رمان «جنوب دریاچه سوپریور» منتشر شد
 
ترجمه فارسی رمان «جنوب دریاچه سوپریور» نوشته آلن ایرگود نویسنده آمریکایی، در ایران منتشر شد.
به گزارش خبرنگار مهر، نشر آموت رمانی از «آلن ایرگود» نویسنده آمریکایی را با عنوان «جنوب دریاچه سوپریور» منتشر کرد. این رمان جنوب دریاچه سوپریور، داستانی سرشار از احساس نوع‌دوستی و نیکی به دیگران است که طی آن ماجراهایی مانند گم شدن یک کودک، یک عشق بر باد رفته، تصادف اتومبیل، جشن عروسی، آتش‌سوزی، یک ازدواج رمانتیک، گلدیس و آربیوتوس و بقیه ساکنان شهر کوچک میشیگان، به زن جوانی که محور داستان است می‌آموزند که چطور انسان بزرگی باشد.
ناشر این کتاب در معرفی خلاصه داستان این رمان آورده است: وقتی مدلین از شیکاگو به مقصد ساحل دریاچه سوپریور خارج می‌شد، هرگز فکر نمی‌‌کرد زندگی‌اش تا این اندازه متحول شود. وقتی مسئولیت نگهداری یکی از دوستان خانوادگی‌اش را به عهده می‌گیرد، در کنار دو خواهر مسن که یکی تندمزاج و لجباز و دیگری شیرین‌تر از عسل است، احساس سردرگمی می کند اما ...
این رمان پس از انتشار خود با واکنش‌هایی از سوی برخی نویسندگان و منتقدان نیز همراه شده است. تیفانی بیکر، نویسنده  رمان «غول پیکر کوچک دهکده آبردین» درباره این رمان می‌گوید: «جنوب دریاچه سوپریور، شعری عمیق در مورد شادی‌های کوچک زندگی است. شخصیت‌های داستان و فضای این شهر کوچک، شما را به وجد می‌آورد و پس از پایان کتاب، دلتان می‌خواهد نزدیکانتان را در آغوش بگیرید».
همچنین لسلی کاگن، نویسنده رمان «سوت زدن در تاریکی» معتقد است: «این رمان آنقدر فوق‌العاده بود که تا چند هفته پس از خواندن آن، نمی‌توانستم فراموشش کنم. آفرین«!
ُاز «آرتمیس مسعودی» مترجم این رمان، پیش از این ترجمه سه کتاب با عناوین «آیا شما هم به استرس اعتیاد دارید؟» اثر دبی مندل، «پروژه شادی» اثر گریچن رابین و «شادی را به فرزند خود هدیه کنید» اثر بتی‌ کی راد منتشر شده است.
رمان «جنوب دریاچه سوپریور» نوشته‌ «الن ایرگود» ترجمه‌ «آرتمیس مسعودی» در 456 صفحه و به قیمت 21500 تومان توسط «نشر آموت» منتشر شده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
ششمین ترجمه از قلعه حیوانات هم آمد
 
نشر آموت ترجمه تازه‌ای از رمان «مزرعه حیوانات» جرج اورول را روانه بازار کتاب کرده است.
به گزارش خبرنگار مهر، نشر آموت ترجمه تازه‌ای از رمان «مزرعه حیوانات» اثر جورج اورول داستان نویس، روزنامه‌نگار و منتقد ادبی انگلیسی را منتشر کرد. با انتشار این ترجمه که توسط عباس زارعی، مترجم جوان صورت گرفته، تعداد ترجمه‌های فارسی موجود از این کتاب به بیش از 5 ترجمه رسید.
پیش از این و بر اساس اطلاعات موجود در کتابخانه ملی ایران، مهنوش جواهری، علی‌اصغر افرجی، حوریا موسایی، امیر امیرشاهی و احمد کسایی‌پور به ترجمه این رمان پرداخته‌اند که آخرین آنها همزان با ایام نمایشگاه امسال کتاب تهران از سویی نشر ماهی منتشر شد.
نشر آموت هم که ناشر تازه‌ترین ترجمه فارسی از این اثر معروف اورول است، اعلام کرده که این کار در راستای برنامه این ناشر برای انتشار ترجمه برخی از متون داستانی کلاسیک ادبیات جهان صورت گرفته است.
مزرعه حیوانات که در ایران بیشتر به نام قلعه حیوانات شناخته شده است، در دوران جنگ جهانی دوم تالیف و در سال 1945 میلادی در انگلستان منتشر شد، ولی عملاً در اواخر دهه 1950 بود که به شهرت رسید.
 این رمان دربارهٔ گروهی از حیوانات است که صاحب مزرعه (آقای جونز) را از مزرعه‌اش فراری می‌دهند و خود اداره مزرعه را به دست می‌گیرند. رهبری این جنبش را گروهی از خوک‌ها به‌دست دارند، ولی پس از مدتی این گروه جدید نیز به رهبری خوکی به نام ناپلئون همچون آقای جونز به بهره کشی از حیوانات مزرعه می‌پردازند و هر گونه مخالفتی را سرکوب می‌کنند.
جورج اورول که در جریان جنگ داخلی اسپانیا با سیاست‌های حکومت سوسیالیستی شوروی آشنا شده بود و در ضمن از پاکسازی‌های خشونت آمیز دوران استالین خشمگین بود، با نگارش این رمان به استبداد طبقه حاکم شوروی به سختی انتقاد کرده بود. در این رمان، انقلاب حیوانات مزرعه نماد انقلاب کارگری بر ضد نظام سرمایه‌داری است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان "نيمكت و دريا" منتشر شد

http://aamout.persiangig.com/image/00-ketab/00138-nimkat-o-darya.jpg
نیمکت و دریا
(رمان ایرانی)
آلاله سلیمانی

نشر آموت/ چاپ اول/ 424 صفحه/ 21500 تومان

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
فرصت نکردیم جهانی ‌شویم
http://www.iran-newspaper.com/content/newspaper/Version5739/0/Page7/Block28933/newspaperb_28933.jpg 
مریم شهبازی (روزنامه ايران): از جمله نویسندگانی است که کمی بعد از پیروزی انقلاب قدم به عرصه قلم گذاشت. داستان نویسی که با همراهی سراینده شعر«صد دانه یاقوت» مصطفی رحماندوست، فعالیت حرفه‌ای‌اش را آغاز کرد. از فریبا کلهر می‌گوییم. نویسنده‌ای که با وجود سابقه همکاری با مطبوعات، سال‌هاست با روزنامه‌ای گفت‌و‌گو نداشته و حالا از کشور کانادا به سؤالات ما پاسخ داده است. کلهر هم در عرصه کودک و نوجوان صاحب آثار متعددی است و هم در داستان نویسی بزرگسالان که از اواخر سال‌های دهه 80 به طور جدی آن را آغاز کرده است. ماحصل تلاش او در ادبیات بزرگسال،  آثار متعددی است یکی از آنها - رمان «شوهر عزیز من» -
به چاپ هفتم رسیده است. از او به عنوان بانوی هزار قصه یاد می‌کنند. بانویی که بیش از هزار قصه نوشته و بازنویسی‌های بسیاری هم انجام داده و نام وی امسال در میان نامزدهای دریافت جایزه هانس کریستین اندرسن، جایزه مشهور به «نوبل کوچک» ادبیات دیده می‌شود. جایزه‌ای که تا به امروز نویسنده‌ای از کشورمان موفق به دریافت آن نشده و در صورت موفقیت کلهر، دستاوردهای خوبی برای معرفی ادبیات داستانی ایران در دیگر نقاط جهان خواهد داشت.
خانم کلهر در ابتدای گفت‌و‌گو، از چگونگی ورودتان به ادبیات بگویید و این که چطور شد سر از دنیای کودک و نوجوان درآوردید؟
در مصاحبه‌ها و شرح حال‌هایی که از خودم نوشته‌ام تعریف کرده‌ام که چطور راهم به ادبیات کودک هموار شد. من خیلی تصادفی مربی فرهنگی کانون پرورش شدم. ماه‌های اول بعد از انقلاب بود و هنوز شرایط کشور به ثبات نرسیده بود. در غیر این صورت اسم و مسئولیت بزرگ «مربی فرهنگی» را روی شانه‌های نحیف یک دختر نوزده ساله دیپلمه نمی‌گذاشتند. به هر حال من مانند آلیس بودم و وارد سرزمین عجایب شده بودم. سرزمینی پر از کتاب‌های خوش آب و رنگ کودکان و آن طرف‌تر کتاب‌های نوجوانان تکیه داده به هم و پر از رمز و راز. کتابخانه‌ای که من می‌رفتم زیباترین کتابخانه‌ای بود که می‌توان تصور کرد. آن هم سی و چند سال پیش. در صندلی‌های گرد و قرمز بخش کودک کتابخانه فرو می‌رفتم و یکی یکی کتاب‌ها را می‌خواندم: «آهوی گردن دراز» عجب! چه ساده! من هم بلدم این طوری بنویسم. «توکایی در قفس» عجب! اینکه نوشتنش کاری ندارد! به قول امروزی‌ها اعتماد به نفسم زده بود بالا! این عجب عجب گفتن همین طور ادامه پیدا کرد تا اینکه دست به کار شدم و قصه‌ای نوشتم. همان حدود در کارم نیز ارتقا پیدا کردم. شدم مسئول فرهنگی چند تا کتابخانه و چون به نظر می‌رسید که مربی کارکشته‌ای شده‌ام من را فرستادند به کتابخانه بیست که وسط پارک راه‌آهن بود و جای پر شر و شوری به حساب می‌آمد.
چند ماهی رفتم کتابخانه بیست و به چند کتابخانه‌ای که مسئولش بودم سرزدم. اما دیدم من این کاره نیستم و اصلاً حوصله کلمه‌هایی مانند « مسئول» را ندارم. مجله امور تربیتی منطقه دو، اتفاقی به دستم رسید و دیدم آگهی کرده‌اند به نویسنده کودکان احتیاج دارند. رفتم برای مصاحبه. حالا امور تربیتی با آن سختگیری‌های افسانه‌ای همان اول راه من را پسندیدند و گفتند از فردا بیا سرکار. کجا؟ آموزش و پرورش منطقه دو طرف‌های میدان توحید.  من هنوز مربی کانون بودم که رفتم امور تربیتی. اتاقم را نشان دادند. میز نداشتم و باید روی زمین می‌نشستم. دو سه نفر دیگر هم بودند. چند روز رفتم تا اینکه سر از مجلات رشد درآوردم. برادری که در امور تربیتی رئیس من بود وقتی شنید می‌روم «رشد» عصبانی شد و سعی کرد منصرفم کند. گفت: «باید ببینی کجا بیشتر به تو احتیاج دارند» فکرش را بکنید سر یک جوجه نویسنده داشت دعوا می‌شد. به هر حال توی مجلات رشد جا خوش کردم و جایی را که باعث رشدم می‌شد رها نکردم.
ویژگی مشترک میان اغلب داستان‌های شما به سخن درآمدن حیوانات است. چرا ترجیحتان به استفاده از حیوانات به جای انسان‌هاست؟
صحبت کردن حیوانات در قصه‌ها چیز جدیدی نیست. افسانه‌ها، قصه‌ها و ادبیات کهن از جمله «کلیله و دمنه» و «مرزبان نامه» و در اروپا قصه‌های «لافونتن» پر از قصه‌هایی از زبان حیوانات است. در دوران جدید ادبیات کودک هم خیلی پیش می‌آید که حیوانات جای انسان ایفای نقش کنند و قصه‌ای بسازند. این‌ها را گفتم که بگویم من هم قصه‌هایی دارم که حیوانات جایگزین انسان شده‌اند. بنابراین همان طور که گفتم چیز جدیدی نیست و ویژگی مشترک قصه‌های من هم نیست. ویژگی مشترک قصه‌های من اگر اصولاً ویژگی مشترکی وجود داشته باشد این است که همه موجودات و اشیا را ناطق کرده‌ام. در قصه‌های من چیزی نیست که شخصیت قصه‌ای نشده باشد. از استکان و نعلبکی گرفته که عاشق هم می‌شوند تا عصاهایی که حوصله شان سر رفته و می‌خواهند بروند مرخصی. در قصه‌های من دراتاق‌ها و خانه‌ها به شنا می‌روند. کشتی، شانه، توپ، قیچی، پارچه، کتری و همه چیز به حرف و حرکت در می‌آیند. و این ویژگی قصه‌های من است که با قصه‌های یک دقیقه‌ای شروع شد و تا امروز ادامه دارد. البته به حرف درآوردن اشیا هم ابداع من نبوده است. چقدر ما قصه یا شعرهای کودکانه خوانده‌ایم که از زبان کتاب و مداد و گچ و توپ است؟ کاری که من در قصه‌های یک دقیقه‌ای کردم صرف نظر از کوتاه نویسی که دیگر برایم رویه شده بود استفاده از اشیا به عنوان شخصیت داستانی با سوژه‌های نسبتاً جدید بود. همه اینها به علاوه طنزی که در قصه‌های یک دقیقه‌ای است باعث شد که یک جورایی امضا پای کار باشد. البته این روزها بقدری از این جور قصه‌ها نوشته شده که شاید خصوصیاتی که برای قصه هایم برشمردم دیگر ویژگی خاصی به نظر نیاید اما حدود سال 78 که نوشتن این شکل قصه‌ها را شروع کردم کار نسبتاً جدیدی به حساب می‌آمد.
خانم کلهر درونمایه اغلب نوشته‌های‌تان به یک آرمان‌شهر ختم می‌شود. استفاده از این درونمایه برای مخاطبان کم و سن سال کمی زود نیست؟ چرا تأکیدتان بر جست‌و‌جوی شخصیت‌ داستان‌هایتان در رسیدن به مدینه فاضله است؟
 من خودم هنوز آرمان شهر ندارم! پس چطور می‌توانم در قصه هایم درباره‌اش حرف بزنم؟ در بعضی از قصه هایم شخصیت‌ها جست‌و‌جوگرند ولی لزوماً دنبال مدینه فاضله نیستند. مثلاً شخصیت رمان «من و درخت پنیر» پسری بیمار است که دنبال بهشت می‌گردد چون فکر می‌کند مادرش به بهشت رفته است. این با دنبال مدینه فاضله رفتن زمین تا آسمان فرق دارد. اتوپیا و خیال‌پردازی درباره یک نظم اجتماعی آرمانی اگر هم در قصه‌های من باشد آنقدر رو نیست.
این تلاش را می‌توان در جهت تعلیمی بودن محتوای داستان‌هایتان دانست؟ منشأ این نگاه را می‌توان از تحصیلات آکادمی‌تان دانست؟
داستان‌های من چند دسته‌اند. حالا از منظر تعلیمی بودن که تقسیم کنیم خب من قصه‌هایی دارم که به طور واضح چیزی را آموزش می‌دهند. مثلاً همین تازگی یک مجموعه هفت قصه‌ای حوزه هنری از من منتشر کرده که در آن موتورسواری و خطراتش را به صورت قصه برای کودکان نوشته‌ام. از همان اسم قصه « فسقل قصه‌های موتوری» معلوم است که خواننده با یک متن آموزشی روبه روست. هرچند سعی کرده‌ام زیاد دستم رو نباشد. اما به هر حال کاری آموزشی است.  بیشتر نویسنده‌ها و شاعرها از این دست محصولات دارند. که باید هم داشته باشند چون ادبیات کودک فقط متن داستانی و ادبی نیست. در هیچ کجای دنیا ادبیات کودک فقط به شعر و قصه محدود نمی‌شود. ادبیات کودک و نوجوان مجموعه‌ای از خواندنی هاست که یکی‌اش داستان است و بقیه‌اش شعر و مطالب علمی و تاریخی و...
 دسته دوم قصه‌های من، قصه‌های محض هستند. شما چه بخواهید چه نخواهید یک داستان منسجم دارای هدف است و پیامی در دل خود دارد. اگر با کلمه پیام مشکل دارید؛ بگویم که هر متنی که مغشوش نباشد و آغاز و میانه و پایانی داشته باشد؛ بی‌تردید حرف یا حس و حالی با خود دارد.  تعداد این قصه‌هایم بیشتر از قصه‌های نوع اول هستند. از نخستین رمان‌های من مانند <هوشمندان سیاره اوراک> و <مرد سبز شش هزار ساله> بگیرید تا <شهر یخ‌های خیلی یخ> و <جزیره افسونگران>. اینها هرچند نهایتاً به حرفی و پیامی ختم می‌شوند؛ اما وجه داستانی بقدری سوار بر پیام است که رسیدن به پیام مصنوعی به نظر نمی‌رسد.
حالا که بحث به محتوای داستان‌های کودک و نوجوان رسید اجازه بدهید که سؤالی در این رابطه بپرسم. در چند دهه اخیر ادبیات کودک و نوجوان از جنبه‌های تعلیمی- آموزشی به سمت مفاهیم زیبا شناختی حرکت کرده. این تحول چقدر در جذب مخاطبان مورد نظر به ادبیات مؤثر بوده؟
 نمی‌دانم منظورتان از چند دهه گذشته، چند دهه گذشته ایران است یا سایر کشورها. اگر منظورتان دیگر کشورهاست باید بگویم قدمت توجه به وجه زیبایی شناسی بیشتر از چند دهه اخیر است. اما اگر منظورتان در ایران است باید بگویم که از 10 سال اخیر است که بحث زیبایی‌شناسی جدی شده. نه اینکه قبلاً این بحث نبوده اما حالا جدی شده.
اگر شما وجه تعلیمی را از ادبیات کودک بگیرید هیچ متن و مقاله و قصه واره‌ و... ندارید. چون اینها آموزشی هستند. کتاب‌های تاریخ قصه نیستند و آموزشی هستند. پس منظور شما این است که قصه‌ها یا شعر‌ها دارند به سمت مفاهیم زیبا شناختی حرکت می‌کنند.
 بعید است بشود جنبه تعلیمی را از ادبیات، مخصوصاً ادبیات کودک گرفت. هر قدر هم مقید به پیام و آموزش نباشیم ادبیات در ذات خود پیامی دارد. البته نه لزوماً پیام مثبت. بالاخره داستان دارد حرفی می‌زند. این حرف یا درست است یا نیست در هر دو حالت شما دارید آموزش می‌دهید.
به عبارت دیگر ادبیات یک وجه تعلیمی هم دارد. منتها وجه هنری و زیبایی شناختی نباید فدای وجه تعلیمی شود که در این صورت خواننده ممکن است تا پایان متن با نویسنده همراهی نکند یا اگر هم همراهی کرد هی غر بزند و سفر را به خود زهر مار کند.  حتی داستانی مانند « آلیس در سرزمین عجایب» و جلد دومش «آن سوی آینه »  که از فانتزی‌های دوره ویکتوریاست و هنجار شکنی‌های زیادی داشته است و به عنوان اثر ادبی ناب شناخته شده؛ در پس تمام خیال‌ها و فانتزی‌ها یک هدف و آموزش را دنبال می‌کند و آن پایداری و آموزش ناامید نشدن است.
 حرف‌های پراکنده‌ام را جمع و جور می‌کنم؛ وقتی می‌گوییم ادبیات کودک، با مجموعه‌ای از خواندنی‌ها روبه‌رو هستیم که یکی‌اش قصه محض و شعر محض است. بقیه‌اش آموزش است. پس اول باید بگویم «خواندنی‌ها و ادبیات کودک» تا همان اول راه ادبیات ناب را از ادبیات یا نوشته‌های غیرخلاق جدا کرده باشیم. دوم اینکه هرچقدر هم به اصیل بودن وجه زیبایی شناختی ادبیات کودک اعتقاد داشته باشیم؛ مجبوریم سهمی نیز برای آموزشی بودنش در نظر بگیرم. درست‌تر بگویم اصلاً دست من نویسنده نیست که سهمی به آموزش بدهم یا ندهم. وقتی داستانی می‌نویسید در خلاقانه‌ترین و زیباترین و محیرالعقول‌ترین شکلش باز هم شما دارید آموزش می‌دهید!
با توجه به بحث‌هایی که مطرح شد؛ مبنای شما در تألیف داستان‌هایتان چیست؟ بیشتر به دنبال جذب کودکان و درک دنیای آنان هستید؟ آیا با توجه به نیازهای کودک می‌نویسید یا این که در نوشتن، تنها ارزش‌های ادبی مد نظرتان است؟
 گاهی این و گاهی آن. نمی‌شود نویسنده کودک و نوجوان باشی و دلت نخواهد که هر دو نوع نوشتن را امتحان نکنی. دست کم من در مقابل وسوسه آموزش بعضی چیزها نمی‌توانم مقاومت بکنم و مثلاً کتاب «گام‌های موسیقی» و «فسقل قصه‌های موتوری» را می‌نویسم. گاهی هم یعنی بیشتر وقت‌ها هم دوست دارم ادبیات ناب تولید کنم و می‌روم «تندتر از اونه که یواش باشه» و « جادوگر خوشگله» را می‌نویسم. در رمان «جادوگر خوشگله» وجه ادبی کار قوی است. پر از خیال و تصویر است. اما نهایتاً بازهم ته نشست دارد. برای همین است که وقتی کسی قصه‌های من را می‌خواند نمی‌گوید قشنگ بود اما که چی بشود؟ به تجربه دریافته‌ام قصه و داستان وقتی در ذهن می‌ماند و تأثیر‌گذار می‌شود که ته‌نشستی داشته باشد. مثلاً «تیستو سبز انگشتی» را که می‌خوانید بعد از 10 سال بعید است چیز زیادی از جزئیات داستان به یاد بیاورید اما به یاد می‌آورید که دست‌ها یا انگشت‌های سبز می‌تواند بشریت را نجات بدهد یا چیزی شبیه به این که این خودش نوعی آموزش است. نیست؟
این روزها بازار کتاب‌های کودک و نوجوان مملو از بازنویسی‌های مکرر از آثار کهن ادبیات فارسی شده. چگونه می‌توان هم از گنجینه‌های کهن فوق استفاده کرد و هم دچار تکراری مشابه آنچه که در بازار دیده می‌شود؛ نشد؟
 این بازنویسی‌ها از آن دوباره کاری‌ها یا موازی کاری‌های خوشایند است. هیچ عیبی ندارد که ادبیات کهن بارها و بارها بازنویسی شود و ناشرهای مختلف چاپ کنند. حتی اگر بازنویسی‌ها شبیه هم باشد که بعید می‌دانم این طور باشد! مگر اینکه نویسنده‌ها از روی دست هم بنویسند که آن بحثش جداست. اگر دو نویسنده یک متن داستانی کهن را بازنویسی کنند بی‌تردید متن‌ها با هم تفاوت دارند. بالاخره دو نویسنده، دو دیدگاه و دوزبان و دو لحن و... جداگانه دارند و حاصل کارشان با هم تفاوت خواهد داشت.
ما به بازنویسی بیشتر این متون احتیاج داریم. هم بازنویسی ساده. هم بازنویسی خلاق و نیمه خلاق. از طرفی زبان و نگاه به متون کهن در دوره‌های زمانی تغییر می‌کند.
بنابراین، بازنویسی‌ها هم تاریخ مصرف دارند؟
بله. همین طور است. بازنویسی‌های 20 سال پیش برای همان دوره زمانی مناسب بود. الهی‌نامه را سه چهار سال پیش بازنویسی کرده‌ام اما مسلماً پنج سال دیگر که بخواهم دوباره الهی‌نامه را بازنویسی کنم از کلمات و ساختار و زبان دیگری استفاده می‌کنم.
با وجود همه این بازنویسی‌ها، می‌خواهم بگویم ما نسبت به متون ادبی دوره‌هایی از تاریخ ایران کم توجه بوده‌ایم. مخصوصاً نسبت به ادبیات کهن ایران مانند افسانه‌ها و اسطوره‌های مادی و پارسی و سکایی و اوستایی. شما زیباترین اسطوره‌های پهلوانی و قصه‌های عاشقانه را در ادبیات این دوره‌ها پیدا خواهید کرد. اما متأسفانه برای کودکان و نوجوانان زیاد کار نشده است.
از بحث بازنویسی که بگذریم و نگاهی به تاریخ داستان‌نویسی جدی کودک و نوجوان در کشور خودمان داشته باشیم؛ به نام افرادی چون بهرنگی و درویشیان برمی‌خوریم. چرا با وجود فعالیت حرفه‌ای این افراد و ترجمه آثار آنان به زبان‌های مختلف باز هم موفق به جهانی شدن نشدند؟
 خب این بحث بسیار مفصلی است. نمی‌خواهم حرف‌های دیگران را تکرار کنم و حرف از غربت زبان فارسی و قدمت کوتاه داستان‌نویسی در ایران و... بزنم. ترجمه اثر به زبانی دیگر به معنی جهانی شدن نیست. ادبیات جهانی از روح فرا ملی و فراوطنی سرچشمه می‌گیرد. این حرف «گوته» است که اصطلاح «ادبیات جهانی» را که پیش از او هم وجود داشته است قوت بخشید و همگانی‌تر کرد. وقتی ادبیات کشوری جهانی می‌شود که فقط به مسائل ملی توجه نکند. نکته‌ای که باید به همه حرف‌هایی که تاکنون درباره جهانی نشدن ادبیات کشورمان گفته شده اضافه کنم این است که ما فرصت نکردیم جهانی بشویم. ما دائماً درگیر خودمان بوده‌ایم. پیشگامان ادبیات کودک چه کسانی هستند؟ صمد بهرنگی، با تعدادی قصه و گردآوری افسانه‌های آذربایجانی. علی اشرف درویشیان که بیشتر نویسنده بزرگسال است تا کودک و نوجوان. مهدی آذر یزدی که کارش بازنویسی است. محمود حکیمی که در ساحت سیاست و مذهب کار می‌کند و چند نفر دیگر. ما تا زمان انقلاب ادبیات کودک برجسته‌ای حتی برای خودمان نداشتیم. چه رسد به اینکه بخواهیم به فکر جهانی شدنش باشیم. انقلاب که شد مجلات پیک و کانون پرورش و جاهایی از این دست افتاد دست کسانی که تجربه ادبیات کودکان نداشتند یا اگر داشتند خودشان تازه کار بودند.
 بیشتر دوستدار ادبیات بودند تا نویسنده. همین تعداد اندک هم تا آمدند بنویسند جنگ شد. در نتیجه دو موضوع مهم اجتماعی روی نوشته‌ها تأثیر گذاشت: انقلاب و جنگ.
نوشته‌های آن زمان را ببینید تماماً تحت تأثیر این دو پدیده هستند و از آنجایی که همه نویسنده‌ها جوان و تازه کار بودند و کسی نبود که معلمی کند و بالای سر دانش‌آموزان بایستد، همه از روی دست هم نوشتند. حاصلش شد همان نوشته‌های شعارزده و مشابه که همه خبر داریم. شعار زدگی، حرف‌های یکسان و ادبیات یکسان، کلمات یکسان موقع حرف زدن و حتی با واژه‌هایی مشابه فکر کردن.
حالا از التهاب انقلاب و جنگ دور شده‌ایم. رسانه‌های ماهواره‌ای و اینترنتی این مزیت را داشته‌اند که ما را با مد و زبان و سلیقه جهانی آشنا کنند. اگر سال‌های پیش از انقلاب عده‌ای خاص می‌توانستند و بلد بودند که به کشورهای دیگر سفر کنند حالا خیلی‌ها هستند که دست کم یک بار از کشور خارج شده‌اند. شرکت در نمایشگاه‌های کتاب نه تنها نویسنده‌ها بلکه ناشرها را البته با دو هدف متفاوت به صرافت دست یافتن به زبانی جهانی انداخته است. حالا هی می‌نشینیم پشت میزهای کنفرانس و مصاحبه و می‌پرسیم چرا ادبیات کودک ایران جهانی نشده؟ جهانی شدن ادبیات کودک یعنی داشتن نویسنده‌هایی در قد و قواره جهانی. یعنی داشتن منتقدها، ناشرها، کتابفروشی‌ها، چاپخانه‌ها و توزیع‌کننده و خیلی چیزها و افراد درگیر با کار نشر در ابعاد جهانی.
با این تفاسیر حداقل در چند دهه اخیر تعداد افرادی که به طور جدی وارد این عرصه شده‌اند قابل توجه است؛ اما ادبیات داستانی ما با وجود حدود نیم قرن فعالیت جدی هنوز جهانی نشده! یعنی بر اساس گفته هایتان در سؤال قبلی، ما نویسنده در قد و قواره جهانی نداریم؟
 جهانی شدن یا نشدن ارتباطی با تعداد نویسنده‌ها ندارد. البته وجود نویسنده‌های بیشتر یعنی تلاش بیشتر برای رسیدن به الگوهای بین‌المللی. وقتی ادبیات داستانی ما هنوز ایرانی نیست چطور می‌تواند جهانی بشود؟ هنوز ایرانی نیست به این دلیل که مخاطب ایرانی را نمی‌تواند راضی کند و خب بحث تکراری شمارگان مؤید این حرف است.
بله ما در وادی ادبیات کودک کتاب‌هایی داریم که با بعضی از کارهای کشورهای دیگر برابری می‌کنند اما برابری کردن یک چیز است و ارتباط برقرار کردن یک چیز دیگر.
برای همین هم موافق حرکت‌هایی که بعضی مراکز فرهنگی یا آژانس‌های ادبی وطنی انجام می‌دهند نیستم. فرض کنیم کتابی را خودمان ترجمه کردیم و انتقال دادیم آن طرف. حالا خواننده آن طرف آب با کتاب ارتباط برقرار می‌کند؟ کتاب باید روی پای خودش بایستد. کتاب باید مانند آب از شکاف‌ها و درزها عبور کند و وارد سرزمین دیگری شود.
با توجه به مضامین مشترکی که در ارتباط با ادبیات کودک و نوجوان در تمام زبان‌ها وجود دارد، در مقایسه با ادبیات بزرگسالان از شانس بیشتری برای جهانی شدن برخوردار هستیم. با توجه به تجربه 30 ساله‌ای که در عرصه ادبیات از آن خود کرده‌اید چه راهکاری برای تحقق این مسأله دارید؟
زیاد مطمئن نیستم که شانس ادبیات کودک برای جهانی شدن بیشتر از ادبیات بزرگسالمان باشد. فرض کنیم که این طور است. ببینید کتاب در درجه اول باید در کشور مبدأ هیاهو کند و خوانده شود و دست به دست بچرخد و برای خریدنش صف بکشند. نقدش را بنویسند و درباره‌اش همه جا حرف بزنند.
اگر در ایران کتابی را سراغ دارید که این طوری است مطمئن باشید که از آن طرف آب هم می‌آیند سراغش. چطور است تا یکی دو قسمت از سریال هفت سنگ پخش می‌شود روزنامه‌های آن طرف می‌فهمند که کپی‌برداری شده و جنجال راه می‌اندازند اما وجود کتابی بالاتر از استانداردهای ملی را خبردار نمی‌شوند؟ مسلم بدانید نه تنها ادبیات کشور ما بلکه ادبیات همه  کشورها به وسیله همه رصد می‌شود. راه معقول رسیدن به ادبیات جهانی در درجه اول نوشتن با معیارها و زبان جهانی است و بعد نشستن و منتظر شدن که کتاب خودش بال در بیاورد و پرواز کند. لازم نیست کسی یا نهادی کار خاصی بکند.
به هیچ وجه موافق نیستم که بعضی مراکز مانند کانون کتاب‌هایی را ترجمه کنند و بعد دنبال مشتری‌اش باشند. تلف کردن وقت و سرمایه است.
به عنوان آخرین سؤال، در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؟
نمی دانم از کی عادت کردم همزمان روی چند رمان یا داستان بلند و کوتاه کار کنم. شاید تأثیر سال‌ها کار مطبوعاتی باشد که مجبور بودم هم به فکر قصه مجله باشم هم به فکر خواندنی‌های علمی و بازنویسی اسطوره‌ها و... هرچند هفت هشت سالی می‌شود که از کار مطبوعاتی فاصله گرفته‌ام اما هنوز هم همزمان روی چند تا موضوع کار می‌کنم.
 این روزها دارم روی رمان نوجوانی کار می‌کنم که مدت‌ها پیش شروعش کرده بودم و بازهم رمان نوجوان دیگری دارم که هروقت کار رمان اول پیش نمی‌رود پشتم را بهش می‌کنم و با رمان دوم خوش وبش می‌کنم. بجز این دو، شاید سه چهار سال می‌شود که دارم مجموعه قصه‌ای برای کودکان چهار ساله می‌نویسم. 365 قصه برای این گروه سنی. کار بزرگی است. هم زمان بر است و هم انرژی بر. اما بالاخره تمامش می‌کنم!

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
ناگهان تصویر قدم بخیر در ذهنم روشن شد
 
نارسيس بانو: قدم بخیرمادر بزرگ من بود ، اولین کتاب از سه گانه ی یوسف علیخانی نویسنده و ناشر مهربان و بااخلاق کشورمان است  . این کتاب شامل دوازده داستان کوتاه است که در روستایی به نام میلَک  رخ می دهد . 
 کتاب را که دستت می گیری ، انگار علیخانیی دستت را گرفته و میبردت گوشه به گوشه ، خانه به خانه ، کوچه به کوچه ، باغ به باغ و ..... جای جای میلک را با نقل خاطره ای نشانت می دهد . اما این میلک آدم هم دارد ، و آدم هایش حرف می زنند و ، ..... لهجه دارند .
بار اول که قدم بخیر را خواندم گاهی آن قدر درگیر معنی کلمات در پاورقی و لهجه ها می شدم که  رشته ی داستان در ذهنم سست می شد . دست آخر کتاب را خواندم و تمام کردم ، اما می دانستم یک جای کار می لنگد و این قدم بخیر نبود که من خواندم .
تا این که مدتی پیش "عزاداران بَیَل " ؛ که من خودم شاهکار ساعدی می دانمش ؛ را خواندم . نمیدانم تا حالا برایتان اتفاق افتاده که فیلمی یا سریالی بسیار پرکشش ببینید ، یا کتابی بسیار زیبا بخوانید و وقتی تمام شد ، هنوز در فضای آن باشید و به قول معروف دنبال بقیه اش بگردید ؟ خوب ، من دنبال بقیه ی عزاداران بیل بودم ، و ناگهان تصویر قدم بخیر در ذهنم روشن شد ..... باید دوباره آن را می خواندم . این بار بدون تُپُق زدن خواندم ، نرم و روان ، به همان نرمی و روانی قلم نویسنده ، و داستان ها در جانم نشست .  فکر کردم اگر یوسف علیخانی خود را ملزم به شناساندن گویش میلک نکرده بود حتما مادربزرگش خیلی پرطرفدار تر از حالا بود ، اما از طرفی هم فکر کردم شاید همین گویش ، کتاب را از سایر همردیف هایش متمایز کرده است و دلنشین .
ساعدی در عزاداران بیل ؛ که مفصل در موردش نوشته ام ؛ فضای روستایی را به تصویر می کشد که در نهایت از جزء به کل می رسد . خرافاتی که ساعدی مطرح می کند به واقع خرافه هستند و به غیر از داستان اول و صدای زنگوله ها که برای خواننده باورپذیر می شود ، همواره رنج ناشی از حضور خرافات در روستا خواننده را می آزارد .
اما در میلک خرافه ها واقعی هستند ! واقعا یه لنگ می آید و با گلپری خوش و بش می کند ، واقعا جنازه ای غیب می شود و این کار از هیچ چیزی جز کفتال پری بر نمی آید ، واقعا سمک ها دیکته می کنند و نویسنده می نویسد و باهاشان کل کل می کند و ...... 
و این است که " قدم بخیر مادربزرگ من بود " را  حالا نه در ژانر وحشت ؛ که اینجوری دیگر اغراق است ؛ اما می توان در دسته کتاب هایی قرار داد که خواندنش قادر است یک نموره دل آدم را بلرزاند .
از میان همه ی داستان ها "رعنا" را بیشتر از همه دوست داشتم ، آنقدر که دلم می خواهد می توانستم صوتی اش کنم . شاید یک روز آقای علیخانی اجازه داد و راهنماییم کرد تا این کار را بکنم .

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
اندوه بلژیک بی شک یک شاهکار بی بدیل ادبی است
اندوه بلژيك 
محمدرضاآزادی: اصولا وقتی من یک رمان خوب پیدا می کنم انگار گنج پیدا کرده ام. دیگر سر از پا نمی شناسم و تا کاملا نخوانمش حتی نمی خوابم. اصولا بهشت برای من یعنی یک کتابخانه بسیار بزرگ با همه داستانهای جهان که 24 ساعته در اختیار من باشد. آنوقت اگر از آسمان سنگ هم ببارد برای من بی اهمیت است.
کتاب فوق اثر نویسنده شهیر بلژیکی هوگو کلاوس (Hugo Claus) متولد سال 1929در بروژ و متوفی در سال 2008 در آنتورپ است . او شاعر، نمایشنامه نویس، نقاش و سرشناس ترین نویسنده بلژیکی در عرصه بین المللی است. او در طول زندگی 79 ساله پربارش هزاران شعر، دهها نمایشنامه و بیش از بیست رمان نگاشته است. اندوه بلژیک مهمترین اثردر سال 1983 منتشر شد و بسرعت به یکی از پرفروشترین آثار در آلمان، هلند و بلژیک بدل شد و بعد با ترجمه به زبانهای دیگر موجی از تحسین جهان و جوایز ادبی را نثار نویسنده اش کرد و در میان پرفروش ترین رمانهای اروپایی قرار گرفت.
این اثر یک رمان ادبی-تاریخی به زبان فلاندری گویشی از زبان هلندی که درباره یک دوره مهم تاریخی بلژیک بین سالهای 1939 تا 1947 یعنی دوران جنگ جهانی دوم و اشغال بلژیک است. قهرمان داستان پسری یازده ساله بنام لویی سیناوه است که تمام اتفاقات و حوادث را با زبانی شعرگون و تخیلی بدیع روایت می کند. این رمان بنوعی حدیث نفس خود نویسنده و روایت گر شخصیت و منش بلژیکی است. از این لحاظ میتوان آن را بار رمانهای مشهوری چون جنگ و صلح تولستوی و بینوایان ویکتور هوگو مقایسه کرد. نویسنده بسیار تحت تأثیر ناتور دشت سالینجر بوده و شخصیت اصلیش بسیار به هولدن کالفیلد قهرمان آن کتاب شبیه است اما رمان با وجود داشتن همان طنز نیش دار سالینجری در برخورد با خود شخصیت اصلی و جامعه اش بیشتر تغزلی است تا اجتماعی. نکته جالب بسیاری از رمانهای مشهور از این رمان گرفته تا طبل حلبی گونتر گراس، ناتور دشت سالینجر، شازده کوچولو اگزوپری و یا رمانهای دیکنز، فالکنر و اشتاین بک استفاده از یک کودک یا نوجوان در طول رمان برای روایت شرح زندگی خودش و یا جامعه اش است که با توجه به روح لطیف انسان در آن مقطع زندگی روایت را شیرین، رویایی و بلا اجبار شاعرانه می کند.
رمان اندوه بلژیک با توجه به خصوصیات فوق بیشک یک شاهکار بی بدیل ادبی است که بخوبی روح مردم بلژیک و قهرمان متفاوتش را به نمایش در می آید. لویی قهرمان است که بین شروشور جوانی، وجدان کاتولیکی و روحیه اسطوره گون حاکم بر فضای زمانیش درگیر است و مرتب گفتگویی ذهنی در او شکل می گیرد. کتاب بسیار به فرهنگ محلی فلاندر و بلژیک و آموزه های کاتولیکی ارجاع می کند. این همه توجه به فرهنگ محلی و بومی و گفتگوی دورنی را می توان در رمان طبل حلبی گراس هم مشاهده کرد.
رمان فوق که توسط سامگیس زندی ترجمه و توسط نشر آموت منتشر شده یک رمان زیبا و دل انگیز است که وقتی آن را دست می گیرید نمی توانید تا پایانش ان را زمین گزارید.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نمايشگاه كتاب اصفهان
صبح جمعه راهي اصفهان مي شويم تا ظهر غرفه نشر آموت رو در نمايشگاه كتاب اصفهان تحويل بگيريم و غرفه آرايي كنيم.
نمايشگاه كتاب اصفهان از شنبه 15 شهريور تا جمعه 20 شهريور.
براي بار دوم است كه نشر آموت در نمايشگاه كتاب اصفهان شركت مي كند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
حالا روزگار تفنگ است!
خبرگزاری فارس: حالا روزگار تفنگ است!/ دلاوری‌های مردم جنوب به یاد رئیسعلی دلواری 
«زن چت شده؟ نمی‌توانم بدبختی مردم را ببینم! حالا روزگار تفنگ است، اگر تفنگ را دوست دارم برای این است که دردی از مردم را دوا کنم.»
خبرگزاری فارس - گروه کتاب و ادبیات: مقاومت مردم دلیر خطه ایران زمین در برابر متجاوز ریشه در فرهنگ و تمدن این مردمان دارد و تاریخ این سرزمین مملو از رشادت‌ها و ایستادگی‌های این مردم در برابر متجاوز و زروگویان است. ایستادگی در برهه‌های مختلف زمانی نشان از آن دارد که ایرانی با تمام سختی‌ها به خاطر ناموس و میهن از پای نخواهد نشست تا دشمن را به سزای عملش برساند.
جنگ هشت ساله تحمیلی عراق علیه ایران در دهه شصت شمسی یکی از درخشان‌ترین نمونه‌های ایستادگی فرزندان ایران در برابر دشمن است که صفحه‌ای درخشان در تاریخ این سرزمین رقم زد. هجوم نیروهای متفقین در جریان جنگ جهانی دوم از شمال و جنوب به خاک ایران، و مقاومت نیروهای مردمی در برابر هجوم بیگانه یکی از دیگر از برهه‌های تاریخ ساز در تاریخ این سرزمین است. حضور نیروهای انگلیسی در جنوب ایران و با توجه به غیرت‌مند بودن ایرانی‌ها رشادت‌ها و حماسه‌های بسیاری را رقم زد که نقل هرکدام، ساعت‌ها فرصت و زمان می‌طلبد.
12 شهریور روز شهادت رئیسعلی دلواری است و به همین مناسبت روز مبارزه با استعمار انگلیس نام گرفته است یکی از فرصت‌هایی است تا تاریخ مقاومت مردم ایران در برابر انگلیسی‌ها مرور شود تا عموم با این رویداد مهم در تاریخ این سرزمین آشنا شوند.
کتاب «روزگار تفنگ» به قلم حبیب خدادادزاده، داستان مقاومت مردم دزفول در برابر هجوم انگلیسی‌ها را روایت می‌کند. موضوعی که شاید کمتر دستمایه خلق رمان شده و نویسندگان در پرداختن به این موضوع کمتر اهتمام داشته‌اند. مقاومت مردم جنوب در جریان هجوم‌های بسیار دشمن از طریق دریای جنوب (خلیج فارس) در ادوار گوناگون قابل توجه است و می‌طلبد تا نوسیندگان نسبت به این منطقه و حوادث تاریخی مردم این مناطق بیشتر توجه داشته باشند.
نعمت، شخصیت اصلی و کلیدی داستان است که نماد مقاومت مردمی در طول قصه است. وی که تفنگدار است و امنیت را در دوره‌ای در شهر برپا می‌کرده است پس از ازدواج تفنگ را زمین می گذارد و به کار مشغول می‌شود ولی با ورود نیروهای متجاوز به خاک کشور و زمانی که ناموس همشهریانش را در خطر می‌بیند تفنگ بدست می‌گیرد تا دوباره امنیت را به شهر برگرداند.
«ژنرال هنری (فرمانده نظامی متجاوز) که در برابر اعتراض روستایی‌ها طاقتش تمام شده بود می‌گوید: شما بهتر است از اینجا بروید و دیگر هم اینجا سر و کله‌تان پیدا نشود. به قول خودتان به مردم بگویید تعصب ناموسی نداشته باشند. باید خدا را شکر کنید که به جای ما چنگیزخان یا اسکندر اینجا نیستند.»
خواننده در کنار خط اصلی داستان که دلاوری‌های نعمت را روایت می‌کند با داستان‌های فرعی جذاب و نسبتا پرکششی روبرو است که به پیشبرد داستان و همراهی خواننده کمک می‌کند. هرچند در برخی بخش‌ها یک گسست میان روایت اصلی و روایت‌های فرعی بوجود می‌آید.
خیانت‌هایی که دشمنان بر این مردم تحمیل کرده‌اند بسیار شگفت‌آور است و این همان چیزی است که در این کتاب نیز بارها در موارد مختلف مورد اشاره قرار گرفته است. خرید گندم در فصل برداشت به چندین برابر و سپس سوزاندن آنها به منظور گرسنگی دادن به مردم یکی از موارد متعدد فشارهای اقتصادی بر مردم است.
متن داستان در برخی نقاط به خاطر استفاده و به کار بردن واژه‌های محلی (توسط نویسنده که خود اهل دزفول است) برای خواننده‌ای که نسبت به واژگان سایر مناطق آشنایی کمتری دارد کمی دشوار به نظر می‌رسد، که البته می‌توان با به کار بردن معنای واژگان در پاورقی و یا در انتهای کتاب این مشکل را در چاپ‌های بعد مرتفع نمود.
کتب «روزگار تفنگ» که اولین اثر بلند خدادادزاده است اثری قابل توجه است و برای اولین اثر می‌توان آن را کاری در خور توجه عنوان کرد و می‌توان از کنار برخی از کاستی‌های آن گذشت بعلاوه اینکه موضوع و مضمون انتخاب شده برای داستان یک موضوع بکر است که همین نکته اثر را خواندنی خواهد کرد.
در بخشی از این رمان می‌خوانیم: «زن چت شده؟ نمی‌توانم بدبختی مردم را ببینم! حالا روزگار تفنگ است، اگر تفنگ را دوست دارم برای این است که دردی از مردم را دوا کنم. فردا وقتی همه‌مان مُردیم وقتی داستانمان را گفتند می‌خواهی هوشنگ سرش را پایین بیندازد یا سرش را بالا بگیرد و بگوید من پسر نعمت هستم؟»
رمان «روزگار تفنگ» اثری است به قلم حبیب خدادادزاده، که نشر آموت آن را منتشر نموده است. این رمان در 272 صفحه و با قیمت 15000 تومان در چاپ اول در 1000 نسخه روانه بازار نشر شده است.
گروه کتاب و ادبیات خبرگزاری در راستای معرفی کتاب و ترویج فرهنگ مطالعه در پایان هفته اقدام به معرفی کتاب می‌نماید تا مخاطبان خود را در گرایش به مطالعه بیشتر ترغیب نماید.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پرفسوری با حافظه 80 دقیقه ای
پرفسوری با حافظه 80 دقیقه ای 
خدمتکار و پروفسور
نویسنده: یوکو اوگاوا
ترجمه: کیهان بهمنی
نشر آموت، چاپ سوم زمستان ۱۳۹۲
۲۴۸ صفحه، ۱۲۰۰۰ تومان
فروشگاه اینترنتی شهر کتاب، این کتاب را تا یک هفته پس از معرفی، با ۱۰% تخفیف ویژه عرضه می‌کند، در صورت تمایل اینجا کلیک کنید.
****
سايت الف: رمانی که یک میلیون نسخه از آن در یک ماه به فروش رفته، فی‌نفسه باید کار ویژه‌ای باشد؛ به‌خصوص وقتی که نه با یک رمان عاشقانه عامه‌پسند طرف باشیم و نه یک رمان حادثه‌ای با چاشنی اروتیسم و از این‌ دست جذابیت‌های کاذب.
البته اشتباه نکنید این میلیون نسخه در  طول یک ماه، ربطی به ایران ندارد؛ هرچند بعید می‌دانم (غیر از کتب مذهبی یا چند اثر شعر کلاسیک) کتابی در ایران بوده که از آغازِ راه افتادن صنعت چاپ تاکنون سرجمع یک‌میلیون نسخه فروش رفته باشد. اما در ژاپن این اتفاق می‌افتد، نه یک‌میلیون که پنجاه میلیون نسخه از یک رمان به‌نام خدمتکار پروفسور می‌تواند در مدتی زمان نه خیلی طولانی به فروش برسد. با این قیاس چندان دشوار نیست فهم اینکه چرا ژاپنی آنجایند و ما اینجا!
اما ماجرای این رمان چیست که تقریبا از هر چهار نفر ژاپنی یک نفر آن را خریده است. برخلاف تصور ما این رمان نه‌تنها داستان پرفرازونشیبی ندارد؛ بلکه برعکس ظاهر ماجرا خیلی هم ساده است و اتفاقاً ویژگی رمان هم همین است که از این المان‌های ساده که به‌ظاهر پتانسیل جذابیت بالایی ندارند، اثر جذابی تدارک دیده. به این مجموعه اضافه کنید سایه حضور ریاضی و کمیت‌های برخاسته از آن‌ را که حوزه خشک و غیر منعطفی به نظر می‌رسد، اما نویسنده آن‌ها را چنان ورز داده و در تاروپود رمان به کار گرفته که به یکی از عناصر جذابیت اثر بدل شده است.
یک خدمتکار، یک پسربچه و یک پرفسور ریاضی شخصیت‌ها اصلی این رمان هستند. شاید ابتدا تصور کنیم یک پرفسور ریاضی احتمال باید آدم خشک و کسل‌کننده‌ای باشد. مردی ۶۴ ساله و عاشق اعداد، استاد دانشگاه و متخصص نظریه اعداد و ریاضیات محض ... اما نویسنده آن‌قدر هوشمند هست که با یک ویژگی منحصربه‌فرد همه‌چیز را دگرگون کند و او را به آدمی جذاب بدل کند.
پرفسور به دلیل مشکلاتی حافظه‌ای هشتاد دقیقه‌ای دارد! بنابراین مدام احساس می‌کند که برای نخستین بار است که خدمتکارش را دیده و این موتیف تکرارشونده جذابیت خاصی به رابطه خدمتکار و پرفسور می‌دهد. البته تحمل چنین شخصیتی آسان نیست به همین خاطر ۹ خدمتکار قبلی پا به فرار گذاشته‌اند. پرفسور همواره در حال نکته برداری از مسائلی است که در لحظه‌ای به ذهنش خطور می‌کند و همین باعث شده که سر و وضع عجیبی برایش درست شود، چون تمام هیکلش را تکه کاغذهایی پوشانده که برای فراموش نکردن نکات تازه به لباسش سنجاق شده‌اند.
اما خدمتکار از دل این بی‌نظمی به جستجوی نظمی تازه برای زندگی پرفسور می‌گردد، با این تمهید نه‌تنها تمام پیش‌فرض‌های خواننده درباره چنین آدمی به هم می‌ریزد بلکه درک جزییات تازه درباره او و همچنین ریزه‌کاری‌های رابطه‌اش با خدمتکار تازه نیز به عاملی برای همراهی کردن با این رمان بدل می‌شود.
همچنین باید به استفاده خلاقانه نویسنده از ریاضی در بطن رمان به‌عنوان عاملی جذابیت دهنده اشاره کرد، درحالی‌که آن‌هم در ابتدا می‌تواند دافعه برانگیز به نظر برسد. ریاضیات در این رمان حضوری ملموس دارد، اما نه به شکلی خشک بلکه به‌عنوان یکی از مهم‌ترین بداعت‌های مضمونی آن در تار پود داستان تنیده شده و بازتاب‌دهنده روح حاکم بر آن است.
خدمتکار و پرفسور اثری‌ست خوش‌خوان که با وجود جزییات فراوانش روایتی روان دارد که می‌تواند طیف‌های مختلفی از خوانندگان را جذوب کند. این کتاب می تواند خواننده را به ریاضی علاقه‌مند کند، خواننده علاقه‌مند به ریاضی را مجذوب کند، و در عین حال برای کسانی که از ریاضی متنفرند، آزاردهنده نباشد.
یوکو اوگاوا به سال ۱۹۶۲ متولدشده و در ژاپن چهره‌ای شناخته‌شده است. او در سال ۱۹۹۰ موفق به دریافت جایزه‌ی آکوتاگاوا شد که باارزش‌ترین جایزه‌ی ادبی برای نویسندگان جوان است. تاکنون بیش از سی رمان منتشر کرده است. اوگاوا این رمان را در سال ۲۰۰۴ نوشت که با تیراژ بیش از ۵۰ میلیون مبدل به پرفروش‌ترین کتاب سال ژاپن شد. فیلمی سینمایی با عنوان پرفسور و معادله محبوبش توسط تاکاشی کویزومی براساس این رمان ساخته‌شده است، همچنین یک فیلم داستانی و یک برنامه‌ی رادیویی و نهایتاً کتابی مصور نیز با اقتباس از پرفسور و خدمتکار به مخاطبان عرضه شده که نشان از توفیق و محبوبیت این رمان دارد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
رونمايي رمان "طلسم دلداده" نوشته ي "م. آرام" در مرودشت
http://aamout.persiangig.com/image/00-ketab/telesm-marvdasht-s.jpg
عكس در سايز بزرگ ... اينجا

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
سفري به گذشته هاي دور
http://www.honaronline.ir/Image/News/2014/8/47657_635441356003664007_s.jpg 
اسعد كرم ويسه (روزنامه ایران): «منم تنديس تنهايي» نوشته فرح فرسار از کتاب هاي جديدي است که نشر آموت منتشر کرده است؛ رماني خوشخوان، با نثري روان، ساده و تقريباً عامه پسند که براي اکثر مخاطبان قابل درک است. به لحاظ روايتي، اين اثر از زاويه ديد سوم شخص (داناي کل) تبعيت مي کند، اما اين راوي داناي کل بارها به ذهن شخصيت اصلي نقب زده و از پشت چشم هاي او به دنياي اطراف مي نگرد. شخصيت اصلي زني به نام نسرين است که در کنش و واکنش نسبت به زمان و مکان (محيط و جغرافياي واقعي) شخصيت پردازي مي شود. بنيان هاي ساخت اين شخصيت همچنان که اشاره شد، متاثر از فضا و محيط شکل مي يابد و سپس با خاطرات و نوستالژي جان مي گيرد و با مخاطب همذات پنداري مي کند.
    متاثر شدن شخصيت از محيط در همان ابتداي رمان مشهود است، او در حالي که در زمان حال در جاده چالوس مشغول رانندگي است، به خاطرات کودکي اش بر مي گردد. سپس راوي همچون کسي که سال هاست جايي را نديده است، روي مناطق و محله ها دقت مي کند. ابتدا از جاده چالوس نام مي برد، سپس به شکلي دنباله دار در هر سطر و پاراگراف مکان هاي ديگر را مي آورد. «پورکان»، «آبشار هفت چشمه»، «تونل شماره پنج و هفت»، آستارا، «پل خواب» و... مکان هايي هستند که در ذهن نسرين برجسته مي شوند و راوي هم با نوستالژي خاصي از آنها اسم مي برد، تا اينکه شخصيت اصلي ماجرا بعد از پل خواب، به امامزاده هارون مي رسد. اينجاست که دليل تمرکز راوي روي مکان ها و عينيت بخشي به آنها مشخص مي شود: «بعد از پل خواب، امامزاده هارون را ديد، ساعتي را در آنجا گذراند. خوشحال بود که بعد از 30 سال بيرون از ايران بودن، هنوز اعتقاداتش را از دست نداده است - صفحه 9»
    راوي در همين جاي قصه به فکر توجيه شخصيتي است که به شکلي خاطره انگيز به رمان «منم تنديس تنهايي» آورده است: در واقع اين توجيه نوعي حواس جمعي نويسنده و غافل نشدنش از ساختار علي و معلولي قصه است، به راستي چه دليلي دارد يک شخصيت داستاني اين قدر به قول معروف «چارچشمي» به کوه و دشت و طبيعت و مکان ها دقت کند، در حالي که آدم هاي ديگر بي تفاوت از کنار رودخانه، پل و آبشار مي گذرند؟
     اين حس خوب ديدن تنها براي انساني توجيه پذير است که مدتي از محيط دور بوده است. بنابراين، نسرين با دقتي صدچندان محيط را نه نگريستن، بلکه مي کاود و در آن دقت مي کند. با اين حال نسرين 56 ساله پس از 30 سال دوري از وطن باز به زادگاه خود بر مي گردد و آن طوري که راوي داستان با افسوس آن روايت مي کند، همه به او مي گفتند 56 سالگي سني نيست، هنوز ميانسالي است ولي نسرين سال ها بود که احساس مي کرد پير شده و حرکات و رفتارش مانند پيرزن ها شده بود.
    رمان «منم تنديس تنهايي» به شکل صندوقچه پر از خاطره است. بازگشت به دنياي گذشته هاي دور، دعواي خانوادگي قديمي سر تقسيم ارث و ميراث، جست و جوي فرزند و... رشته حوادثي است که همچون اسرار درون اين صندوقچه پرخاطره را در هم تنيده است.رشته اي کنار مي رود و براي مادر (نسرين) يکي يکي فرزندانش پيدا مي شوند. طاهره، نياز، بهمن، ندا و آراز خودي نشان مي دهند و در نهايت نريمان پسر 37 ساله اش که در قامت پزشکي شريف، روزگار را با خدمت به مردم مي گذراند و به قول «عادله قاسمي» منشي او، فردي بي نظير است: «آقاي دکتر حرف نداره، از هر لحاظ حرف اول رو مي زنند. همه مريض ها ازش راضي هستن. خيلي مهربونه و با جان و دل به همه مريض ها مي رسه - صفحه 221»
    روايت زنانه رمان در جاهايي هم به دليل دوري نسرين از خانواده و محيط نوستالژيک رنگ و بوي عاطفي و پرسوز و گداز به خود مي گيرد و حتي تا مرز ملودرام هاي هندي پيش مي رود. با اين حال «منم تنديس تنهايي» با داستاني پرکشش و نثري روان، مخاطب را تا پايان ماجرا با خود همراه مي کند.
روزنامه ايران، شماره 5724 به تاريخ 1/6/93، صفحه 8 (فرهنگ و هنر)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com