فرناز کافی
رمان استونر، نوشتهٔ جان ادوارد ویلیامز شرحی بر زندگی و مرگ یک آدم معمولی است که پس از گذراندن یک دوره بیماری سخت، جان میدهد و فراموش میشود.
شخصیت اصلی داستان ، یک استاد ادبیات انگلیسی است که اصول زندگی او بر اساس انتظارات مردم است. او با این شیوهٔ زندگی، خود را از هرگونه آزادی واقعی محروم میکند و مقلّد بیارادهٔ هنجارهای اجتماعی میشود.
شاید بتوان گفت تنها تصمیمی که در طول زندگیش با خواست و ارادهٔ قلبی خود میگیرد این است که برخلاف خواست خانوادهاش رشتهٔ کشاورزی را رها میکند و در رشتهٔ ادبیات انگلیسی ادامه تحصیل میدهد.
در این رمان نویسنده با قلم فوقالعادهٔ خویش یک زندگی را به تصویر میکشد که برای خواننده غریبه نیست و در خط به خط آن در اوج حیرت درمییابد که یا خود در جایی از زندگی همانند استونر زیسته است و یا استونرهایی را در میان انسانهای اطراف خویش میشناسد.
استونر در آخر عمر خویش هرچه به مرگ جسمی نزدیکتر میشود به نوعی تولد روحانی میرسد.
و مدام از خود میپرسد «انتظار چه چیزی را داشتی؟»
باید بگویم که فصل پایانی و همین طور پاراگراف آغاز کتاب مرا به یاد کتاب #مرگ_ایوان_ایلیچ انداخت.
جان ویلیامز نیز رمان را به مثابهٔ #تالستوی با خبر مرگ قهرمان آغاز میکند.
«از مقام آموزشیاری پا فراتر نگذاشت و دانشجویانی که بعد از گرفتن درس او به روشنی به خاطرش میآوردند انگشتشمار بودند. وقتی مُرد همکارانش به رسم یادبود دستنوشتهای قرون وسطایی به کتابخانه دانشگاه هدیه دادند».
به راستی از کجا میتوان آغاز کرد؟ جان ویلیامز و تالستوی به ما میگویند که از مرگ هم میتوان آغاز کرد.
«توهم پیدا کردن خود را در آن کتاب قدیمی نداشت ولی میدانست بخش کوچکی از او که نمیتوانست انکارش کند در آن کتاب است و آنجا خواهد ماند».
(استونر ص۳۰۳)
https://t.me/aamout/15910



