تمام شد و برگشتم پشت میز دخل. جمعه‌ها همیشه تنها هستم و برای همین از آقا عذرخواهی کردم که «ببخشید لایو بود و نتونستم در خدمت‌تون باشم.»

جدا از کتاب‌هایی که تاراخانم انتخاب کرده بود، آقا هم دو دسته کتاب برداشته بود که اغلب #کودک بودند.

تاراخانم که نگاه متعجب مرا دیده بود گفت «هدیه می‌دهد.»

به آقا نگاه کردم و گفتم «کارتان رو می‌تونم بدونم چیه؟»

گفت «دکتر هستم.»

و رفتم به کودکی‌ام. دکتر آمده بود به روستای‌مان تا آمپول بزند به ما بچه‌ها؛ خانهٔ کبلایی شعبان شده بود مطب‌اش. من رفتم و آمپول زد و درد کشیدم و آمدم بیرون. پسرعموی‌ام داود که رفت آمپول زد و آمد نقاشی خوشگل یک گنجشک دست‌اش بود. گفت «اینو آقای دکتر داد.»

هنوز چشم‌ام دنبال آن نقاشی خوشگل است؛ واقعی‌تر از گنجشک‌های میلک بود.

گفتم «اجازه دارم عکس بگیرم ازتون؟»

گفت «با ماسک بله.»

خندیدم و گفتم «مهم حضور شماست؛ با ماسک یا بدون ماسک.»

دکتر اینقدر باحال دیده بودید؟

 

https://www.instagram.com/p/CK6tf1EJJoe/?igshid=14mfneamx2npo

 

سایت فروش

آموت در آپارات

آموت در شبکه های اجتماعی

 

دانلود کتابنامه آموت

کتابفروشی آموت

 

تمامی حقوق مطالب محفوظ است 2021© طراحی شده بوسیله کتابدار

جستجو