
رونمایی و جشن امضای رمان «ماجرای جالب دافنه» نوشتهی امیلی هنری؛
با حضور «مُنا اختیاری» مترجم اثر، و علاقمندان به رمانهای ژانر عاشقانه

رونمایی و جشن امضای رمان «ماجرای جالب دافنه» نوشتهی امیلی هنری؛
با حضور «مُنا اختیاری» مترجم اثر، و علاقمندان به رمانهای ژانر عاشقانه
این شبها تا صدایی از بیرون میآید، از جایم میپرم که «زدند دوباره!» و کمتر شبی سیرخواب میشوم.
صبح کسل و سنگین بلند شدم. رفتم دوش بگیرم و دیدم آب همیشه نیست. هنوز لعنت نفرستاده بودم که یادم افتاد توی گروه واتساپی همیشهقفل شهرک که فقط رییس حرف میزند، نوشته بودند که «دست به گیرندههایتان نزنید! فشار را از مرکز کم کردند.»
تازه از حمام بیرون آمده بودم که موبایلم زنگ زد. یکی از رفقای پخش کتاب بود. گفت «یوسف جون! چکی که بهت داده بودیم برای اول مهرماه. لطفا نبر بانک، حساب مشتری خالیه. یک هفته دیرتر ببر!»
آرمیتا مدتیست به کلاس آمادهسازی کتاب میرود. امروز با ذوق و شوق آمد که «برای هر کتابی باید یک فولدر درست کرد و از مرحلهی اول تا آخر را در آن نوشت.»
خندیدم و گفتم «باریکلا.»
حس کردم خندهام خوشایندش نیست. گفتم «دخترم! ما هم عملا همین کار را میکنیم. مخصوصا قدیما که تنها بودم هر کتابی را قرارداد میبستم، یک بخش از زونکن را بهش اختصاص میدادم؛ از برگهی قرارداد گرفته تا مراحل آمادهسازی و هزینههایش و بعد مجوز نشر و گرفتن مجوز اعلام وصول و حتی فیش واریزی حقالتالیف یا حقالترجمه، همه را مجزا میگذاشتم توی بخش هر کتاب.»
مکثی کردم. گفت «بله اما استاد میگه ...»

رونمایی و جشن امضای مجموعهداستان «خاموشان» با حضور نویسنده «یوسف علیخانی». و منتقد «پروانه سراوانی»
به میزبانی «شروین بختیاری»
آرمیتا مدتیست به کلاس آمادهسازی کتاب میرود. امروز با ذوق و شوق آمد که «برای هر کتابی باید یک فولدر درست کرد و از مرحلهی اول تا آخر را در آن نوشت.»
خندیدم و گفتم «باریکلا.»
حس کردم خندهام خوشایندش نیست. گفتم «دخترم! ما هم عملا همین کار را میکنیم. مخصوصا قدیما که تنها بودم هر کتابی را قرارداد میبستم، یک بخش از زونکن را بهش اختصاص میدادم؛ از برگهی قرارداد گرفته تا مراحل آمادهسازی و هزینههایش و بعد مجوز نشر و گرفتن مجوز اعلام وصول و حتی فیش واریزی حقالتالیف یا حقالترجمه، همه را مجزا میگذاشتم توی بخش هر کتاب.»
مکثی کردم. گفت «بله اما استاد میگه ...»
امانتی را تازه تحویل داده بودم که دیدم زمانی ندارم تا وقت آرایشگاه.
تازه داشتم وارد آرایشگاه میشدم که جیمانجان زنگ زد که «کی میآیید؟»
گفتم «خیر باشه. چی شده؟»
گفت «یه خانم آمده، شما را ببینه.»
گفتم «نیم ساعت دیگه میام.»
در حال آماده کردن کتابی هستم که نسخهی اولاش را برای صفحهآرایی بفرستم. میشنوم که خانمی که تازه وارد #کتابفروشی شده، اسم یک #کتاب را میگوید. هالهای از اسم کتاب را میشنوم و نمیشنوم. به بهانهی پر کردن لیوان آبم میروم سمت آشپزخانه.
آرمیتاجان به خانم میگوید «چاپ نمیشود.»
و خانم میپرسد «خیلی وقته؟»
و آرمیتاجان میگوید «چند ماهه نیامده.»
خانم میپرسد «مال کدوم نشر هست؟»

آئین رونمایی، و نقد و بررسی مجموعهداستان خاموشان
با حضور نویسندهی اثر: یوسف علیخانی
و همراهی: دکتر علیرضا گلستانی، مرضیه خدادادگان، محمدرضا عباسی
و محبوبه میرقدیری

من هم مثل شما. دوست دارم کاری که میکنم به نتیجهای برسد اما لزوما اینطور نیست که وقتی میروید بنویسید، حتما داستانی نصیبتان بشود. آیا ناامید میشویم برای رفتن دوباره؟
هرگز.
باز هم میرویم.
یک جور مبارزه است انگار که «من میتوانم.»