از داستان «تادانه‌ی کولی‌سر»؛ مجموعه‌داستان «خاموشان» نوشته‌ی «یوسف علیخانی»

تا اينجا را وقتى شنيدم كه شيهه‌ى اسب‌ام بلند شده بود. ما تادانه‌ها وقتِ رفتن‌مان كه بشود، اسب‌مان شيهه مى‌كشد و بعد از بلندترين شاخه‌مان، تاخت مى‌گيريم؛ چه افتاده باشيم روى زمين و چه حتى خشكاخشك، مانده باشيم سر به آسمان.
اسبه دست‌هايش را بلند كرده بود از قالبِ تادانه‌اى‌ام دربرود كه آمد.

قديم ديده بودم‌اش يكى دو بارى. مدام مى‌آمد و چيزى را برابرم مى‌گرفت و بعد نگاه مى‌كرد بهش و مى‌گفت «عجب عكسى!»
عكسِ خودم را دستِ خيلى‌ها ديدم بعد از آن تاريخ. اسم هم داشت گمانم. مى‌گفتند «ابن‌يامينه.»
ابن‌يامينه آمد و از من عكس گرفت كه ديگر اسب شده بودم. گفت «منه با خودت ببر!»
گفتم «راه‌مان يكى نيست.»

سایت فروش

آموت در آپارات

آموت در شبکه های اجتماعی

 

دانلود کتابنامه آموت

کتابفروشی آموت

 

تمامی حقوق مطالب محفوظ است 2025© طراحی شده بوسیله کتابدار

جستجو