
این سری اونقدر همهچی عجلهای شد که غافل موندم از انجام رسم همیشگیام؛ کتابهایم را قبل از اعلام خبر انتشارشان، به زادگاهام میبردم و ازشان عکس میگرفتم.
این یکیدو هفته نیامده بودم پیش بابا و مامان و زحمتشان افتاده گردن برادرها و خواهرم. صبح دیدم اگر امروز هم نیایم معلوم نیست چهوقت از اهواز و انزلی و شیراز و کرمان و اراک و ... برگردم.
امروز آمدم قزوین؛ به دیدار حضرت بابا و حضرت مامان.
و برای اولین بار برایشان بخشهایی از #خاموشان را خواندم. برق چشمانشان دیدنی بود.
همین




