ملت كه مىگويند «هرچى شد و نشد، از همان وَچورسَران شد.»
هُجيره از صبح اَلمبه به دوش، سرِ اين گردكاندار و آن گردگاندار رفته و گردو تكانده بود. آفتاب كه خسته شده و خواسته بود برود از شاخههاى بلندترين گردگاندار پايين بيايد، بهش گفته بودند:
«نمازيره. وَسه! بيا پايين!» ديگر اَلمبهاى به شاخهاى نخورده و شاخ و برگى نريخته بود و هُرى گردو كه معلوم نبود كجا ريخته و بايد كوركورى مىگشتى لاى برگ و بورات و لاى بوتههاى بُرتُوت تا پيداىشان بكنى و بريزى توى دامنِ پاچين يا پيراهن و بعد بياورى بريزى توى زنبيلهاى قرمز پنجرهپنجره و سرآخر، زنبيلها سرِ كوهِ گردوهاى دوپوست و پوستكنده شده، آرام مىگرفتند.




