
به نقطهای دورتر و آرامتر میروم. خودم را به تپهها میرسانم، مینشینم، پاهایم را دراز میکنم و به آب خیره میشوم. تمام سطح آن رنگ نقرهای ماه را به خود گرفته است.
میخواهم بروم، اما نمیتوانم. میخواهم در ساحل و دور از آب باشم.

به نقطهای دورتر و آرامتر میروم. خودم را به تپهها میرسانم، مینشینم، پاهایم را دراز میکنم و به آب خیره میشوم. تمام سطح آن رنگ نقرهای ماه را به خود گرفته است.
میخواهم بروم، اما نمیتوانم. میخواهم در ساحل و دور از آب باشم.
فکر میکردم دوست داشتن یک نفر به معنی رهاکردنش است، اما زمانی یاد گرفتم دوستداشتن یکنفر به معنی جنگیدن برای او هم هست، که خیلی دیر شده بود.

وقتی کسی حالش خوب نباشد، خواه چیزی را نبیند و دنیای ذهنش تاریک باشد، خواه همه چیزها را با درخشش خیره کنندهای ببیند، همهچیز ناگهان برایش معنا پیدا میکند؛ حتی چیزهای خیلی پیشپا افتاده.
مرز بین کار درست و غلط گاهی قابل تشخیص نیست. اینجا زیر آفتاب روشن دنیای واقعی، این مرز خیلیوقتها مهآلود میشود.

عشق چیزی نیست جز یک فریب و توهّم باشکوه. ما عاشق یک ایدهآل میشویم نه یک واقعیت.

عشق واقعی احتیاج به زمان دارد. عشق واقعی احتیاج به تلاش دارد. عشق واقعی نیازمند صحبت است. عشق واقعی فقط وقتی رشد میکند که آدمها برای پرورشش وقت بگذارند، به آن آب بدهند و نور بتابانند.
ما در دنیای شلوغ روحی خودمان تنها هستیم و در تسخیر باورهای ریشهدار و تثبیتشده، آرزوهای احمقانه و تناقضات بیشمار خود هستیم. چه اینطور باشد یا نباشد، به هر حال باید با اینها کنار بیاییم.

حالا به نظر میرسید اینکه از همیشه آسیبپذیرتر شده است، موجب شده اعتمادش به دیگران کمتر هم بشود. اکنون که در شکنندهترین شرایط زندگیاش قرار داشت، به تنها کسی که میشناخت، رو کرده بود: خودش.
وقتی جوانی با چنان جاذبهای از عشق حرف میزنی که گویی اتفاقی قابل ثبت و واقعی است اما در واقع عشق چیست؟ جاذبه، هورمون، حقهی ذهن. او میتوانست عاشق کانر شود. مثل آب خوردن. عاشق شدن آسان است. هرکسی میتواند عاشق شود. عاشق ماندن اما کار سختی است.