
میتوانم به آسانی درک کنم که غم، خشم و درد چگونه میتوانند شخص را وادار کنند همهی مرزهایی را که هرگز فکرش را نمیکرد، زیر پا بگذارد.

میتوانم به آسانی درک کنم که غم، خشم و درد چگونه میتوانند شخص را وادار کنند همهی مرزهایی را که هرگز فکرش را نمیکرد، زیر پا بگذارد.
با مصائب زندگی چهرهها تغییر میکنند اما چشمها همان پنجرههای همیشگی هستند که به درون باز میشوند.

عشق قویترین احساسی است که در درون ما زندگی میکند و وقتی عشق به درون تو راه پیدا میکند میتواند کمکت کند تا همهی دردهای عاطفیای که خودشان را در عمق وجودت پنهان کردهاند، از خود دور کنی.
نگاهمان روی هم قفل شد. من خیلی بلد نیستم چشمان دیگران را بخوانم. دروغگوهای خبره زیادی را دیدهام. برای همین آنچه را میبینم باور نمیکنم. ولی او داشت با چشمانش چیزی به من میگفت، یک داستان، و این داستان با درد زیادی همراه بود. من نمیخواستم دروغی بینمان باشد.

هر کسی در زندگی چیزی دارد که نسبت به آن حساس است و احساس عشق و علاقه میکند و دلش میخواهد از آن محافظت کند.
یک رابطهی درست و متقابل نیازی به رازآلود بودن ندارد. ترازویی که هر دو کفهاش به یک میزان باید سبک و یا سنگین باشد.

مغز انسان با فراموشی، جلوی یادآوری خاطرات حاصل از ضربههای روحی و اتفاقات بد را میگیرد.

من حقیقت رو گفتم. اما فهمیدم که مردم فقط چیزی رو که دوست دارن باور کنن، باور میکنن. کاری از دست من ساخته نیست.

ما نمیتوانیم همیشه شرایطمان را کنترل کنیم. اینکه پدرومادرمان چه کسانی هستند، کجا زندگی میکنیم، یا چقدر درآمد داریم، اما در آن لحظات نادری که میتوانیم تقدیرمان را بسازیم، هنگامی که حقیقتاً این قدرت را داریم تا خوشبختی خودمان را رقم بزنیم، نباید از انجامش بترسیم.