نمايشگاه هاي كتاب استاني

نهمين نمايشگاه استاني را هم پشت سر گذاشتيم
تا اينجاي كار ترتيب استقبال چنين بوده است:
1: شيراز
2: كرمان
3: رشت
4: مشهد
5: كرمانشاه
6: تبريز
7: اصفهان
8: همدان
9: اردبيل

به اميد خدا اين چند تا نمايشگاه را هم خواهيم بود:
خوزستان (اهواز): از 23 تا 29 آذر
بوشهر: از 3 تا 9 دي
هرمزگان (بندرعباس): 13 تا 19 دي
مازندران (ساري): 8 تا 14 بهمن
سيستان و بلوچستان (زاهدان): از 23 تا 29 بهمن
قزوين: 2 تا 8 اسفند

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
عشق و سیاست به‌هم بافته شده
http://www.ibna.ir/images/docs/000152/n00152182-b.jpg  حمیده جاهد: رمان صخره‌های شیشه‌ای، کتابی است که نمی‌توان نام عامه پسند بر آن گذاشت. در این کتاب مقوله عشق و سیاست به‌هم بافته شده است. دو شخصیت اصلی هر دو خسته و درمانده از زندگی هستند، یکی از زندگی زناشویی و دیگری از زندگی سیاسی. درباره مسائل زنان در دهه‌های پیش از انقلاب همراه با ذهنیت زن ایرانی و شرقی؛ در بر گیرنده قشرهای مختلف می‌شود. جوانان پیش از انقلاب و تجدید خاطره برای آنها و جوانان پس از انقلاب و لمس جریانات آن زمان؛ دختری به‌نام مینا واثقیان که در گروه مقابل او را مین ایثاق می‌خواندند و در بیشتر رمان از او به نام مین یا زن نام برده می‌شود، کسی که پایبند ایدئولوژی سیاسی‌اش بوده و هنوز هم آرمان‌های اسلامی‌اش را دنبال می‌کند. فرزین محمدی یک دانشجوی مارکسیست لنینیست؛. فردی که با از هم پاشیدن گروه به تمام تفکراتش پشت پا می‌زند و دیگر از آن سینه چاک دادن‌ها اثری در او دیده نمی‌شود، یک اجتماع گریز.
داستان فضایی سنگین دارد و در کنار آن عشقی عمیق و باوقار. زن مطلقه است و از همسر خیانتکارش جدا شده و از سوی دخترش مورد بی‌اعتنایی قرار گرفته، همان دختری که زن تنها به خاطر او زندگی را تحمل کرده بود زنی که در زندگی اجتماعی‌اش یک بانوی موفق به تمام معنا بوده اما در زندگی شخصی‌اش موفقیتی کسب نکرده. مرد داستان با دیداری اتفاقی، عشق قدیمی‌اش شعله می‌کشد. داستان مرور اتفاقات سیاسی، مناظرات، توطئه‌های چریک‌های ضد انقلاب است. قلم نویسنده احساس قلبی و صداقت‌اش را بخوبی برای خواننده تشریح می‌کند و به شخصیت کاراکترهایش شکل می‌دهد و آنچنان آنها را بیان می‌کند که خواننده می‌تواند خود را در آن حال و هوا قرار دهد. افراد به خاطر گذشته ننگین مرد، حس‌اش را چه کلامی و چه حقوقی زیر سؤال می‌برند که این کارش به‌خاطر مقاصد شوم و انتقام است.
در بعضی قسمت‌ها گفت‌و‌گوها طولانی و سیاسی است و جایی با گفت‌‌و‌گوی متکلم وحده همراه است- گرچه کل داستان سوم شخص است- که باز هم شرح وقایع سیاسی است. این تکیه بیش از اندازه به وقایع سیاسی خود می‌تواند یکی از مشکلاتی باشد که خواننده را درگیر می‌کند. داستان آکنده از شکی مداوم است، شک و شبهه، یقین و باور جزء جدایی ناپذیر رمان است. زمانی خواننده به عشق مرد شک می‌کند یا کاملاً به عشق عمیق او یقین پیدا می‌کند که پایانی روشن و واضح داشته باشد و ذهن خواننده را درگیر خود نکند. نتیجه‌گیری دست خواننده است. نویسنده نتیجه‌گیری نهایی را نیز به عهده خواننده می‌گذارد و اینکه ذهنش چه چیز را انتخاب می‌کند، حقیقت یا خیال را.در این رمان مناظرات و نوع حرکات گروه‌های پیش از انقلاب تشریح شده است. نامی که برای این داستان برگزیده شده با حال و هوای داستان بخوبی همپوشانی دارد و بسیار زیرکانه است؛ دو فردی که زمانی در مبارزات مانند صخره سخت بودند اما با مرور زمان با کوچک‌ترین تلنگری درهم می‌شکنند.
خانم منیرالسادات موسوی نویسنده پرکاری است که کتاب‌های «لطفاً پنجره را ببندید» سال90  و «اشک رودخانه» سال91 و «صعود با فرمانده» سال91 را به رشته تحریر درآورده. کتاب «عشق و جنگ» در سال86 برنده جایزه کتاب فصل و انجمن ادبی فردا، کتاب «پرستوهای بی‌قرار» در سال87 برگزیده جایزه ادبی یوسف، داستان کوتاه «جنگ و عشق» برنده جایزه دهمین دوره شهید غنی‌پور را در کارنامه خود دارد. رمان صخره‌های شیشه‌ای نوشته منیرالسادات موسوی توسط نشر آموت به چاپ رسیده است

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگو با مريلين رابينسون
مریلی رابینسون 
مجله ماندگار/ گفت‌وگوی نشریه تلگراف با مریلین رابینسون2 ( نویسنده برنده جایزه پولیتزر) مصاحبه کننده: جین مالکرینز1: مریلین رابینسون به عنوان یکی از بهترین نویسنده‌های هم نسلش که از میان طرفداران او می‌توان به باراک اوباما اشاره کرد، می‌گوید در نوشتن عجله نمی‌کند و از مباحثه خجالت نمی‌کشد.
می‌گوید: «ابتدا فکر می‌کردم رمان خانه‌داری، آن قدر خصوصی است که نمی‌توانم چاپش کنم. امید چندانی به انتشار گیلیاد هم نداشتم،اگر پیش ناشرم می‌رفتم و می‌گفتم، من یک ایده ناب در مورد کشیشی دارم که در سال 1956 در آیووا دارد می‌میرد...» او می‌خندید. رابینسون ادامه می‌دهد: «به این ترتیب وقتی می‌بینید از داستان‌هایی که فکر می‌کنید چندان خواننده ندارند، این همه استقبال می‌شود و طرفدار پیدا می‌کند خیلی خوشحال می‌شوید.»
رمان‌های رابینسون، نه تنها مورد اسقبال قرار گرفته‌اند بلکه اولین رمانش، خانه‌داری که در سال 1981 به چاپ رسید در فهرست نهایی جایزه پولیتزر قرار گرفت؛ 24 سال بعد دومین رمانش، گیلیاد برنده جایزه پولیتزر شد و سومین رمان او، خانه جایزه اورنج 2009 را برایش به ارمغان آورد.
داستان عمیق و پیچیده همه این کتاب‌ها مربوط به دهه 1950 و در مورد ایمان، خانواده، تنهایی و پیری است. کتاب‌های رابینسون آسان‌خوان نیستند. خودش می‌گوید: «امیدوارم خواننده‌هایم هرگز مرا پرافاده تلقی نکرده باشند. به نظر من آدم باید طوری بنویسد که گویی کسانی که از تو باهوش‌ترند آن را خواهند خواند، در دنیا افراد باهوش بسیارند.»
داستان‌های گیلیاد و خانه هر دو در شهر خیالی گیلیاد در آیووا اتفاق می‌افتند و شخصیت‌های هر دو داستان یکی هستند ولی داستان‌ها از هم مجزا و مستقل‌اند. می‌توان گفت این دو کتاب در یک راستا هستند، نه به دنبال هم. گیلیاد شرح مفصل خاطرات کشیش 77 ساله، جان ایمز است که به دلیل بیماری،آخرین روزهای عمرش را سپری می‌کند. او خاطراتش را برای پسر هفت ساله‌اش می‌نویسد که هرگز بزرگ شدنش را نخواهد دید.
خانه، در مورد به خانه برگشتن جک، پسر ناخلف کشیش رابرت بوتون، دوست سالیان سال جان ایمز است. حالا رابینسون یک بار دیگر به رمان گیلیادش برمی‌گردد، آن هم با نوشتن رمان لی‌لا که همسر دوم و جوان جان ایمز است؛ زنی فقیر، کم‌سواد با گذشته‌ای ناخوشایند که ایمز پیر در کنار او از تنهایی رهایی می‌یابد.
با این که بسیاری- از جمله باراک اوباما- رابینسون را در میان هم‌عصران خود یکی از نویسنده‌های پیشرو به شمار می‌آورند اما او آثار زیادی ندارد. در طول 33 سال،لی‌لا چهارمین رمانش محسوب می‌شود. او لبخند معناداری می‌زند و می‌گوید: «من از وقتم استفاده کرده‌ام. نمی‌خواهم از خودم تعریف کنم اما واقعاً دلم نمی‌خواهد کتاب‌های بدی بنویسم. ترجیح می‌دهم کم سر و صدا اما خوش سلیقه باشم.»
خانه داري 
در خلال این سال‌ها او مشغول تدریس نگارش خلاق و نوشتن مقالات سیاسی و فلسفی در دانشگاه آیووا بوده است.
رابینسون می‌گوید نمی‌تواند به زور رمان بنویسد، رمان باید خودش به سراغ او بیاید. «دلیل این که گیلیاد را نوشتم این بود که صدای ایمز را در ذهنم می‌شنیدم. صدایش از آغاز بسیار واضح بود و من احساس می‌کردم این شخصیت را می‌شناسم. ما کتاب‌های زیادی از این قبیل خوانده بودیم.» سپس با نوشتن خانه، دوباره به همان دنیا برمی‌گردد. «بعد از این که رمان یا داستانی را می نویسم دلم برای شخصیت‌های آن تنگ می‌شود. احساس ماتم‌زدگی می‌کنم.»
مریلین برای نوشتن سومین رمان ملازم گیلیاد و خانه طرحی در سر نداشت تا این که لی‌لا شروع به صحبت با او کرد. لی‌لا خود نیرویی وحشی و مهار نشده است اما مانند بقیه رمان‌های رابینسون، این درام هم توفانی و پر هیاهو نیست بلکه حول و حوش جزئیات زندگی روزانه می‌چرخد. «نمی دانم این کلیشه‌ها را چه کسی اختراع می‌کند که می‌گویند باید قاعده‌ خاصی را دنبال کنی یا اولین جمله باید طوری باشد که خواننده را جذب کند. این مثل سم است. خیلی از اوقاتی را که درس می‌دادم در واقع صرف زدودن این قواعد از ذهن دانشجوها می کردم.»
مریلین با این که به دلیل مشغولیت بسیار، بیشتر مصاحبه‌ها را رد می کند اما من به خانه تابستانی‌اش آمده‌ام و با دیدن منظره دریاچه و گرمی و بی پیرایگی او اضطرابم را فراموش کردم. او شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: «هر از گاهی سر بلند می‌کنم و به خود می‌گویم، آن بیرون یک دنیا زندگی جاری است. من مسائل سیاسی روز را دنبال می‌کنم اما به انزوا عادت کرده‌ام و همین طور به کتاب و نوشتن و گوش دادن به صداهایی که در سرم می‌گذرد. حالا دیگر برایم عادی شده است.»
http://www.ibna.ir/images/docs/000129/n00129933-b.jpg 
روی میزش یک نسخه انجیل، یک سری دست نوشته و یک لپ تاپ قرار دارد. می‌گوید: «موقع نوشته رمان خانه هم با دست می‌نوشتم هم با کامپیوتر. اما لی‌لا فقط بچه کامپیوتری است!»
رابینسون را عموماً نویسنده‌ای مذهبی می‌پندارند اما خود این را رد می‌کند. «هر چیزی که با اشتیاق و دقت نوشته شود، فارغ از آن که نویسنده بخواهد یا نخواهد، می تواند با هر تعریفی از مذهب جور درآید.» این گفته اوست اما کتاب‌هایش غالباً تحت تأثیر ایمان قوی و رویکردی هوشمندانه و ظریف به سوی خداشناسی هستند.
در کتاب خانه و گیلیاد، ایمز و بوتون و جک در مورد سرنوشت از پیش تعیین شده ( تقدیر) بحث می‌کنند، موضوعی که چندان در رمان‌های مدرن به آن نمی‌پردازند. رابینسون با خنده می‌گوید: «نه، من از همه ابزار کمک می‌گیرم.» او کلوین‌گراست با این همه خود معتقد است کالوانیسم را به درستی تعریف نکرده‌اند. «موضوع تقدیر در خداشناسی مسیحی تقریباً جهانی است و این باور که تقدیر به سنن خاصی مربوط می‌شود، حاصل ستیز و مجادله‌ای مشخص است.»
رابینسون چنان فصیح و شیوا می‌نویسد که به نظر می‌آید عبارات وزینی را که به کار می‌برد بدون هیچ بازنگری از ذهنش جاری می‌شوند. تعجب نمی‌کنم وقتی می‌شنوم که کارهایش را چندان بازنویسی نمی‌کند. بسیار موشکافانه می‌نویسد و البته صحبت می‌کند. «مباحث قدیمی مدام سخت‌تر می‌شوند، طوری که باعث می‌شود نا به هنجار به نظر بیایند. آن وقت آموزه‌هایشان انعطاف‌ناپذیدتر می‌شوند و از گفتن نمی‌دانیم ابا دارند هر چند که این پاسخ بسیار هوشمندانه است.»
رابینسون پر از شور و احساس و بدون تعصب از پایه‌های بنیادین مسیحیت در مورد بردباری، محبت و بخشش طرفداری می‌کند و با محافظه‌گرایان تندروی مسیحی در آمریکا مخالفت می‌کند. او سر تکان می‌دهد و می‌گوید: «این گروه بسیار ناراحتم می‌کنند. متنفرم که آن را محافظه‌کاری بنامم چون آن‌ها از هیچ چیز محافظت نمی‌کنند. فقط ادعای بیش از حد وطن پرستی یا چیزی شبیه آن را دارند.»
«در انجیل مسائل پیچیده زیاد است اما مسائل ساده هم کم نیستند. من گرسنه بودم و تو مرا غذا دادی، من برهنه بودم و تو مرا لباس پوشاندی.این جریانات سختگیرانه بسیار آزاردهنده هستند و من آن‌ها را درک نمی‌کنم.»
همچنین از وارد شدن به بحث ساده‌انگارانه مذهب در برابر علم سرباز می‌زند. گاهی برای سرگرمی مطالبی در مورد کیهانشناسی و فیزیک کوآنتوم می‌خواند. «وقتی افراد سعی می‌کنند مذهب را کم‌اهمیت جلوه دهند، به نظر من دارند به مفهوم علم در قرن هجدهم اشاره می‌کنند. منظورم ریچارد داوکینز 3است که گفته‌ای دارد که من معنی‌اش را به درستی نمی‌فهمم.» در گذشته هم رابینسون او را «متخصص انسان‌شناسی حیوانی» لقب داده بود. می‌گوید: «نگرش «ما در برابر آ‌‌ن‌ها» از بین بردن وحشتناک کل فرهنگ است.»
رابینسون در سندپوینت آیداهو بزرگ شده است. پدرش در کار تجارت الوار بود. خانواده‌اش با این که چندان مذهبی نبود اما به گفته خودش، در مورد آنچه بر زبان می‌آمد بسیار تعصب داشت. «اگر دلزده بودی یا حرفی زننده می‌زدی یا ناشکری می‌کردی فوراً به تو تذکر می‌دادند.»
« فکر می‌کنم کودکی‌ام به من یاد داد که نسبت به زبان، آگاهانه رفتار کنم. پیش از آن که هیچ بینشی در مورد نویسندگان حرفه‌ای داشته باشم به نوشتن علاقه‌مند بودم. فقط برای لذت بردن می‌نوشتم. این شعرهای کوچک نازیبا که فراوان گفته‌ام حاصل آن است.» برادر مریلین، دیوید سامرز4، دو سال از او بزرگتر و استاد دانشگاه هنر ویرجینیا است و مریلین به شوخی می‌گوید: «او از من بیشتر کتاب چاپ کرده است.»
وقتی به کالج پمبروک5، کالج زنان در دانشگاه براون رود آیلند می رفت کلیسا رفتن را آغاز کرد. با اینکه کلاس‌های دانشگاه مختلط بود اما به زنان جوان «مهارت‌های زندگی» را مانند زمان مدرسه یاد می‌دادند. «چطور چمدانت را در طبقه مخصوص در کابین قطار بگذاری، چطور وقتی یک دستت پر است، پالتو و چمدانت را با هم در دست دیگرت بگیری، نمک و فلفل را از هم جدا نکنی.»
گیلیاد 
من گیج می‌شوم و او توضیح می دهد. «وقتی کسی از شما نمک می‌خواهد، نباید فقط نمکدان را به او بدهید بلکه باید نمک و فلفل را با هم بدهید.» من برای ندانستن آداب معاشرت از او عذرخواهی می‌کنم و او با لبخند پاسخ می‌دهد: «خب، تو که در دهه 1960 در پراویدنس6 نبودی!»
با این که رابینسون، آن آدم جدی و خشکی نیست که من از مصاحبه با او واهمه داشتم– و خیلی هم راحت می خندد و متواضع، صمیمی و شوخ طبع است- اما بدون تردید از هوشی برخوردار است که انسان یکه می‌خورد. بعد از کالج براون، به دانشگاه واشنگتن در سیاتل می رود و دکترایش را در مورد هنری ششم، قسمت دوم (نمایشنامه‌ای اثر شکسپیر) می گیرد زیرا فکر می‌کند بسیاری از دانشجویان آن دوره تعبیر اشتباهی از شکسپیر داشته‌اند. «من مثل همیشه نظر مخالف داشتم!»
رابینسون که با داشتن دو پسر از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کند چندان مایل نیست در مورد زندگی خصوصی‌اش حرف بزند، فقط می‌گوید همسرش دانشگاهی بوده است. اواخر دوره تاچر، مریلین رابینسون یک سالی را در دانشگاه کنت درس داد و همین باعث شد برای نوشتن مشهورترین مقاله دنباله‌دارش یعنی سرزمین مادری: بریتانیا، دولتی که مسئول رفاه همگانی و آلودگی هسته‌ای است، انگیزه پیدا کند.
این مقاله که در سال 1989 به چاپ رسیده است، از صنعت مبتنی بر نیروی هسته‌ای بریتانیا و ریختن زباله‌های سمی در اطراف سلافیلد7 انتقاد می کند. این مقاله نه تنها باعث شد دولت بریتانیا دست به کار شود بلکه صلح سبز، سازمان وابسته به محیط زیست جهانی را که رابینسون ادعا کرده بود در این مورد ناکارآمد بوده است به چالش کشید. صلح سبز از او به دلیل افترا شکایت کرد. رابینسون از تغییر دادن بخش‌های مقاله سر باز زد و نتیجه این شد که کتاب هرگز در بریتانیا به چاپ نرسید.
البته فقط صنعت هسته‌ای بریتانیا نبود که او را وحشت‌زده کرد بلکه رابینسون همچنین به فقدان استقلال محلی چه از نظر سیاسی و چه اقتصادی اعتراض کرد. او معتقد بود چنین کمبودی مانع مقاومت سازماندهی شده در برابر وضعیت سلافیلد می شود. «وقتی آنجا بودم متوجه ساختار طبقاتی آشکار و ملموسی شدم که به نوعی هولناک بود. کافی است پنج دقیقه آن جا باشید آن وقت می‌فهمید که انسان‌های باهوش زیادی در شرایطی گیر افتاده‌اند که اصلاً شایسته‌شان نیست.»
تعداد زیادی از دانشجویان مریلین رابینسون در آیووا مهاجر یا فرزندان مهاجرین هستند. «آن‌ها اغلب از مناطق جنگ‌زده یا مناطق فقیر یا خدا می‌داند از کجاها می‌آیند. تنها چیزی که نیاز دارند کمی روشنایی است و داشتن فرصتی هر چند اندک. آن وقت ناگهان کاری می‌کنند که از ارزش والایی در دنیا برخوردار است. آیا باید به این گیاهان آب بدهیم یا بگذاریم پژمرده شوند؟»
دو دهه پیش، وقتی پسرانش نوجوان بودند سمت تدریس در دانشگاه آیووا را پذیرفت و از آن موقع در آن‌جا زندگی می‌کند. یکی از پسرانش در آیووا سه ساختمان آن طرف‌تر از خانه او زندگی می‌کند و کارش تحقیق در مورد سرطان برای مؤسسات بهداشت و سلامت است. او با یکی از شاگردان رابینسون، رمان نویسی بلندپرواز ازدواج کرده است.
روز بعد از مصاحبه، قرار است پسر دیگرش با همسر و دختر شش ساله‌اش از کالیفرنیا به دیدنش بیایند. او به بچه‌هایی درس می‌دهد که مشکل یادگیری دارند. رابینسون می‌گوید: «یکی از دلایل تقسیم این خانه ( طبقه بالا و پایین که هر دو مستقل‌اند) این است که آن‌ها بتوانند اینجا بیایند و من همچنان بتوانم کار کنم. اما آن قدر سرگرم آن‌ ها می‌شوم که نمی‌توانم کار زیادی انجام دهم.»
آیا او هیچ وقت کار را تعطیل می‌کند؟ «نمی توانم زیر بار تعطیل کردن کار بروم.» او با وحشت فریاد می‌زند و می‌گوید: «آن صحنه از رمان جورج اورول یادتان می‌آید که موش یا چیزی شبیه آن آمده بود؟» اشاره او به اتاق 101 در رمان 1984 است8. «اگر دست از کار بکشم گویی همان صحنه را دیده‌ام!»
از او می‌پرسم آیا جوایز برایش مهم‌اند و رابینسون با غرور به جایزه پولیتزرش که روی لبه چوبی پنجره گذاشته اشاره می‌کند؛مدال کوچک اما سنگینی که به قول او وقتی نور آفتاب به آن می خورد رنگین کمانی در اتاق می‌پراکند.
« البته که برایم مهم‌اند، به نوعی به آدم اعتماد به نفس می‌دهند. اما گاهی از خودتان می‌پرسید این اعتماد به نفس تا چه حد در خور شماست. دنیای ادبیات روی بسیار خوشی به من نشان داده است اما در عین حال آن قدر تاریخ ادبیات می‌دانم که بفهمم این استقبال لزوماً به این معنا نیست که تو در دنیا کار مهمی انجام داده‌ای.»
به نظر می‌رسد تمام شهرت و جوایز دنیا نمی‌تواند شک ذاتی او به نویسندگی خودش را از بین ببرد. «باید یادتان باشد هیچ بعید نیست که بهترین رمان آمریکایی قرن بیست و یکم هم‌اکنون در جعبه کفشی در گوشه کمد کسی باشد و تا 50 سال دیگر کشف نشود.»

برگرفته از سایت:
http://www.telegraph.co.uk/culture/books/authorinterviews/11158670/Marilynne-Robinson-the-Pulitzer-Prize-winning-author-on-her-new-book.html



1 -Jane Mulkerrins
2 -Marilynne Robinson
آثار این نویسنده در ایران توسط مرجان محمدی و از سوی نشر آموت منتشر شده است.
3 - Richard Dawkins ازمنتقدان بزرگ آفرینش‌گرایی
4- David Summers
5 - Pembroke
6 - Providence مرکزایالت رودآیلند
7- Sellafieldسایتی مربوط به فعالیت‌های هسته‌ای درساحلی درکامبریای انگلیس
8 - اشاره به اتاق شکنجه در داستان اورول

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
جلسه نقد نيمه ناتمام در ساري
1-205.JPG 
ناهید گرامیان : کارگاه نقد داستان هم نگر ساری روز شنبه 26 مهر 93 جلسه ی نقد و بررسی رمان "نیمه ی ناتمام" از"نسرین قربانی" را با حضور نویسنده برگزار کرد. نخست ، حسین اعتمادزاده ، سرپرست کارگاه ضمن خوش آمد گوئی و تشکر از خانم قربانی ، برای آشنائی هر چه بیشتر ایشان ازفعالیت های کارگاه ، روند جلسات نقد را این گونه بیان کرد: حضور نویسنده در کارگاه نقد دو ویژگی دارد . اول این که با خواندن داستان به یافته های جدید می رسیم و به نویسنده می گوئیم که مخاطب داستانش را چگونه دید . آیا ارتباط برقرار کرد ؟ و دوم این که در حین نقد و بررسی پی می بریم که در بخش ساختار داستانی ، نویسنده چقدر در چید مان عناصر داستانی موفق بوده ؟ آیا توانسته همچون یک پازل ، تکه ها را خوب بچیند و اسکلت ساختمانی داستان را درست بنا کند ؟ زمانی که نقد می کنیم عادت نداریم به به و چه چه بگوئیم. کلی گوئی  و تعریف و تمجید متداول هم نداریم. سعی مان بر این است که نقطه قوت و نقطه ضعف اثر را بشناسیم . چرا که می خواهیم نویسنده در اثر بعدی اش ، موفق تر باشد تا بتواند در رساندن پیام اش به مخاطب توفیق بیشتری نصیب اش شود. بارها در این کارگاه و جاهای دیگر ، شاهد بودیم که نویسندگان نقد ها را پذیرفته و در کارهای بعدی شان به کار گرفتند. سخن را کوتاه می کنم و از دوستان می خواهم که نظرات شان را بیان کنند.
سپس اعضای نشست هم ضمن تشکر و سپاس از خانم نسرین قربانی که در جلسه کارگاه شرکت کردند، به ارائه نظرات شان پرداختند که چکیده ای از آن را می خوانیم.
داریوش عبادی : در یک جمله اگر بخواهم خلاصه کنم ، رمان به زندگی یک خانواده که پروسه ی اجتماعی و طبیعی اش را طی می کند، پرداخت. مهم ترین و زیبا ترین بخش آن ، زبان داستان است و مخصوصا زبان نیره که رمان را جذاب و خواندنی کرده است. در مجموع شخصیت پردازی خوبی داشته ومی توان حتی در یک خانواده هم چندین تیپ پیدا کرد. اما بیشتر شخصیت ها ، قالبی اند. نتوانستید شخصیتی خلق کنید که جدا از این قالب باشد. رمان سعی می کند در آخر کار برای همه شخصیت ها گره گشائی کند و تلاش می کند همه را به جائی برساند. در واقع یک نظم ساختگی دیده می شود. می توانستید در سرنوشت بعضی از شخصیت ها تعلیق ایجاد کنید و به عهده خواننده بگذارید.
ناهید گرامیان : این رمان با زاویه دید اول شخص نوشته شده ونویسنده توانسته از ویژگی های این زاویه دید استفاده کند. به این معنی که هم رفت و برگشت های ذهنی و کشمکش های ذهنی و فلاش بک را دارد ( مثل مرور خاطرات امیر در ذهن مهناز  و یا فصل 4 که با فلاش بک همراه است ) و هم روایت های عینی و بیرونی را بازتاب می دهد.اوج هنر نویسنده را در به کارگیری اصطلاحات و ضرب المثل ها و فرهنگ عامه می دانم. از باورهای مذهبی هم به خوبی استفاده شد. نویسنده توانست با این ضرب المثل ها ، شناخت خوبی از شخصیت ها و رفتار و گفتار شان به مخاطب انتقال دهد. از این رو زبان رمان عالی بود. رمان موضوع پیچیده ای نداشت، داستانی که بتواند ذهن مخاطب را در گیر کند و به چالش بکشاند. نویسنده برای معرفی تک تک شخصیت ها وتیپ ها ، صفحات بسیار طولانی را اختصاص داد و چیزی برای کشف کردن برای من مخاطب باقی نگذاشت. به همین دلیل شاهد طولانی شدن و تکرار مکرارت هستیم. مثلا موضوع کنکور مهناز و صبا شاید حدود 5 فصل ، مرتب تکرار می شود و مخاطب را خسته می کند.نویسنده رمانی نوشته که در آن همه هنجار ها و ناهنجاری های اجتماعی دو دوره ( فاصله زمانی بیش از 30 سال و با بیش از 50 شخصیت ) را به تصویر کشیده است. از این رو این رمان فراگیر است و هر مخاطبی چه مخاطب عام و چه حرفه ای از خواندن آن لذت برده و حتما یک تکه ای از زندگی خود و یا اطرافیانش را در آن می یابد.
محد اسماعیل کلانتری : از نثر خوبی که داشته اید تشکر می کنم. جاهائی از نثرتان به شعر نزدیک می شد. آیا آگاهانه بود که به بعضی از اشعار شاعران نزدیک شدید ؟ شما هیچ اشاره ای به جنگ و پایان آن نکردید. فقط در یک جا به بمبی که در بیمارستان می افتد ، اشاره کردید. آیا تعمدی وجود داشت ؟
فیروزه اصفهانی : شباهتی میان سبک نوشتاری شما با نویسنده دیگر دیدم. زبان قشنگی داشتید و بسیار روان و شیوا بود.نویسنده گاهی ، افرادی را در داستانش می آورد که واقعی اند و در اطرافش هستند. حتما نباید در تخیل این افراد را بپرورانیم و زنده کنیم. من این افراد را دوست داشتم. ولی مهناز گویا خودش خیلی هویت نداشت. کلام مادر را نپذیرفتم. چون جاهائی عاری از عاطفه و محبت مادری بود. داستان گره ای نداشت که من آن را کشف کنم و مخاطب را به چالش نمی کشاند.
بهشته ونداد : شخصیت پردازی و زبان داستان برایم بسیار برجسته بود. وقتی پشت جلد کتاب را خواندم ، فکر کردم با یک رمان سیاسی مواجه ام. اما پس از خواندن رمان ، دیدم یک زندگی معمولی اجتماعی  به تصویر کشیده شد ، مثل یک فیلم. تک تک این افراد را گویا می شناختم. همه ی شخصیت ها به سرانجام رسیدند. شما چه اصراری داشتید که حتما همه ی افراد به جائی برسند. فقط وضعیت مسعود است که مشخص نیست.امروز ما داستان های چالش برانگیز را بیشتر می پسندیم.باز هم تاکید می کنم که از زبان داستان بسیار لذت بردم. اگر انتهای داستان دو جمله پایانی آورده نمی شد ، به نظرم بهتر بود.
مهدی فرج پور : قطعا شما با نسل گذشته زندگی کردید که به این زیبائی زندگی شان را به تصویر کشیدید و درست هم کار کردید. از نام داستان شروع می کنم که نیمه ناتمام است. هر زنی نیاز به جنس مخالف دارد . چنانچه یک پیوند ارگانیک درست داشته باشد ، این نیمه کامل می شود. بحث اصلی داستان تقابل سنت ومدرنیته است. تا زمانی که خانه پدری مهناز کوبیده نشده ، شما هیچ مکان دیگری را تصویر سازی نمی کنید. شما خواستید سکون وعدم تحرک یک خانواده یا یک تیپ ر ا مطرح کنید که بدون ارتباط با دیگران سرنوشتی جز عزیز ندارند. طلاق عاطفی را مطرح کردید که امروزه هم داریم. فاصله بین دو نسل را به خوبی نشان دادید. مهناز در جائی می گوید : من با بچه هایم حرکت می کنم". امروزه پدر و مادرها باید خیلی جهشی حرکت کنند تا اختلاف دو نسل را به حداقل برسانند. چرا که با ابزار و وسائل جمعی و فناوری هائی که داریم می بینیم که اختلاف دو نسل حتی در یک خانواده بین یک خواهر و برادر هم اتفاق می افتد. من شخصیت امیر را وصله ی ناجور این داستان نمی بینم. یک وجدان سرگردان می بینم. از نشانه هائی همچون محبوبه شب ، مش قاسم و... خوب استفاده کردید. تعلیق به کار رقته در رمان خوب بود. مثل ماجراهای بندر که بعدا فهمیدیم علت بندر رفتن پدر چه بود. شما با اصطلاحات ، شخصیت سازی کرده و پازل پیرنگ را پر کردید.
ابوالحسن سپهری : در داستان تخیل بیشتر حرکت می کند تا واقعیت. داستان شما با این که پا در مدرن دارد ولی مخاطب حضور این افراد را در اطرافش حس می کند. در هر داستانی کشمکش است که داستان را به پیش می برد. در یک بخش عزیز را داریم که پا در سنت دارد. واقعا استعداد فردی می خواهد که این گونه صحیت کند. ناگفته نماند که زبان بسیار قوی داشتید. و در بخش دیگر پدر را داریم که باا جتماع ارتباط دارد که ضمن این که سنتی ست و حاج آقا می نامندش ، رفتار امروزی هم دارد. این کشمکش ها در داستان دیده می شود. تضاد بین عزیز وپدر را کاملا می بینیم. عزیز شدیدا ایدئولوژیکی فکر می کند. اما پدر خواهان بالندگی دختران و خواهان تحصیل شان است. بالندگی پسران صورت نمی گیرد . جامعه تحت فشار سنت ومدرنیته است. یک تفکر سنتی می خواهد خودش را تحمیل کند. به خوبی نشان دادید در اثر ناهنجاری هائی که وجود دارد یک نسل سوخته مثل مسعود به وجود می آید. پسر ها که با دنیای مدرن ارتباط دارند ، خواسته های زیادی دارند.اما مادر چون هیچ ارتباطی با دنیای مدرن ندارد، سنتی باقی می ماند. هیچ نقطه اوجی که عبور از انقلاب باشد نمی بینیم. هیچ حس نکردم که از قبل از انقلاب به بعد از انقلاب رسیدیم. برای نسلی چون من شاید قابل هضم باشد. اما برای مخاطبین جوان این قسمت داستان مبهم است. در واقع این گذر زمان حس نمی شود. برای من هم جای سوال است که چرا پایان رمان ، همه ماجراها به خوشی تمام شد؟
حسن قربانی : در آغاز فکر کردم با یک رمان عامه پسند رو به رو هستم. ولی بعد دیدم با فضاسازی خوب و... نویسنده توانست رمان را به جهت خوبی بکشاند و از رمان های عامه پسند دور کند. در رمان توالی زمانی به سرعت انجام شد. یعنی گردش بهار و تابستان و.. و بزرگ شدن بچه ها و غیره . در مجموع می توان گفت رمان مقبول عام و خاص است.
ایرج عرب :  پیداست که نوشتن دغدغه ی زندگی شماست. چهار عامل باعث شد که رمان ، شیرین وجذاب شود. اول این که رمان ، رمان اجتماعی ست. مورد دوم ، رمان روایت محور است. مورد سوم، زبان ایده ال ومورد پسند است که در تمام دیالو گ ها خودش را نشان داد.و مورد آخر ، از متن زندگی ست ، آن هم نه زندگی آدم های خاص. تضادهای سنت و مدرنیته به خوبی نشان داده شد. این تضادها روز به روز بیشتر شده و افراد خانواده را از هم دور تر می کند و بر محیط و وضعیت اجتماعی افراد خانواده تاثیر می گذارد. ما تحول و تغییر افراد را در این پروسه ی زمانی دیدیم. مثلا پدر با آن ساختار اخلاقی خاص اش که مربوط به طبقه متوسط است ، با افکار جدیدش سازش دارد. هر جامعه ای گرفتار و اسیر تضاد های نو و کهنه است. چاره ای هم نیست. حرکت های اجتماعی که به وجود می آید را نمی توان تخطئه کرد . اما کهنه را هم نمی توان دور انداخت. اما در پایان داستان این سوال به وجود می آید که آیا این فاصله ها باید بیشتر شود ؟چرا ؟ عدم مدارا کردن از هر دوسمت این چالش ها را بیشتر می کند. برای همین آدم ها نیمه ناکامل خودشان را کامل نمی کنند. که اگر بکنند دیگر این تقابل ها و تضادها به وجود نمی آید. شکست زمانی و رفت وبرگشت ها و شخصیت پردازی مناسب به ویژه شخصیت عزیز که دوست داشتنی هم هست با آن زبان گزنده ، همه ی این موارد خوب بود. استفاده از این زبان بسیار خوب است وجاذبه را بیشتر می کند. اما زبان هر شخصیت باید با خود شخصیت همخوانی داشته باشد. لحن هر کس باید مخصوص خودش باشد. ما پشت این متن زبان نویسنده را داریم. حتی لحن دائی و بچه ها و سایر افراد هم ، این گونه است . پس زبان همه تحت سیطره زبان نویسنده است. البته گاهی هم متن ادبی می شود.. کنایه های خیلی خوبی آوردید که با درونمایه مرتبط است .
پس از پایان یافتن بحث ها و نظرات دوستان ، حسین اعتمادزاده به منظور جمع بندی نظرات دوستان ونیز پاسخ به بعضی از ابهامات ، چنین گفت : رمان " نیمه ی ناتمام " یک داستان خطی ست ، با این که در آن تکنیک مدرن هم دیده می شود ولی روایت خطی دارد. اما باید تغییراتی ایجاد می گردید که خواندنی تر و تکنیکی ترمی شد . نویسنده سعی کرد از تکنیک های امروزی همچون زاویه دید اول شخص استفاده کند. اما باید بدانیم که راوی اول شخص در یک محدوده ای می تواند حضور داشته باشد. به طور مثال جاهائی ، زاویه دید اول شخص وارد ذهن عزیز می شود که نباید این کار صورت گیرد. در دانای کل نا محدود می توان وارد ذهن افراد شد. در ادبیات داستانی بر این باوریم که استفاده از ضرب المثل ها باید در خدمت فضای داستانی باشد. خوشبختانه در این رمان 98 درصد این اصطلاحات در خدمت داستان بود. به زیبائی این اصطلاحات به کار برده شد. بسیاری از این شخصیت های نام برده را می توان در جامعه پیدا کرد. به نظرم بخش زیبای این اثر همان پدر و عزیز هستند. داستان برگرفته از واقعیت است ، اما واقعی نیست. داستانی که خلق می کنیم ، حتما بخشی از تخیل و بخشی هم از دور و اطراف مان است. و زبان گفتار هم مربوط به افراد دور وبرمان است. خانم قربانی زبان گفتار را به خوبی به کار برد. همان طور که دوستان به درستی اشاره کردند ، درونمایه و محور اصلی رمان تقابل سنت ومدرنیته است. اختلاف دو نسل هم محور داستان بود. این جاست که متوجه می شوید ، چشم وگوش داستان نویس با آدم های عادی فرق می کند. نویسنده هر چه را که در بیرون می بیند جمع می کند ودر داستانش منعکس می کند. اگر در بحث کوبیدن خانه ، تکرار زیادی وجود داشت ، آزار دهنده نبود چون در ارتباط با درونمایه است ومی پذیریم. یکی از مشکلات داستان ، شخصیت  دائی است که کمی با اشکال مواجه است. یا شخصیت امیر که ناگهان رها شد. سوال است ، پس امیر برای چه آمده ووارد داستان شد؟ باید شخصیت امیر پررنگ تر می شد. توجه کنیم که شروع وپایان داستان ها باید یک ارتباط تنگاتنگ داشته باشند.  جاهائی به توصیفات زیادی برخوردیم که مربوط به ادبیات قرن نوزدهم است. کاش این توصیفات آورده نمی شد. امروزه به جای اینکه توصیف کنیم ، در داستان باید نشان دهیم. در مجموع باید بگویم همه بر این باوریم که رمان خوب و جذاب و شیرینی ست. با زبان عالی و ساختار خوب. به هر حال در همه ی آثار ، ضعفی هم دیده می شود. اما خوشبختانه در این اثر ، ضعف کمی دیده شد و به همگان توصیه میکنم حتما این رمان را بخوانند.
در این جا خانم نسرین قربانی نویسنده رمان " نیمه ناتمام " ضمن تشکر از سرپرست کارگاه نقد داستان هم نگر ساری و همه ی اعضای نشست ، به چند نکته اشاره کرد و گفت : از همه ی شما که این رمان را خواندید تشکر می کنم. و باید بگویم که بسیار دقیق هم خواندید. در پاسخ به تعدادی از سوالات تان اشاره کنم نوشتن این رمان دو سال طول کشید و اگر شباهت هائی با اشعار شاعران دیده می شود ، نه تنها برداشت نیست بلکه همه ی این نثر شاعرانه زائیده  خیال خودم است. به موضوع انقلاب وجنگ هم نمی خواستم بپردازم. اگر از اسم رمان بخواهم شروع کنم باید گفت اکثر شخصیت ها این وضعیت را دارند. آقاجون از یک طرف می خواهد عزیز را به صحنه اجتماع بکشاند و از طرفی ارتباطش با دائی رضا بسیار قوی ست و برای آزادی اش تلاش بسیار می کند. امیر از نظر شخصیتی آدم خیلی نرمالی نبوده ، برای همین در اوج رها کرد و رفت. در واقع مهناز به خاطر حجب و حیائی که داشت هیچ نشانی از او نجست. درست است که راوی مهناز است . اما راوی اصلی صبا است. مهناز یک سمبل است ولی صبا حرکت دهنده است. اگر صبا نباشد مهناز فرو می ریزد. همه جا با اوست . حتی برایش کار می گیرد. صبا برادر مهناز را دوست دارد ولی هیچ حرفی نمی زند. یک نیمه ی ناتما م این جاست. نادر ، صبا را می خواهد .پس یک نیمه ی ناتمام دیگر هم این جاست. در همه جای داستان شما نیمه های نا تمام را می بینید.اشاره کنم به شخصیت آقاجون که در دهه ی پنجاه با این که به فرزند پسر بها داده می شد، اما آقاجون به دخترانش بها می داده . در کل زوال یک خانواده هفت نفری را می بینیم که در نهایت دو خواهر باقی می مانند. ملیحه که خودکشی می کند ، مجید که فوت کرده ... . و پس از طی همه ی این وقایع ،آخر داستان این مهناز است که ملیحه و زنگ زدن مجید را در ذهنش مرور می کند.
پس از اتمام صحبت های خانم قربانی ، حسین اعتمادزاده ضمن تشکر از خانم قربانی ، داستان کوتاهی از منصور یاقوتی  به نام " قرنطینه" را معرفی کرد که برای جلسه بعدی کارگاه ( 24 آبان 93 ) در نظر گرفته شد.
در این جا جلسه ی کارگاه در مهر 93 که با حضور نویسنده رمان " نیمه ناتما م" صورت گرفته بود ، به پایان رسید.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
«ولادیمیر می‌گوید» به قلم فریبا کلهر
ولادمیر می‌گوید 
تازه‌ترین رمان نوجوان «فریبا کلهر»  با عنوان «ولادمیر می‌گوید» از سوی نشر فریبا منتشر شد.
به گزارش خبرنگار مهر، تازه ترین رمان فریبا کلهر برای مخاطبان نوجوان با عنوان ولادمیر می‌گوید از سوی نشر فریبا (با همكاري نشر آموت) منتشر شد.
کلهر در این رمان که چهارمین رمان از مجموعه رمان‌های نوجوانانه وی است به سراغ روایت داستانی در فضای خارج از ایران رفته است. وی در این رمان راوی را پسربچه‌ای قرار داده است که به همراه مادرش در کانادا زندگی می‌کند و در شیوه سنتی زندگی آنها  مادر مجبور به ساختن گردن‌بندهای خاصی برای امرار معاش است.
کلهر تالیف این رمان را در اسفند ماه گذشته به پایان برده است و نشر فریبا که متعلق به خود اوست انتشار آن را به عهده گرفته است.
پیش از این از مجموعه رمان‌های نوجوانانه کلهر که با عنوان کلی «رمان برای همه» منتشر شده است، پنج اثر با عنوان شهر یخ‌های خیلی یخ، سی‌سا سیاووش، قصه هاي يك دقيقه اي، دختر نفرين شده و پسران گل از سوی نشر آموت منتشر شده است.
همچنین آثار تازه‌ای از این مجموعه با عناوین  افسونگران، سنجاقک نشسته کف استخر و کشور ده متری نیز در دست انتشار است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نگاه "فرناز نخعي" به رمان "شومينه خاموش"
شومينه خاموش 
فرناز نخعي: کتاب خوبی بود....
خلاصه: پسر سرایدار باغ عاشق دختر برادر صاحب باغ میشه و...
اگه من این خلاصه رو جایی میخوندم، اولین چیزی که به ذهنم میرسید یک داستان کلیشهء تکراری بود. در نتیجه تا شما هم این فکرو نکردین، اول از همه بگم که داستان جذابیتهای ویژه ای برای جلوگیری از تکرار داشت که خوندن رو لذت بخش میکرد.
کتاب با یک شوک هیجانی عمیق شروع شده که خواننده رو از همون اول به راحتی میکشه تو کتاب. بعد تا حدود 100 صفحه سیر داستان کند شده و تنها جاذبه نثر روان و سادهء نویسنده و شخصیت پردازی خوب کتابه که خب این هم به نظرم طبیعیه و اکثر رمانها در صفحات اول صرف شناخت شخصیتها و فضای داستان میشه. بعد از این مرحله دوباره کشش داستان خوب شد. گره هایی به داستان اضافه شد که در عین سادگی به داستان هیجان میداد و خواننده رو ترغیب به ادامه میکرد. من شبی که کتابو میخوندم، حدود ساعت 3 بعد از نیمه شب صفحهء 250 بودم و با تاسف مجبور شدم کتابو ببندم و برم بخوابم و وقتی به رختخواب رفتم هم نیم ساعتی فکرم سخت مشغول داستان بود و خوابم نمیبرد.
شخصیتها ملموس و قابل درک بودن. موجوداتی خاکستری که نه دیو بودن و نه فرشته.
فضاسازیها خیلی خوب بود طوری که بیشتر جاها از باغ گرفته تا خونهء رهام و ... جلوی چشمم زنده شد و شکل گرفت. ضمنا این کار در خلاصه ترین شکل ممکن صورت گرفته بود یعنی توضیحات مکانها اطلاعات لازم و کافی رو به خواننده میداد نه در حدی که حوصلهء آدم سر بره و نه اونقدر کم که بمونی تو خماری!
سیر تدریجی علاقمند شدن شوکا به رهام کاملا منطقی و قابل قبول بود. عشقی که در یک روند ملایم شکل گرفت و به دل مینشست.
داستان دو راوی داره. بعضی از فصلها از زبان دختر روایت شده و بعضیها پسر. قبلا خودم همچین کاری رو دست گرفتم و میدونم نوشتنش چقدر سخته که صحنه هایی که از دید دو نفر گفته میشه، مکمل هم باشن و ضمنا تکراری هم نباشن و این وسط هیچی از قلم نیفته. ضمنا فصلهایی که از زبان پسر روایت شده، با توجه به تفاوت جنسیتی نویسنده خیلی خوب از کار دراومده بود. من در رفتارهای رهام هیچ نشانی از علایق دخترونه ندیدم و از این دو نظر باید به نویسنده تبریک گفت که به خوبی تونسته از پس این کار بربیاد.
ایرادهایی که به این کتاب وارده، به نظرم در مقابل مزایاش جزئیه. بعضی جاها واگویه های شخصیتها کمی طولانی بود و میشد خلاصه تر باشه. ماجرای گندم بهتر بود بیشتر پردازش بشه و واقعیتر بشه تا بهتر به دل بچسبه. موضوع قدیمی و خلاصه بود و کمی دور از ذهن به نظر میرسید.
در مجموع شومینهء خاموش به نظر من کتابی بود قابل قبول و خوشخوان. به عنوان اولین کار یک نویسنده قابل تبریک و تحسینه و مسلما به سراغ کتابهای بعدی آلالهء عزیز هم خواهم رفت

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
مزرعه حيوانات
http://aamout.persiangig.com/image/00-ketab/00139-mazrae-ye-heivanat.jpg

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
جنوب درياچه سوپور؛ رماني شگفت انگيز
http://aamout.persiangig.com/image/00-ketab/00133-jonob-e-daryache-ye-soperyour.jpg
جنوب دریاچه‌ی سوپریور
(رمان خارجی)
الن ایرگود
ترجمه‌ی آرتمیس مسعودی

نشر آموت/ چاپ اول/ 456 صفحه/ 21500 تومان

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
الن ايرگود
http://aamout.persiangig.com/image/00-ketab/Airgood.jpg

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
سو مانك كيد
http://aamout.persiangig.com/image/00-ketab/su-manc-kid.jpg

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
يوكو اوگاوا
http://aamout.persiangig.com/image/00-ketab/ogawa.jpg

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com