تا اينجا را وقتى شنيدم كه شيههى اسبام بلند شده بود. ما تادانهها وقتِ رفتنمان كه بشود، اسبمان شيهه مىكشد و بعد از بلندترين شاخهمان، تاخت مىگيريم؛ چه افتاده باشيم روى زمين و چه حتى خشكاخشك، مانده باشيم سر به آسمان.
اسبه دستهايش را بلند كرده بود از قالبِ تادانهاىام دربرود كه آمد.
قديم ديده بودماش يكى دو بارى. مدام مىآمد و چيزى را برابرم مىگرفت و بعد نگاه مىكرد بهش و مىگفت «عجب عكسى!»
عكسِ خودم را دستِ خيلىها ديدم بعد از آن تاريخ. اسم هم داشت گمانم. مىگفتند «ابنيامينه.»
ابنيامينه آمد و از من عكس گرفت كه ديگر اسب شده بودم. گفت «منه با خودت ببر!»
گفتم «راهمان يكى نيست.»




