
بعضی از داستانها به شما کمک میکنند تا خوشبختی و حقیقت را پیدا کنید. بعضی داستانها به شما یاد میدهند که یک اشتباه را دوبار تکرار نکنید.

بعضی از داستانها به شما کمک میکنند تا خوشبختی و حقیقت را پیدا کنید. بعضی داستانها به شما یاد میدهند که یک اشتباه را دوبار تکرار نکنید.
مرز بین کار درست و غلط گاهی قابل تشخیص نیست. اینجا زیر آفتاب روشن دنیای واقعی، این مرز خیلی وقتها مهآلود میشود.

زندگی ممکن است در یک ثانیه تغییر کند، ممکن است در یک لحظه متلاشی شود و به هم بریزد و آن وقت، برای انجام دادن کارهایی که به تأخیر انداختهایم، خیلی دیر است.
تظاهر به دوست داشتن، سخت است. روزی شروع به دوست داشتن واقعی آن میکنید و متوجه نمیشوید چه هنگام تظاهر را متوقف کردید.

نباید بیش از آن بلندپرواز باشم که اگر نتوانم به خواستههایم برسم نگران شوم. باید خود را همانطور که هستم بپذیرم. من یک انسانم به این دلیل هنگامی که به نظر میرسد چندان خوب و در حد آرمانی نیستم، میپذیرم استثنایی نیستم، اما هر تلاشی برای استفاده از امکانات موجود به روشهای ممکن به عمل میآورم.
مردم اکثراً فکر میکنند که دو پاسخ طبیعی به ترس وجود دارد: مبارزه یا فرار. اما واکنش سومی هم در وضعیت بد وجود دارد: فلج شدن. مثل واکنش آهو به چراغ ماشینها. بازی کردن نقش مردهها.

بعضی وقتها یک کتاب میخوانی و آنقدر تو را از یک جور ذوق عجیب و غریب نجاتبخش پر میکند که به این عقیده میرسی که تنها راه بهبود جهان از هم گسیخته، این است که همهی انسانها آن کتاب را بخوانند.

صدای خدا را هنوز میشنیدم که میگفت: «من همیشه نگاهت میکنم، هرچند که نگاهم را نبینی، همیشه با توام، هر چند که گاهی حضورم را حس نکنی. تنها نخواهی ماند.»
من که نمیتوانم جهان را تغییر بدهم تنها کاری که میتوانم بکنم این است که خودم را تغییر بدهم؛ جوری که کسی نتواند آزارم بدهد.