هدیه کتاب، به شرط توافق هسته‌ای
هدیه کتاب، به شرط توافق هسته‌ای 
مدیر نشر آموت اعلام کرد در صورتی که توافق هسته‌ای امضا شود، همراه با «شادمانی مردم» به توزیع هزار نسخه از کتاب‌های خود در خیابان خواهد پرداخت.
یوسف علیخانی، مدیر «انتشارات ‌آموت» می‌گوید همزمان با اعلام احتمالی توافق هسته‌ای، طرح «هدیه کتاب» را در خیابان‌های حوالی انقلاب پخش خواهد کرد.
علیخانی، هدف خود از این حرکت را «انتظار برای شادی خودم به عنوان یک شهروند و در کل آرزوی شادی همیشگی برای مردم ایران» اعلام کرد.
نشر آموت، از سال ۸۷ کار خود را آغاز کرد و در سال ۹۳ به خاطر تلاش در رونق ادبیات داستانی، تلاش برای جذب نوقلمان و حضور فعال در نمایشگاه‌های استانی، با حضور حسن روحانی و علی جنتی، رئیس جمهور و وزیر ارشاد، لوح تقدیر و جایزه ناشر برگزیده ویژه سال ۹۲ را دریافت کرد.
پنداری‌های علاقمند به نشر آموت می‌توانند در باشگاه پندار عضو شده و نشر آموت را در شبکه‌اجتماعی پندار(باشگاه پندار) دنبال(فالو) کنند.
aamout[at]gmail[dot]Com
داستان خواندنی دختری که بدنش مثل دایناسور رشد می‌کرد
 
روزهای تعطیل ابتدای سال فرصت مناسبی است برای خرید و مطالعه کتاب هایی که شاید در طول سال نتوان به آنها پرداخت، پیشنهادهای نوروزی ما تقدیم به آنها که قدر این ایام و البته نعمت یارمهربان را می‌دانند.
به گزارش خبرآنلاین، رمان «آیدا می دود» به قلم سمیه فرهمندیان برنده جایزه «رمان اول ماندگار» از سوی انتشارات آموت منتشر شد و با استقبال مخاطبان و منتقدان نیز همراه شد، رمانی خواندنی که قصه ای متفاوت را روایت می کند. شخصیت اصلی این رمان، دختری به نام آیدا است که دچار بیماری ژیگانتیسم (غول آسایی)است. او تصمیم می گیرد در یک مسابقه دوی ماراتن شرکت کند در حالی که دویدن برای او ضرر دارد؛ در واقع خط سیر داستان به دویدن او اختصاص دارد...به اعتقاد نویسنده داستان این دختر، روایت جوانانی است که با مشکلات فراوانی در جامعه روبرو هستند و برای برون رفت از این مشکلات همه تلاش خود را به کار می گیرند تا خود را به دیگران ثابت کنند.
فرهمندیان درباره این رمان گفته است: غول آسایی برای آیدا در این اثر به نوعی استعاره از جوانی است که در جامعه با مشکلات زیادی مواجه است. آیدا به هنگام دویدن به خط پایان فکر نمی کند و در مسیری که می دود به آدم های پیرامونش که به واسطه شرایط جسمی غیر عادی اش با تعجب به او می نگرند، فلسفه بودنش و سال های گذشته زندگی خود می اندیشد.
در معرفی رمان آمده است: «آیدا حتی با وجود مشکل جسمانی گام در راه ماراتن می گذارد. او دچار بیماری ژیوانیسم (غول آسایی) است و قدش بسیار بلند است اما از مبارزه دست نمی‌کشد و ثابت می کند که انسان در حین مبارزه حتی اگر جزو بهترین‌ها نباشد می‌تواند دریافت خودش را از فضای پیرامون داشته باشد و زندگیش مفهوم پیدا کند. چرا که آیدا به هنگام دویدن به خط پایان فکر نمی کند و در مسیری که می دود به کرانه های دیگر هستی اش دست می یابد.»
باهم بخش هایی از این رمان خواندنی و تحسین شده را مرور می کنیم:
«رامتین تنها مانده بود. با دیدن من دوباره خندید. او را بغل کردم و روی شکمم خواباندم. احساس کردم الان درون شکم خودم است و به این فکر کردم که یک مادر چگونه یک ناموجود را نه ماه درون شکمش ذره ذره، موجود می کند. این فکر مرا به وسوسه انداخت. در آن لحظه چقدر دوست داشتم یک زن بالغ بودم. آن وقت به احترام شکم برآمده ام پدر دیگر مرا از سقف آویزان نمی کرد. این فکر دوباره مرا دچار اضطراب کرد. سرم را بالا آوردم و به چشم های خندان و صورت شیرین رامتین نگاه کردم. مثل یک ماهی روی شکمم دست و پا می زد و می خندید. در سرمای کمد یخ کرده بودم و او به اندازه یک بهشت گرم بود. به رامتین کوچولو گفتم: «کاش الان درون شکم من بودی.»
بعد نمی دانم چرا آن کار احمقانه را کردم، بلوزم را روی سر نوزاد کشیدم. تمام جثه اش را زیر بلوز سرخم جا دادم. احساس کردم که درون شکمم فرو رفت چون دیگر نمی خندید. صدای گریه خفه ای شنیده می شد. دست هایم را آرام روی بلوزم می مالیدم تا او را آرام کنم. ناگهان البرز با یک فریاد گوشخراش رامتین را از زیر بلوزم بیرون کشید. از جایم پریدم. اشک در چشم های المیرا حلقه زده بود. مامان، الناز و البرز همزمان با هم فریاد می کشیدند و جمله های متفاوتی می گفتند: «داشتی بچه را می کشتی؟... دیوانه... احمق... مگه عقلت کمه؟... پس قورباغه مال تو بود... شش ساعت در آن کمد چه غلطی می کردی؟... کله پوک... کله پوک...»
نمی دانستم که چه کار خطایی کرده ام و چه باید بگویم. البرز بچه را محکم به خودش چسبانده بود و من با نفرت تمام نگاهش می کردم. او حق نداشت اینقدر وحشیانه بچه را از من بدزدد، در حالیکه من در خیالم یک مادر واقعی بودم. انگار که با یک تبر درخت تخیلم را بریده بودند...
چشم هایم پدر را جست و جو می کرد و بعد هم یکهو سروکله اش پیدا شد. هیجان یک فتح بزرگ در صدایش بود: «بالاخره گرفتمش... پدرسگ.» او یک قورباغه له و لورده را که در حال جان کندن بود با نوک انگشتانش گرفته بود و می گفت: «از این به بعد شب ها راحت می خوابیم. تمام شد این قورقورهای شبانه.»
یک چشم قورقوری، زیر فشار دست و پا بیرون پریده بود و از حدقه آویزان بود. همان طور که ایستاده بودم، به خودم شاشیدم و زمین خیس شد...»
**
زندگی میان دیوارها، حجاب‌ها و حدودها همچین هم ساده نبود. آدم‌هایی که اطرافم می‌دیدم مثل دانه‌های ریز خاک معلق در آب بودند که با اشاره‌ای، اعصابشان به هم می‌ریخت، به هم ضربه می‌زدند و دنیایشان گل‌آلود می‌شد. من فکر می‌کنم زندگی در میان سه حالت جامد و مایع و گاز، همچین آش دهن‌سوزی هم نیست. آدم عمیقا فقط می‌تواند به نور دل خوش باشد، به نور این کیفیت بی‌نظیر حضور که هیچ جسمی ندارد اما به همه‌ی اجسام معنا می‌بخشد.
**
در سن رشد، رنج بسیاری متحمل شدم. بدنم مثل یک دایناسور رشد می کرد. همه آمپول ها و داروهای ضد رشد هم بی تاثیر بودند. لباس ها زود برایم کوتاه می شدند. لباس های سایز بزرگ می خریدم که از نظر طولی اندازه ام بود ولی از جهت عرضی روی بدنم زار می زد. دراز و دیلاق و بد لباس بودم. شب ها در رختخوابم هزار بار می چرخیدم. دیگر اندازه تختم نبودم. خجالت می کشیدم که بگویم برایم تخت تازه سفارش بدهند چون به اندازه فعلی ام هیچ اعتباری نبود. به اجبار شب ها روی همان فرشی که سی و شش تا آهو داشت می خوابیدم. پایم از زیر پتو بیرون می زد و یخ می کردم....غصه می خوردم می ترسیدم از همه آدم های روی زمین گنده تر شوم. شب ها کابوس می دیدم از همه آپارتمان ها قدم بلندتر شده بود. مثل یک غول بیابانی در شهر راه می رفتم. پلیس ها با تانک و آرپیجی دنبالم بودند. صبح با وحشت از خواب می پریدم و گریه می کردم؛ فقط دوازده سال داشتم و باید از بالا به والدینم نگاه می کردم. استخوان های دست و پا و جمجمه ام از همه آدمهایی که می شناختم بلندتر بود...
این رمان خواندنی در 220 صفحه و با قیمت 11هزار تومان منتشر شده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
مخاطب امروز کتاب در ایران آتش زیرخاکستر است
یوسف علیخانییوسف علیخانی می‌گوید وقتی ناشری می داند کتابی برای مخاطبش جذاب نیست باید به شعور او و خودش احترام بگذارد و کتاب را چاپ نکند و یا اگر چاپ کرد سعی نکند که آن را به مخاطب به زور بفروشد.
خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ: یوسف علیخانی قبل از اینکه به عنوان نویسنده و ناشر مطرح باشد به عنوان مستندساز و روزنامه نگار و مترجم شناخته شده بود تا اینکه در نهایت از روزنامه نگاری در عرصه کتاب و ادبیات به مدیریت انتشارات خودش؛ «آموت» رسید.
علیخانی این روزها با این موسسه کوچک اما موفق در سرتاسر ایران و از طریق نمایشگاه‌های کتاب استانی مخاطبان زیادی را پیدا کرده است.
این ناشر و نویسنده از این منظر شاید تنها مدیر نشر ایرانی باشد که به قصد فروش کتابی نیمی از ایران را گشته است و تجربه هایش از دیدار بسیار قابل اعتناست. این گفتگو با همین بهانه صورت گرفت که در ادامه از نگاه شما می‌گذرد:
* جناب علیخانی به شما می گویند مرد نمایشگاه های کتاب استانی. خودتان هم شنیده‌اید؟
بله. من البته امسال در ۱۵ نمایشگاه کتاب استانی بیشتر شرکت نداشتم که از این تعداد ۱۴ نمایشگاه را خودم حاضر بودم و یکی را هم برادرم به نیابت از من رفت.
* شما در ۱۴ منطقه و استان ایران در سال جاری مردمی را دیده‌اید که به شوق کتاب و برای خواندن کتاب دور هم جمع  شده اند. از این منظر شاید بتوانم از شما بپرسم که ماجرای کتاب خوان نبودن ایرانی‌ها که معمولا در زبان خیلی از مدیران و اهالی مطبوعات می‌چرخد را چقدر شما به وضوح دیدید؟ اصلا نگاه مردم این استانها به کتابخواندن چیست؟
من در این سه ساله خیلی از نمایشگاه های استانی را دیدم. برخی را البته یک بار رفتم و در برخی هم در هر سه سال شرکت داشتم. از این زاویه می‌خواهم برایتان بگویم که طیفی از مردم که به نمایشگاه های کتاب استانی می آیند طیفی هستند که در آمار هیچوقت حساب نمی شوند.
یعنی وقتی آمار کتابخوانی را اعلام می کنیم و می گوییم که مردم ما کتاب نمی‌خوانند، اینها را به حساب نمی آوریم. به همین خاطر اتفاقا من می‌خواهم بگویم که مردم ما کتابخوان هستند.
* چرا آنچه شما می بینید با آنچه آمار می‌گوید متفاوت است؟
آمار را  متاسفانه موقع نمایشگاه‌های کتاب استانی نمی‌گیرند. آمار مربوط است به دانشجوها و نویسندگان و مترجمان و به اصطلاح روشنفکران. یعنی از کسانی که به کتابخوانی معروف هستند و به گمان من اصلا کتاب نمی‌خوانند. اینها را هم طبق آمار شخصی خودم می گویم.
این افراد کتاب هایی را دنبال می‌کنند که یا خودشان به باور خوب بودنشان رسیده باشند یا اینکه به واسطه توصیه دوستان و جوایز و روزنامه‌ها و... به خواندنش ترغیب شده باشند. اینها که آمار نیست.
نویسنده ها و شاعران و این افراد را در نمایشگاه‌های استانی زیاد دیده‌ام. همه توریستی به نمایشگاه آمده‌اند. برای گشت و گذار و در نهایت دیدن دوستان و همکارانشان. از طرف دیگر مردم اما چیز دیگری می‌گویند و می‌خواهند. مردم  از روی کنجکاوی کتاب‌هایی را از ناشر می خرند و می برند برای خواندن و دیده‌ام که سال بعد اگر آن کتاب جذبشان کرده باشد دوباره به سراغ همان ناشر می روند و از او کتابی مشابه درخواست می کنند. حتی دیده‌ام که مثلا کتابی که اول نمایشگاه به کسی فروخته ام در روز پایانی نمایشگاه چنان او را جذب کرده که از من کتاب مشابه دیگری هم می خواهد.
منظورم این است که کتاب در ایران مخاطب دارد اما ما او را از دست داده‌ایم. مخاطب امروز کتاب در کشور ما مثل آتش زیر خاکستر است. تاریخ هم نشان داده که ایرانی ها در برهه هایی کتاب خوان بوده اند و در دوره هایی نه.
* فکر می‌کنید علت این دگردیسی‌ها چیست؟
به نظرم ما اعتماد آنها به کتاب را از بین برده‌ایم. جوایزی راه انداختیم و با آن به کتابی جایزه دادیم که مورد علاقه مردم نیست. برای کتابی جنجال خبری درست می‌کنیم و همین مخاطب را به خریدش می‌کشاند اما وقتی او خواندش می بیند که با آن ارتباط نمی گیرد. این یعنی شکستن اعتماد مخاطب. حالا فکر کنید چطور باید این اعتمادهای از دست رفته را دانه به دانه دوباره جلب کرد. حالا دیگر ناشر است که باید اعتماد مخاطبش را دانه به دان جلب کند و بکشدش به سوی اینکه در هر نمایشگاهی سالانه او را ببیند. این همان گذر و ماراتنی است که ما در نمایشگاه های استانی به دنبالش هستیم. به دنبال اینکه مخاطب بالقوه ایرانی را به خودمان دوباره امیدوار کنیم.
بگذارید اعترافی بکنم. خود من یک سه گانه داستانی دارم. برگزیده چند جایزه ادبی و به چندین زبان دنیا ترجمه شده است. خیلی هم درباره اش در مطبوعات نوشته اند. خب چرا من این کتاب را دیگر تجدید چاپ نمی‌کنم؟ مگر نمی توانم بفروشمشان؟ چرا. اما به این شعور رسیده‌ام که سبکی که در سه گانه‌ام دارم  مخاطبی محدود دارد و در بهترین حالت تعداد مخاطبانش سه هزار نفر بیشتر نیست؛ پس باید به مخاطبم احترام بگذارم. می خواهم تاکید کنم که مردم ما واقعا مشتاق خواندن هستند و واقعا کتابخوان هستند اگر ما هم عادت کنیم که به آنها احترام بگذاریم و اثر شایسته آنها تقدیمشان کنیم
در نمایشگاه کرمان یادم هست که خانمی به اصرار من یک رمان از یک نویسنده کتاب اولی با خودش برد. یعنی من از او خواستم که این کتاب را ببرد و بخواند. روز پنجم نمایشگاه همان خانم از من به اصرار می خواست ک کتاب های دیگر این نویسنده را نیز به او معرفی کنم. یادم هست که در نمایشگاه کتاب شیراز به یک دانشجوی پزشکی کتابی دادم و دو روز بعد به من زنگ زد که خواهش می کنم هر کسی به سراغت آمد از این کتاب یک نسخه به او بده و در همان نمایشگاه آن کتاب تمام شد.
* جناب علیخانی شما عطشی را روایت می‌کنید که بسیار قابل اعتناست. به نظرم منشاء این عطش هم بسیار مهم است. یک وقت هست که می گوییم منشاء این عطش ذاتی است و در جان ماست و گاهی هم می‌گویم به چیزی عطش داریم چون در دسترسمان نیست. و البته در ضلع سوم هم می‌گوییم بالاخره جوینده یابنده است و هر کس طالب کتاب باشد آن را پیدا می ‌کند. شما خودتان به کدام یک از اینها قائلید؟
بگذارید سوالی از مشا بپرسم. علت اصلی ترافیک تهران در روزهای پایانی اسفند چیست؟ قاعدتا اشتیاق مردم به خرید است که آنها را بیرون کشیده و به خرید آورده است. پس یک حس جمعی دارد به آنها می گوید که سال دارد نو می شود و باید خرید کنید. این حس باعث می شود که مردمی که حتی خرید نمی کنند هم به بازار کشیده شوند.
در نمایشگاه های کتاب شهرستانی هم وضعیت به همین منوال تعریف می شود. مردم در طول سال خرید کتاب دارند و نیازشان را برآورده می کنند اما وقتی حس و حال نمایشگاهی برپا می شود آن نیاز بیشتر خودش را نشان می دهد و عطش ذاتی ایرانی ها در خواندن بیشتر نمود پیدا می کند. شما می دانید که در اردیبهشت ماه فروش کتاب ناشران توسط پخشی ها از همیشه بیشتر است؟
* به خاطر نمایشگاه کتاب؟
علتش این است که فضای نمایشگاه بین المللی باعث می شود عطش کتابخوانی در خیلی ها بیدار شود و آنها بروند کتاب بخرند. در این ماه هر جا می روید و هر چه می خوانید درباره کتاب است.
حتی آنها که نمایشگاه نمی آیند از سطح شهر خرید می کنند. پس می بینید عطش همان آتش زیر خاکستر است و البته بیدار کردنش هنر می خواهد. در مشهد و بندرعباس در ایام برپایی نمایشگاه کتاب استانی در هر میدان و خیابانی بیلبورد برپایی نمایشگاه دیده می شود. این مردم را به بودن در این فضا تهییج می کند. در زاهدان سوار تاکسی هم که شدم می پرسدی که برای نمایشگاه آمدید یا نه.
* قبول دارید که برپایی این نمایشگاه ها با وجود این کارکردها به چرخه ضعیف اقتصاد نشر در ایران صدمه جدی وارد کرده است.
نه. اما این ماجرا روی دیگری هم دارد. در همان بندرعباس وارد یک کتابفروشی شدم و از او سراغ یکی از کتاب های خودم را گرفتم. گفت ندارم. اسم ناشر و نویسنده و... را دادم. گفت ندارم. بعد اشاره کردم که فلانی؛ کتاب اینجا در فلان قفسه ات هست. یعنی خود او نمی دانست چه کتابی دارد و برای فروشش تلاشی نمی کرد.

در شهر رشت دوست نویسنده ای که خودش از اهالی این شهر بود می گفت تا وقتی که کتابش دو چاپ نفروخت و برنده یکی دو جایزه نشد حتی یک نسخه اش هم در این کتابفروشی های رشت پیدا نمی شد. یعنی کتابفروش شهرستانی منتظر است که کتابی راحت فروش برود تا آن را بیاورد و به مردمش عرضه کند. یعنی نمی خواهد برای خودش زحمتی ایجاد کند.
ناآگاهی و رخوتی که به جان این کتابفروشی ها افتاده ناشی از نمایشگاه نیست. شما مثلا کتابفروشی امام مشهد را ببینید. گروه وایبری خودش را دارد، صفحه اینستاگرام دارد و چند جور ابزار ارتباطی دیگر. مخاطبش لحظه به لحظه در جریان موجودی این فروشگاه هست و معلوم است که او موفق هم خواهد بود و معلوم است که آنها که فعال نیستند موفق هم نیستند و اینها ربطی هم به نمایشگاه ها ندارد.
* آقای علیخانی چقدر کتابفروختن در این پروسه که یاد می کنید به عنوان یک شغل تخصصی محل اعتنا و توجه است؟
بگذارید اینطور پاسخ بدهم که من آرزویم این است که بتوانم پنج نیروی کتابفروش مثل خودم تربیت کنم. یعنی کسی که کتبا بخواند و بفهمدش  بتواند درباره اش توضیح دهد و اعتماد مخاطب را به اثری که البته قابل دفاع است جلب کند.
گاهی به شوخی شنیده ام که  برخی در شهرستان‌ها گفته اند از دور یک مرد سیبیلوی قدبلند را دیده ایم و خندیده‌ایم که مگر کتابفروش هم این ریختی می‌شود و رفته‌ایم که کمی سر به سرش بگذاریم ولی نزدیک که شده‌اند جذب دنیای کتاب شده‌اند. شاید باورتان نشود از همین گذر تلفن همراه من الان ۲۱۰۷ شماره در خودش دارد که به استانهای مختلف کشور طبقه بندی شده است. اینها افرادی هستند که با من دوست شده اند و اعتمادشان را به کتاب  جلب کردیه ام. افرادی که که درگیر کتابشان کرده ام و حتی از آنها درباره میزان علاقه شان به کتاب در شبکه های مجازی گاهی امتحان می گیرم.
* به نظر شما برگزاری نمایشگاه‌های کتاب استانی برای مسئولان ساتانها چقدر امری تشریفاتی و علی السویه و چقدر قابل اعتنا و محل سرمایه گذاری است؟
راستش به این مساله توجه نکرده ام اما باید اعتراف کنم که این نمایشگاه نسبتا نظم دارد که محل تقدیر است. البته در شهرستان ها نوعی بی نظمی هست. به نظرم این مساله نوعی هشدار است که باید خود ناشران جدی بگیرندش.
نمایشگاه کتاب زاهدان در این چند ساله نمایشگاهی قابل اعتنا بوده است و جدی. چرا؟ چون مدیر ارشاد این شهر که از قضا یک روحانی است تمام هفت روز نمایشگاه در سالن ها دارد می دود و به رتق و فتق امور مشغول است و افراد مختلف دولتی  را به نمایشگاه می‌کشاند و می‌دانید که در این جغرافیا وقتی آدم هایی به نمایشگاه هایی از این دست می آیند با خودشان خبر و آدم و در یک کلام استقبال کننده می آورند.
اما بگذارید این را هم بگویم امسال در نمایشگاه کتاب کرمانشاه در وردیچند بیلبورد زده بودند که موضوعش خیر مقدم گویی به مقامات زا جمله به استاندار و مدیرکل ارشاد بود اما حتی یک تابلو و بیلبورد که از مردم و حضورشان استقبال کرده باشد خبری نبود. جای مردم برای مسئول این نمایشگاه کجاست؟ خب معلوم است که وقتی برای مردم و مخاطب احترام نگذارید کیفیت آنها افت خواهد کرد.
* وضعیت یارانه خرید کتاب در نمایشگاه به نظرت چقدر در جذب مخاطب تاثیر دارد؟
ببنید در نمایشگاه استانی امسال مخاطب چهل هزار تومان می داد و پنجاه هزار تومان بن خرید کتاب می گرفت. اما چهار  پنج سالی است که این مبلغ ثابت مانده است. در پنج سال قبل چند کتاب را می شد با این مبلغ خرید و امسال چقدر؟
تازه امسال مبلغ یارانه ای که ناشر می داد را هم کمتر کردند. البته فروش کتاب در نمایشگاه های استانی به خاطر مبلغ نقدی درآمدش به صرفه است. با این حال معتقدم که در این دوره کنون است که به قول رضا امیرخانی اگر ناشری توانست زنده بماند واقعا ناشر است. چون نه از وام خبری هست نه از یارانه کاغذ نه از خرید آنچنانی کتاب توسط دولت.
گفتگو: حمید نورشمسی

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
اتصال به کل جهان با شناخت خویشتن
اتصال به کل جهان با شناخت خویشتن/ نگاهی به رمان «رز گمشده» نوشته سردار اُزکان 
وقتی رمان «رز گمشده» را با اندکی تأمل معناشناختی و بدون شتابزدگی بخوانیم، در ارتعاش ذهن جست‌وجوگرمان به کشف یک «دانه» بزرگ و در عین حال ساده نزدیک می‌شویم.
 خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- رازی را که این کتاب در صدد بیان آن است می‌توان این‌گونه خلاصه کرد؛ انسان اگر با تمام وجود و از عمق هستی انسانی‌اش اراده کند، می‌تواند صدا و کلام هرآنچه را در طبیعت خلق شده بشنود و بفهمد؛ به عبارتی دیگر می‌تواند پس از شناخت عمیق سرشت و ماهیت وجودی «خودِ» خویشتنش، پس از رسیدن به مفهوم و معنای حقیقی درون خود، با کل جهان و طبیعت یگانه شود.
 شاید بعد از به پایان رساندن رمان «رز گمشده» بسیاری از خوانندگان حرفه‌ای ادبیات داستانی، یکباره به یاد این دو بیت ارجمند و تعبیر و تأویل‌پذیر مولانا جلال‌الدین بلخی بیفتند و در حالتی از یک مکاشفه ناگهانی، زیرلبی بخوانند و تکرار کنند:
«جمله ذرات زمین و آسمان
با تو می‌گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم
با شما نامحرمان ما خاموشیم»
 «سردار اُزکان» داستان‌نویس نوگرای ترک در اولین رمانی که به عنوان «رز گمشده» نوشته به لطف قریحه نیرومند و خلاقیت کم مانندش، مضمون و درون‌مایه دیرین بشری را در قالب داستانی ژرف با موضوعی بکر و گیرا، برای جهان و همه انسان‌ها به شیوه‌ای مدرن و بدون کمترین حاشیه‌پردازی، بازآفرینی کرده است.
 موضوع «رز گمشده» جست‌وجو و تلاش رمزآمیز و دشوار دختری است زیبا و جوان به نام «دیانا» که بنا به وصیت مادر متوفی‌اش باید خواهر همزادش «مری» را پیدا کند؛ خواهری که 24 سال پیش –وقتی دیانا یک ساله بوده- توسط پدرش که آنها را ترک کرده، برده شده و به تعبیری برای همیشه گم می‌شود.
 در جایی از نخستین صفحه‌های رمان می‌خوانیم:
«بعد از بازکردن و خواندن نامه، پاهایش سست شده و به زمین افتاده بود. نامه را به دفعات خوانده و پس از مرور احساس کرده بود که چیزی تمام نیرویش را از او گرفته بود.
برای دیانا پس از آن روز، دیگر چیز زیادی تغییر نکرده بود. قبل از این‌که نامه مادرش را به آتش بیندازد برای آخرین بار آن را خواند:
«اول آوریل.
دیانای عزیزم. امیدوارم خوب باشی فرزندم... باید که خوب باشی! باید باور کنی که اصلاً مرا از دست نداده‌ای. می‌دانم، آسان نیست اما فرزندم امتحان کن. مرا از کارهای روزانه‌ات بی‌خبر نگذار! باشد؟ چطور؟ برایم در دفتر یادداشت روزانه‌ات چیزهایی بنویس. با عکس‌هام صحبت کن. برایم داستان‌هایی بنویس.

به محض این‌که تاریخ جشن فارغ‌التحصیلی‌ات معلوم شد، برایم بنویس. پیاده‌روهای عصرانه‌ات را هم رها نکن. آیا درس‌هات را می‌خوانی؟ آیا به دنبال پیدا کردن شغلی هستی؟ همه به یک طرف؛ آیا همچون گذشته باز داستان‌های قشنگ می‌نویسی؟ اگر نوشتی حتماً باخبرم کن. کسی چه می‌داند، شاید خیلی زود به من مژده دادی که بالاخره تصمیم گرفته‌ای نویسنده بشوی. دلیلی که مانع دنبال کردن بزگ‌ترین خیالت می‌شود چیست؟ مثل همیشه انتخاب با توست. در هر صورت تنها آرزوی من خوشبختی توست.
 گفتم «خوشبختی‌ات.» عزیزم آنچه در این نامه می‌گویم ممکن است برای مدتی تو را ناراحت کند. باور کن اصلاً این را نمی‌خواهم. اما متأسفانه چاره دیگری ندارم. مرا ببخش.
 در واقع خیلی دوست داشتم حرف‌هایی را که کمی بعد خواهم گفت رودررو برایت می‌گفتم. اما همان‌طور که از خط کج و معوج‌ام و حروفی که پشتشان رفته رفته خمیده می‌شود پیداست، دیگر آنچه را می‌نویسم نه می‌توانم در مقابلت بگویم و نه نیروی آن را دارم که در این نامه جزء به جزء توضیح دهم. تنها آرزویم از خداوند قدرت و جسارت به پایان رساندن این نامه است.
نمی‌دانم از کجا شروع کنم... اگر هم بدانم نمی‌توانم شروع کنم، زیرا که شروع کردن یعنی بردن تو به 24 سال پیش، وقتی که یک ساله بودی. به روزهایی که پدرت را از دست دادی؛ روشن‌تر بگویم، به روزهایی که فکر می‌کردی او را از دست داده‌ای.
 دیانا، فرزند عزیزم... آنچه می‌خواهم بدانی این است که پدرت نمرده، ما را ترک کرده و خواهر دوقلویت مری را هم با خود برده است. چون نمی‌خواستم دردهایی را که من کشیدم، تو هم حس کنی و احساس کنی و احساس کسی که پدرش او را ترک کرده نداشته باشی، این همه سال حقیقت را از تو پنهان کردم.
 هنگامی که در نیویورک زندگی می‌کردیم، آن سنگ قبری را هم که هر ماه به دیدارش می‌رفتم و تو فکر می‌کردی متعلق به پدرت است به همین خاطر ساخته بودم. به هر صورت پدرت برای هردوی ما مرده بود.
 وقتی به سانفرانسیسکو آمدیم گذشته‌ها را به نحوی پشت سرگذاشتیم. در این‌جا به هیچ‌کس از نمردن بودن پدرت و وجود مری چیزی نگفتم. می‌دانستم پدرت، کسی که مری را از ما جدا کرد، دیگر اجازه دیدن او را به ما نمی‌دهد. باید داستانی تقریباً شبیه این را پدرت هم برای مری گفته باشد.
 به تو حق می‌دهم. به این فکر می‌کنی که چرا حالا همه این‌ها را برایت می‌گویم. پس بگذار بگویم.
 بعد از آن روز هر هفته از مری نامه‌ای دریافت می‌کردم؛ درست چهار نامه... که در پشت پاکت آدرس فرستنده وجود نداشت. نوشته بود که به زودی پیش ما می‌آید و بسیار خوشحال است. اما هفته پیش از او چنین نامه‌ای دریافت کردم:
 مادر دیگر نمی‌توانم بودن‌ات را تحمل کنم، اگر نتوانم در کنارت باشم دیگر زندگی برایم معنایی ندارد. هر لحظه ممکن است خودم را از بین ببرم. –مری.
 آنچه از نامه‌هاش فهمیدم این بود که خواهرت سرشار از زندگی است و هنوز نمی‌توانم بفهمم که چرا چنین چیزی را نوشته بود. با این‌که آدرس ما را می‌دانست چرا تاکنون پیشمان نیامده بود. انگار یادداشت مری کافی نبود. دیروز هم پدرت زنگ زد. بعد از 24 سال این اولین بار بود که با من تماس گرفت. به محض شنیدن صدایش فهمیدم که به خاطر مری تماس گرفته است. پرسید: «از مری خبری داری؟»
 او گفت مری یادداشتی گذاشته و غیب شده است. همه‌جا دنبالش گشته، با دوستانش تماس گرفته اما نتوانسته خبری از او بگیرد. از این که چنین مسوولیتی را به دوش تو می‌گذارم و بر مشکلاتت می‌افزایم واقعاً متأسفم. اما تصور این‌که بعد از خود دختری را به جا می‌گذارم که تمام عمرش در آرزوی کنار من بودن سپری شده و حالا جان خود را به خطر انداخته مرا بیشتر ناراحت می‌کند. چون می‌دانم که مرا خیلی دوست داری، شک ندارم که آخرین آرزوی مرا برآورده خواهی کرد. با این همه پیدا کردن مری آن‌قدرها هم ساده نیست. از این‌که حالا کجاست کوچکترین اطلاعی ندارم. تنها امید من دنیای خیالی و دور از دسترسی است که مری در نامه‌هایش برای خود ساخته است: عمیق، سحر آمیز و در عین حال واقعی که من فکر می‌کنم مری این را با نزدیک‌ترین کسان خود هم در میان نگذاشته است.
 به خاطر همین من ایمان دارم که شانس ما در پیدا کردن او از همه بیشتر است. از تو می‌خواهم که به دنیای مری قدم بگذاری و رد پایش را دنبال کنی. چه کسی بهتر از دوقلوی او می‌تواند این کار را انجام دهد؟ اطلاعاتی که ما در دست داریم، محدود به نام‌های «زینب» و «سقراط» و یک «قصر» است. احتمالاً این اسم‌ها به تنهایی برای پیدا کردن او کافی نیست. اما در حال حاضر چاره‌ای جز این نداریم. نامه‌های مری در صندوق قدیمی و کلید آن در جعبه جواهرات است.
 دیانای من! تنها آرزویم این است که تو و مری به زودی زود در کنار هم باشید. وقتی این اتفاق افتاد برایم بنویس. دیانا عزیزم، این لحظه، لحظه خداحافظی نیست. هیچ لحظه‌ای نیست. فراموش مکن که هر لحظه با توام. خیلی دوستت دارم. مادرت.»
 جست‌وجوی تب آلود و دردناک دیانا برای یافتن مری شروع می‌شود و بالاخره در سفری شگفت، سر از استانبول درمی‌آورد. «زینب» و قصر را پیدا می‌کند. با هدایت «زینب» که پیرزنی است شصت و چند ساله به باغ گل رز می‌رود. تحت آموزش‌های زینب می‌کوشد تا صدا و کلام رز سرخ را بشنود و بفهمد. زینب به گونه‌ای مبهم از «مری» که او هم به استانبول رفته  و صدا و کلام رز سرخ را شنیده و فهمیده حرف میزند.
 رمان «رز گمشده» به شیوه‌ای شگفت‌انگیز به پایان می‌رسد و خواننده جست‌وجوگر را به عرصه‌های شهود و مکاشفه می‌کشاند.
 چاپ ششم رمان «رز گمشده» نوشته «سردا اُزکان» با ترجمه بهروز دیجوریان در 215 صفحه به قیمت 11 هزار تومان به تازگی از سوی نشر آموت منتشر شده است.  


Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پرفروش ترين هاي آموت در سال 1393
http://aamout.persiangig.com/image/bestseller/93-bestsellers-s.jpg
سایز بزرگتر ... اینجا

۱- شوهر عزیز من/ رمان/ فريبا كلهر/ چاپ هشتم
۲-کتاب نیست/ مجموعه شعر/ عليرضا روشن/ چاپ هشتم
۳-بودن/ رمان/ يرژي كاشينسكي/ ترجمه‌ی مهسا ملک‌مرزبان/ چاپ دوم
۴-خدمتکار و پروفسور/ رمان/ یوکو اوگاوا/ ترجمه‌ی کیهان بهمنی/ چاپ چهارم
۵-پیش از آنکه بخوابم/ رمان/ اس جی واتسون/ ترجمه‌ی شقایق قندهاری/ چاپ چهارم
۶-عاشقانه/ رمان/ فریبا کلهر/ چاپ سوم
۷-زندگی اسرارآمیز/ رمان/ سو مانک کید/ ترجمه‌ی عباس زارعی/ چاپ دوم
۸-نسکافه با عطر کاهگل/ رمان/ م. آرام/ چاپ چهارم
۹- به وقت بهشت/ رمان/ نرگس جورابچیان/ چاپ پنجم
۱۰- اتاق/ رمان/ اما دون‌اهو/ ترجمه‌ی علی قانع/ چاپ دوم
۱۱-اندوه بلژیک/ رمان/ هوگو کلاوس/ ترجمه‌ی سامگیس زندی
۱۲-طلسم دلداده/ رمان/ م. آرام
۱۳-مجموعه داستان های فلانری اوکانر/ ترجمه‌ی آذر عالی‌پور/ چاپ دوم
۱۴-انتقام/ مجموعه داستان/ یوکو اوگاوا/ ترجمه‌ی کیهان بهمنی
۱۵-رز گمشده/ رمان/ سردار ازکان/ ترجمه‌ی بهروز دیجوریان/ چاپ ششم
۱۶- ادیپ در جاده/ رمان/ هانری بوشو/ ترجمه‌ی صادقیان و طباطبایی
۱۷-خانه کاغذی/ رمان/ کارلوس ماریا دومینگوئز/ ترجمه‌ی شقایق قندهاری
۱۸-پاییز حافظیه/ رمان/ م. آرام/ چاپ سوم
۱۹-روزگار تفنگ/ رمان/ حبیب خدادادزاده
۲۰-چهار زن/ رمان/ محمداسماعیل حاجی‌علیان

Labels: , , , , , , , , , , , ,

aamout[at]gmail[dot]Com
شعر ِ قفس
در قفس ِ پیراهن ِ تو
دو قمری ِ سرگردان
دو قمری ِ بی آشیان
تا بر صخره‌ی مسین سینه‌ی من پرواز کنند
قفس را بدر!
(علیرضا روشن)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پرفروش‌ترین‌های اسفند 1393
http://aamout.persiangig.com/image/bestseller/9312-bestsellers-s.jpg
سایز بزرگتر ... اینجا

۱- خدمتکار و پروفسور/ رمان/ یوکو اوگاوا/ ترجمه‌ی کیهان بهمنی/ چاپ چهارم
۲- بودن/ رمان/ يرژي كاشينسكي/ ترجمه‌ی مهسا ملک‌مرزبان/ چاپ دوم
۳- پیش از آنکه بخوابم/ رمان/ اس جی واتسون/ ترجمه‌ی شقایق قندهاری/ چاپ چهارم
۴- شوهر عزیز من/ رمان/ فريبا كلهر/ چاپ هشتم
۵- کتاب نیست/ مجموعه شعر/ عليرضا روشن/ چاپ هشتم
۶-نفس عمیق/ مجموعه داستان/ یوریک کریم‌مسیحی
۷-خدا محبت است/ گردآوری: فریده برنگی/ چاپ چهارم
۸-خاطرات زنی که نصفه مرد/ مجموعه داستان/ الهامه کاغذچی
۹-چهل دخترون/ رمان/ م. آرام و مژگان مظفری
۱۰-عاشقانه/ رمان/ فریبا کلهر/ چاپ سوم
۱۱-اتاق/ رمان/ اما دون ا هو/ ترجمه‌ی علی قانع/ چاپ سوم
۱۲-انتقام/ مجموعه داستان/ یوکو اوگاوا/ ترجمه‌ی کیهان بهمنی
۱۳-ولادیمیر می گوید/ رمان نوجوان/ فریبا کلهر
۱۴-نسکافه با عطر کاهگل/ رمان/ م. آرام/ چاپ چهارم
۱۵-ادیپ در جاده/ رمان/ هانری بوشو/ ترجمه‌ی صادقیان و طباطبایی
۱۶-پیامبر/ جبران خلیل جبران/ محمد شریفی
 ۱۷-کلید اسرار زندگی/ گردآوری: محسن تیموری/ چاپ سوم
۱۸-مجموعه داستان های فلانری اوکانر/ ترجمه‌ی آذر عالی‌پور/ چاپ دوم
۱۹-ایراندخت/ رمان/ بهنام ناصح/ چاپ ششم
۲۰-جادو/ معجزه شکرگزاری/ روندا برن/ ترجمه‌ی فرشید عطایی

Labels: , , , , , , , , , , ,

aamout[at]gmail[dot]Com
چاپ دوم پيامبر در كمتر از دو ماه
http://upload7.ir/uploads//7beade316895e8c6b63bb8042fb12b54c2d4522e.jpg
نویسنده لبنانی که با کتاب «پیامبر» خود به شهرت رسید، درباره ابعاد مختلف زندگی انسان سخن می‌گوید. محمد شریفی، مترجم این کتاب، معتقد است که فلاسفه و اندیشمندان بزرگی همچون ابن‌رشد، ابن‌سینا، ‌غزالی، ‌نیچه و ویلیام بلیک و البته ادیان ابراهیمی،‌ به ویژه شخصیت عیسی مسیح (ع) بسیار بر جبران خلیل جبران تأثیر گذاشته‌اند.
«پیامبر»متنی وسوسه‌گر برای ترجمه/ گرسنگی متفاوتی که جهان را ژرف‌تر و متعالی‌تر می‌کند
 به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) کتاب «پیامبر» نوشته جبران خلیل جبران که تاکنون به بیش از 50 زبان زنده دنیا ترجمه شده، بار دیگر در ایران با ترجمه محمد شریفی نعمت‌آباد از سوی انتشارات آموت به بازار کتاب راه یافته است.
 شریفی در مقدمه این ترجمه جدید از «پیامبر» زندگی‌نامه کوتاهی از جبران خلیل را بیان می‌کند که در 6 ژانویه 1883 در دهکده البشری در شمال لبنان به دنیا آمده و در 10 آوریل 1930 در شهر نیویورک از دنیا رفته است. او در طول حیات کوتاه خود آثار متعددی را به وجود آورده که مشهورترین آنها «پیامبر» نام دارد.
 شریفی در مقدمه این کتاب به وجود ترجمه‌های متعدد «پیامبر» اشاره می‌کند و می‌نویسد: در زبان فارسی مترجمان سرشناس و گمنام بسیاری دست به ترجمه این کتاب زده و تعدادی از آنها که از اساتید و دانایان‌اند، ترجمه‌های زیبایی را از این اثر ارائه داده‌اند. این فراوانی ترجمه‌ها به علت وسوسه‌گری متن ساده و ممتنع «پیامبر» است. این وسوسه گریبانگیر مترجم حاضر نیز بود که سال‌ها پیش تقلایی (شاید بی‌حاصل) در برگرداندن آن به فارسی داشت.
 پیشگفتار این کتاب درباره محیطی که جبران را آفرید، انقلاب فرانسه، سلاطین عثمانی، زنان زیبا و خراج‌ها، کانال سوئز و زادگاه جبران است. سپس شریفی درباره زن‌های زندگی جبران توضیحاتی را ارائه داده که شامل مادر جبران (کامله)، میشلین، ماری هَسکل یا ماری خوری، باربارا یونگ، ماریانه، مِی زیاده و سلما کرمی می‌شود.
 نویسنده مجموعه داستان «باغ اناری» درباره این مولف لبنانی می‌گوید: پدیده جبران خلیل جبران متأثر از عوامل گوناگونی بود. علاوه بر فلاسفه و اندیشمندان بزرگی همچون ابن‌رشد، ابن‌سینا، ‌غزالی، ‌نیچه و ویلیام بلیک،‌ ادیان ابراهیمی،‌ به ویژه شخصیت عیسی مسیح (ع)، بسیار بر او تأثیر گذاشتند، و محیط و زنان پیرامون او نیز نقش مهمی در برآمدنش داشتند.
 در بخش «یادداشتی بر پیامبر» در این کتاب آمده است: «پیامبر» شاهکار ادبی و هنری جبران است. این کتاب در طول قرن بیستم پس از انجیل پرفروش‌ترین کتاب در آمریکا بود. تا سال 1998 تنها در آمریکای شمالی 9 میلیون نسخه از آن به فروش رفته بود. قبل از آفرینش پیامبر، جبران به ماری هَسکِل از آرزویش برای ارضاء‌ گرسنگی معنوی جهان گفته بود:
«جهان گرسنه است، ماری، و من گرسنگی جهان را دیده و شنیده‌ام؛ و اگر این چیز نان است جایی را در قلب جهان خواهد یافت، و اگر نان نیست، دست‌کم گرسنگی را جهان ژرف‌تر و متعالی‌تر خواهد کرد.» (ص 43)
 «پیامبر» سفر مردی تبعیدی به نام المصطفی را که در زبان عربی به معنای فرد برگزیده است به تصویر می‌کشد. زمانی که آماده بازگشت به «جزیره زادگاهش» می‌شود، آرزو می‌کند که هدایایی را به اهالی اُرفالِس، مردمی که در میان آنها زندگی کرده است، ببخشد اما چیزی ندارد. مردم اُرفالِس پیرامون او حلقه می‌زنند، و المیترا که که پیشگوست، از او می‌خواهد که «به ما از حقیقت خود چیزی بده»، و درون‌بینی‌های روحانی این مرد در بیست و شش موعظه شاعرانه هدایای او هستند. المصطفی، به عنوان فرزانه‌ای حکیم و مردی با بینشی ژرف، ارزش‌های اخلاقی، رازهای حیات، و حکمت بی‌زمان درباره تجربه بشری شامل ازدواج، کودکان، دوستی، لذت و مرگ را می‌آموزد. (ص 44 و 45)
 جبران خلیل جبران در «پیامبر» درباره آمدن کشتی، عشق، ازدواج، کودکان، دهش، خوردن و آشامیدن، کار، شادی و اندوه، خانه، پوشاک، داد و ستد، تبهکاری و ستد، قانون، آزادی، شور و خرد، رنج، خودشناسی، آموزگاری، دوستی، سخن گفتن، زمان، نیک و بد، دعا، لذت، زیبایی، دین، مرگ سخن می‌گوید. این کتاب با کلامِ بدرود به پایان می‌رسد.
 در بخش «درباره رنج» از این کتاب می‌خوانیم:
رنجِ شما شکافتن صدفی است که پیرامونِ
ادراک شما را گرفته است.
چنانکه هسته میوه باید شکافته شود تا مغزِ آن
مجالِ بالیدن در آفتاب بیابد،
شما نیز باید بر رنج خود آگاه باشید.
و اگر شما از شگفتی‌های روزانه حیات
به تغافل نمی‌شدید، می‌دانستید
که شگفتیِ رنج‌تان کم از
شگفتی شادی‌تان نیست.
و شما فصل‌های دلتان را پذیرا می‌شدید،
چنانکه همواره فصل‌هایی را پذیرا بوده‌اید
که بر کشتزاران شما می‌گذرند.
و شما با صفا از میان زمستان‌های
اندوهتان به تماشا می‌نشستید.
بسیاری از رنج شما خودخواسته است.
معجونی ناگوار است که با آن حکیم درون شما
خودِ بیمارتان را شفا می‌دهد.
پس به حکیم اعتماد کنید، و معجون او را
خاموش و آسوده خیال بنوشید؛
چرا که دست او را، اگرچه سنگین و سخت،
دست محبت آن نادیدنی پیش می‌بَرَد،
و جامی که او می‌آورَد،
اگرچه لب‌های شما را به آتش می‌کشد،
از گِلی‌ست که آن را آن کوزه‌گر
با اشک‌های مقدس‌اش سرشته است. (ص 101 و 102)
 چاپ دوم «پیامبر» نوشته جبران خلیل جبران، با ترجمه محمد شریفی نعمت‌آباد، در شمارگان هزار و 100 نسخه، از سوی نشر آموت (ناشر برگزیده ویژه سال 1392) با قیمت 11 هزار تومان به چاپ رسیده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پرفروش هاي سال 1393
http://aamout.persiangig.com/image/bestseller/1393-aamout-bestseller-s.jpg
تصوير بزرگتر ... اينجا
aamout[at]gmail[dot]Com
آموت در سال 1393
http://aamout.persiangig.com/image/bestseller/1393-aamout-books-s.jpg
سايز بزرگتر ... اينجا
aamout[at]gmail[dot]Com
نگاهی به رمان «خانه داری» نوشته مریلین رابینسون ترجمه مرجان محمدی
 
علي الله سليمي: فروپاشی خانواده معمولا به دست بزرگترها اتفاق می افتد و آنها هر کدام توجیه خاص خود را دارند برای گست یک رابطه خانوادگی که در صورت دوام طبعاً می توانست سرنوشت متفاوتی را رقم بزند. در این بین به ندرت از کوچکترهای خانواده، به ویژه فرزندان خردسال نظرخواهی می کنند و اغلب سرنوشت این اعضای کوچک خانواده به دست والدینی رقم می خورد که در شرایط بحرانی خود و بدون لحاظ کردن موقعیت و آینده بچه ها سرنوشت اغلب غم انگیز آنها را رقم می زنند. این موضوع دستمایه رمان«خانه داری» نوشته مریلین رابینسون با ترجمه مرجان محمدی قرار گرفته و در آن زندگی دو خواهر کوچک روایت می شود که در مسیر پر تلاطم زندگی قرار می گیرند و باید مقاومت کنند و دوام بیاورند. «روت» و «روسیل» خواهران یتیمی هستند که در شهر کوچک و دور افتاده«فینگربون» در شمال غربی آمریکا و در خانه مادر بزرگ مادری روزگار می گذرانند. ورود آنها به این خانه از همان ابتدا شکل متعارفی ندارد. مادر این دو دختر، «هلن» بعد از هفت سال و نیم که از خانه پدری دور بوده و در این مدت ازدواج کرده(پدرش قبلا فوت کرده و مادرش این ازدواج را به رسمیت نمی شناسد) و صاحب دو دختر است، در غیاب شوهر خود که دیگر باهم زندگی نمی کنند به خانه مادرش برمی گردد. وقتی به خانه می رسد دخترها را  در ایوان خانه می گذارد و خود به سمت دریاچه می رود و غرق می شود(البته بهتر است گفته شود خودش را غرق می کند) روزگار شوربختی دو دختر یتیم از این به بعد شروع می شود. مادربزرگ که تنهایی اش با آمدن دخترهای کوچک (نوه هایش) هم پر نمی شود خیلی زود می میرد و بعد از آن دو عمه دخترها «لی لی» و «نونا» برای همراهی و بزرگ کردن دخترها می آیند که حضور آنها هم چندان دوام نمی آورد و جای خود را به«سیلوی» خاله دخترها می دهند که او هم مشکلات خاص خود را دارد؛ تنها و منزوی است و رفتارهای انفرادی و گوشه گیرانه خاص خود را دارد. بنابر این دخترها بدون همراهی فردی بزرگتر، بزرگ می شوند. با دنیاهای ذهنی خود که اغلب درونگراست و به جزئیات درون می پردازد تا وقایع بیرونی که در شهر کوچک فینگربون در حال وقوع است.
https://i0.wp.com/i61.tinypic.com/90wt8k.jpg 
روابط اغلب سرد اجتماع کوچک ساکنان آن شهر در پذیرش دختران گوشه گیر چندان موفق نیست و حتی محیط مدرسه هم در جذب این دختران ناموفق است. آنها اغلب ساعات روز و گاه تا پاسی از شب را در ساحل یخزده دریاچه حاشیه شهر می گذرانند و حتی به جنگل های پیرامون می زنند تا به آرامشی که ندارند و دنبالش هستند برسند اما دریغ از ذره ای آرامش و آسایش و آن چه بیش از پیش دامن آنها را می گیرند خلاء و گمگشتگی ناپیدایی است که سایه اش هر لحظه بر سر این دو دختر سنگین تر می شود. با آن که خاله دخترها، سیلوی برای نگه داری و مراقبت از این دو آمده است اما انگار او هم به کسی نیاز دارد که هوایش را داشته باشد. تنهایی، خلاء و گمگشتگی دامن او را هم گرفته است. به مرور خواهر کوچکتر، روسیل راه خود را از آنها جدا می کند و دنیای تازه ای را برای خود می سازد که متفاوت با آن چیزی است که پیش از این تجربه کرده است. روت و سیلوی در سرگشتگی خود غوطه می خورند و سرانجام وقتی پای کلانتر شهر به ماجرا باز می شود که رفتارهای غیرعادی آنها به ویژه روت را پیگیری می کند، آن دو تصمیم می گیرند از نگاه های کنجکاو اطرافیان بگریزند و این تازه آغاز ماجرا و به نوعی آوارگی آنهاست. آنها شهر به شهر می گریزند تا دور از نگاه دیگران روزگار بگذرانند بلکه آن طور که فکر می کنند به آرامش می رسند زندگی کنند اما گویی قدم در راهی گذاشته اند که جز سرگشتگی و ناکامی برایشان رهاوردی ندارد. رمان خانه داری، جای خالی خانواده را با ابعاد به مراتب وسیع تر به نمایش می گذارد؛ وقتی خانواده ای به هر دلیلی از هم می پاشد، سرپرستی فرزندان خردسال آن خانواده از سوی دیگران حتی اقوام و خویشاوندان نزدیک همواره دچار چالش های متعدد و اغلب غیرمنتظره ای می شود که هر لحظه به گره های آن افزوده می شود. تا جایی که آینده نظام مند آنها را به کلی نابود می سازد و پایه های فکری منسجم در ذهن آنها را ویران و سرگشتگی دائمی را ضمیمه زندگی آنها می کند. البته همه این ها باعث نمی شود که چنین افرادی قدرت تشخیص تلاطم های زندگی را از دست بدهند. بلکه همان طور که در رمان خانه داری آمده است آنها همه جزئیات را به ذهن می سپارند و درباره آنها فکر می کنند و حتی روی برخی مسایل بیش از آن که لازم باشد تمرکز می کنند و همین موضوع رنج های درونی آنها را دو چندان می کند. راوی رمان خانه داری، روت در اغلب صحنه های داستان چنان به جزئیات زندگی خود و اطرافیان دقیق می شود که خواننده حس می کند او به همه حرکات و حس های اطرافش احاطه کامل دارد. شاید یکی از دلایل این خصلت راوی، تنهایی و فقدان در زندگی اش باشد که او را بیش از پیش منزوی و درونگرا کرده و نهایت باعث شده بیشتر به جزئیات فکر کند تا اتفاق های بزرگ که طبعا برای دیگران جذابتر است. با این حال، احساسی که او از روند زندگی اش دارد مانند گردابی است که او را در برگرفته و هر لحظ با قدرت بیشتری او را به درون خود می کشد و هرگونه قدرت تصمیم گیری درست را از وی سلب می کند.
چاپ اول (تابستان 1393)رمان«خانه داری»نوشته مریلین رابینسون ترجمه مرجان محمدی در 272 صفحه، شمارگان 1000 نسخه و قیمت 15000 تومان از سوی نشر آموت در تهران چاپ و منتشر شده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com